امروز بیرون بودیم حوصله نهار درست کردن نداشتم به شوهرم گفتم مهمون من بریم نهار بیرون چون میتونستم بچم خیلی خوشحال میشه رفتم حساب کردم اومدم نشستم شوهرم فیش میبینه میگه چه خبره همش داریم پول غذا میدیم بیرون ماهی فلان قدر
یعنی همه غم دنیا اومد تو قلبم کلا اشتهام کور شد
دوتا لقمه بیشتر نخوردم
به من چه که شغل درست و درمون نداره عرضه پول دراوردن نداره پدر و مادر پولدار نداره
دلم رفاه میخواد خسته شدم دلم میخواد برگردم به گذشته و بین پول و عشق پول رو انتخاب کنم
تمامه بی پولی و بدبختی هایه این زندگی رو تحمل کردم مگه قراره تاج بذاره رو سرم منم ادمم
خلاصه اینهمه خرج کردم کوفتمم شد یه ساعتم دراز کشیدم دارم گریه میکنم
به خدا مادرهای که میان دنبال بچه هاشون یه ماشینهایی سوار هستن من همه جا پیاده میرم
پدرم پارسال فوت کرد بیشتر به پسراش ارث داد ماشین خونه
تو خونه پدرمم حسرت به دل بودم خونه شوهرم هم همش مستاجری
سالی یه بار ارایشگاه نمیرم خیلی صرفه جویی میکنم خرجم همین پیتزایی یا غذایی بیرون بخوریم اونم خودم پس انداز میکنم
هرچی هم پس انداز میکنم اخرش میارم تو زندگیمون