راه می روم قدم می زنم و به هر جا که بتوانم می روم آنقدر کف پایم خاک را لمس کرده است که از آن بیزار شده است.سنگ های سر تیز پایم را زخمی کرده اند و میانه خوبی با من ندارند.
برخلاف آنها، شن های ساحل مهربان اند و از گوهر محبت سرشارند پایم را می نوازند از هیچ چیز نمی نالند، پرتو آفتاب آن ها از سرما در آمان می دارد و دریای لطیف از گرمایشان می کاهد.
هر کس برای رسیدن به قله هدفش باید راه های صعود را بلد باشد و بی گدار به آب نزند. از چاه و گودال های مسیر آگاه باشد و طناب محکم ایمان را بر دست داشته باشد.
لحظه هایی می آید که خسته می شوم می خواهم خودم را رها کنم. هیچ چیزی برایم ارزش ندارد و با خود می گویم برای هر چه به این جهان آمده ای مهم نیست و باید کمی آرام باشی.
باز کمی به فکر فرو می روم که آیا توان گذاشتن قدم بعدی را دارم؟! یا با گذاشتن آن قدم ،فرسنگ ها به پایین خواهم افتاد و دیگر باید همه چیز را را فراموش کنم.
اگر از همان اولین گام به اندازه توانم قدم بر می داشتم شاید این لحظه چنین بی توان نمی شدم، اگر هنگامی که از بی جانی باز هم تلاش می کردم کمی خود را رها می کردم و از آن فکر بیرون می آمدم ، الان که در مخمصه ای گیر افتاده ام رهایی می یافتم.
ولی هنوز دیر نشده است این راه بی پایان است و حتی اگر سقوط کنم باز هم می توانم آن را طی کنم ؛ مانند هزاران نفری که این کار را کردند.