#اعتماد ۲۴۰
اه عمیقی کشیدم و ماشینو به حرکت در اوردم نمیدونستم کجا برم و چیکار کنم برای همین رفتم به محل کار حمید خیلی وقت بود سر نزده بودم و میخواستم ی خودی به کارمنداش نشون بدم از ماشین پیاده شدم و به سمت شرکت راه افتادم به محض ورودم مش رحیم رو دیدم که با عجله به سمتم اومد
_سلام خانم حالتون خوبه؟ اینورا
_سلام مش رحیم ممنون تو خوبی؟ اومدم ی سر به حمید خان بزنم و برم
_بالا هستن خانم میخواید باهاتون بیام؟
_نه مش رحیم به کارت برس خودم میرم
وارد اسانسور شدم لحظه لحظه خاطراتمون جلوی چشمم بود از اسانسور خارج شدم توی شرکت هر کسی سرش به کار خودش بود به سمت اتاق حمید رفتم و بعد از در زدن وارد شدم
_سلام
اط پشت میزش بلند شد با ذوق به سمتم اومد
_سلام خانم قشنگم خوش اومدی عزیزم چرا خبر ندادی برات چیزی حاضر کنم
_رفتم پیش ثریا اصلا باورم نمیشه این ثریا همون دوسم باشه
_چرا جانم چی شده ؟
_هیچی رفتم پیشش براش مثلاً درد دل کنم توقع داشتم همیشه که بهم میگفت زندگیت خوبه با شوهرت بساز بگه اما مدام بهم میگفت که طلاقتو بگیر ترکش کن چرا باید اینجوری بگه؟
ادامه دارد