چن وقت بود به فکرم رسیده بود برگه های دفترمو بسوزونم
توش راجب اهداف ایندمو و این چیزا نوشته بودم
می خواستم بسوزونم تا پودر نشه قابل خوانش نباشه
رو گاز سوزوندم برگه هارو بعدشم یه لیوان اب ریختم تا داغیش بره
همون لحظه داداشم اومد خونه فکر کرد دعانوشتم 😑🤣 من اصلا بدم میاد ازین چیزا تا حالا سمتشم نرفتم میترسم
خلاصه گازو کف زدم پاک کردم
زمینه انگ و تهمت فراهم شد
خدا کنه نره به بابام نگه 😶 بهش پر و بال بدن درصورتی که من بیچاره اصلا فکرم سمت این چیزا نرفته