امروز صبح قلمچی داشتم وقتی بیدار شدم برای بار اول احساس مرگ کردم!واقعا احساس مرگ!نمی دونم چرا؟!بعد از قلمچی سریع سوار ماشین شدیم تا برگردیم تهران متاسفانه من حریف خودخواهی های مامانم نشدم تا تهران بمونیم و بتونم دو کلوم درس بخونم آخرش هم با دروغ منو آورد!بهم گفت قلمچی کنسله!تا اینکه خودم پرسو وجو کردم و دیدم که اشتباه می کرده!!!!!خلاصه که تا ساعت ۷ و نیم برگشتنمون طول کشید یک ربع به هشت شروع کردم به خوندن امتحان فردا اما تا به حال تموم نشده و فکر هم نمی کنم به این زودیا تموم بشه
نمی دونم شاید هم برگم رو سفید دادم تا معاممون با مادرم صحبت کنه ولی اون. وقت فاتحه نمره م خوندس
برام دعا کنین