2777
2789
عنوان

💛🦋،،،

40 بازدید | 0 پست

راه می روم قدم می زنم و به هر جا که بتوانم می روم آنقدر کف پایم خاک را لمس کرده است که از آن بیزار شده است.سنگ های سر تیز پایم را زخمی کرده اند و میانه خوبی با من ندارند.


برخلاف آنها، شن های ساحل مهربان اند و از گوهر محبت سرشارند پایم را می نوازند از هیچ چیز نمی نالند، پرتو آفتاب آن ها از سرما در آمان می دارد و دریای لطیف از گرمایشان می کاهد.


هر کس برای رسیدن به قله هدفش باید راه های صعود را بلد باشد و بی گدار به آب نزند. از چاه و گودال های مسیر آگاه باشد و طناب محکم ایمان را بر دست داشته باشد.


لحظه هایی می آید که خسته می شوم می خواهم خودم را رها کنم. هیچ چیزی برایم ارزش ندارد و با خود می گویم برای هر چه به این جهان آمده ای مهم نیست و باید کمی آرام باشی.


باز کمی به فکر فرو می روم که آیا توان گذاشتن قدم بعدی را دارم؟! یا با گذاشتن آن قدم ،فرسنگ ها به پایین خواهم افتاد و دیگر باید همه چیز را را فراموش کنم.


اگر از همان اولین گام به اندازه توانم قدم بر می داشتم شاید این لحظه چنین بی توان نمی شدم، اگر هنگامی که از بی جانی باز هم تلاش می کردم کمی خود را رها می کردم و از آن فکر بیرون می آمدم ، الان که در مخمصه ای گیر افتاده ام رهایی می‌ یافتم.


ولی هنوز دیر نشده است این راه بی پایان است و حتی اگر سقوط کنم باز هم می توانم آن را طی کنم ؛ مانند هزاران نفری که این کار را کردند.




آنه ! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت،وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود،اندوه پنهان بود .با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ،از تنهایی معصومانه دستهایت ،آیا میدانی که در هجوم دردها و غم هایت ،ودر گیرو دار ملال آورِ دوران زندگی ات ،حقیقت زلالیِ دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟ آنه اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری،در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی ،و اینک آنه ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ،در انتظار تو  ...💛🪴🍀🌿مینیمالیست 🧚‍♀آرزوهایم را به خدایی سپردم که یوسف را از ته چاه به پادشاهی رساند ...            💌 یادداشت های روزانه ام .
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792