به شدت هم برادرم رو دوست داشتن و عزیز دلشون بود
یه روز یه خانمی به یکی از دخترخاله هام گفته بود که؛ چوپان بودن و متاسفانه گوسفنداشون به دلایل نامعلوم میمردن، خب ضرر اقتصادی داشت براشون ، چون شغلشون دامداری بوده دیگه
یه روز خیلی با دلشکسته نیره سرخاک برادرم
حالا اتفاقی میشینه با برادرم صحبت میکنه ازش میخواد که کمکشون کنه و دعا کنه براشون تا گوسفنداشون نمیره و یه جیزی نذر برادرم میکنه
اون خانم به دخترخالم قسم خورده بود که دیگه گوسفنداش نمردن