#اعتماد ۲۳۴
به محض رسیدنمون به خونه فوری شام حاضر کردم و دور هم خوردیم ستاره انقدر خسته بود که به اتاقش رفت و بعد از خوردن قرصهاش تقریباً دیگه بیهوش شده بود.
من و حمید هم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن راجع به گذشته و اینکه چقدر زندگیمون خوب بود ی دفعه صدای پیامک گوشی حمید بلند شد روبروش نشسته بودم نمیتونستم ببینم کی بهش پیام داده اما از ظاهرش متوجه شدم که حسابی به هم ریخته و حالش بد شده پرسیدم
_ اتفاقی افتاده؟
_ نه عزیزم چیزی نیست حالم خوبه
_ آخه برات ی پیامک اومد و بعدشم حسابی به هم ریختی گفتم حتماً اتفاقی افتاده
_ من خوبم نگران من نباش ذهنتو درگیر من نکن
_آخه مگه میشه حمید جان...
میخواستم به حمید گیر بدم و متوجه بشم که اون اتفاقی که افتاده و من بیخبرم چیه اما تماسی که ثریا باهام گرفت این اجازه رو به من نداد بی میل و عصبی جواب تلفن ثریا رو دادم
_ سلام عزیزم خوبی
برعکس برخوردی که صبح باهام داشت حسابی تحویلم گرفت و با خوش برخوردی گفت
_ ممنون فدات شم زنگ زدم حالتو بپرسم
رفتارش حسابی منو توی فکر فرو برد
ادامه دارد