خنک بود
باد خنکی می وزید
بادی که برگ های خشک شده را جا به جا میکرد
پنجره ها صدا می دادند
دخترک آرام آرام قدم برداشت و به سمت پنجره اتاقش رفت
صورتش در هم رفت وقتی برگ های خشک شده ای را دید که باد با خود حمل می کند
یاد زمانی افتاد که تمام احساساتش را خرج کرد تمام تلاشش را کرد ولی به ثمر نرسید
نتیجه : به آدما نگین سرد، سرد ترین آدمای و ساکت ترینا یه روزی کل احساسات و خودشون کل تلاش خودشون برای هدف هاشون گذاشتن ولی نارو خوردن ... پس راز ساکتی شون اینه ...
_ چشمانم