امروز سوار مترو شدم یه کیف خریده بودم مانتو اداری هم تنم لود یه خانواده روبرو من نشسته بودن با دوتا بچه کوچیک نمیدونم چرا با حسرت نگاه میکردن دلم سوخت خیلی آخه خودم هم یه زمانی اینجوری بودم .خواهرم نگاهی به آقا انداخت به من گفت چقدر بده بی پولی مثلا این مرد اگر به خودش می رسید چقدر خوب بود شکل و قیافه اش بچه ها من خودم فقر رورباگوشت وپوست واستخونم حس کردم . خیلی بده خیلی از جایگاهی که الان دارم شکر آرزو دارم که هیچ کس فقیر نباشه . ولی باورم نمیشه من از اون روزها هم عبور کردم باورتون میشه روزی بود حتی پول نداشتم با خط واحد جایی برم باید پیاده میرفتم ولی بازهم میگفتم میگذره ولی یه چیزی الان من رو نا امید میکنه من هنوز عادت له مطالعه ندارم برای ارتقا شغلی خیلی بده خیلی چون من رو عقب انداخته من هنوز عادت پیاده روی رو که برای روزهای فقرم بود دارم پیاده روی زیاد بیرون بودن زیاد آدم رو از زندگی عقب می ندازه حس میکنم خوب نیست انقدر بیرون بودن