2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67071 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۲۳۲


_چیزی نیست بیخودی خودتو نگران نکن فقط می‌خوام ثریا جایگاهشو بفهمه و بدونه که عضوی از این خانواده نیست ثریا دیگه خیلی داره به مسائل زندگی ما ورود می‌کنه ازت خواهش می‌کنم با من همکاری کن ثریا هیچکس ما نیست جز ی دوست خوب برای تو انقدر وارد جزئیات زندگیمون نکنش

 حرف حمیدرضا درست بود اما من ناراحت شدم سر تکون دادم 

_حرفت کاملاً درسته ولی من به ثریا نگفتم که بیاد تقریباً از وقتی که ستاره پیدا شده چون تمام زمانمو می‌خوام باهاش بگذرونم از دوستام کناره‌گیری کردم و باهاشون کاری ندارم ثریا اگر امروز اومد پیش ما ی کار خودسرانه بود من دعوتش نکرده بودم 

حمید سر تکون داد و توی فکر فرو رفت

_ می‌تونم بپرسم چرا انقدر رفتارهات عجیب غریب شدن

 مهربون نگاهم کرد 

_من که عجیب غریب نیستم عشقم مثل همیشه تو داری اشتباه برداشت می‌کنی

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

#اعتماد ۲۳۳ 


_نه حمید من بچه نیستم منو گول نزن خیلی تابلوتر از این حرفاست که بخوای منکرش بشی فقط نمی‌تونم سر در بیارم

 دستمو توی دستش گرفت 

_من تورو خیلی دوست دارم بهم اعتماد کن تحت هیچ شرایطی کاری نمی‌کنم که تو ناراحت بشی اولویت من تو و ستاره‌ای نه کس دیگه‌ای 

سر تکون دادم هیچی نگفتم حرف‌های حمید رو باور داشتم ولی می‌دونستم که داره ی چیزیو ازم مخفی می‌کنه ستاره حسابی سرگرم خرید شده بود و مشغول انتخاب چیزهای کوچولویی بود که اونجا می‌فروختن برای هر کدومشون حسابی ذوق می‌کرد من و حمیدم از ذوق ستاره ذوق می‌کردیم و خوشحال بودیم بالاخره همگی خسته شدیم و این سفر یک روزه لذت بخش هم تموم شد و عزم برگشت به خونه رو کردیم ستاره توی راه از اونجا تعریف می‌کرد و تاکید داشت که حتماً بازم به اونجا بریم و خرید کنیم و خیلی بهش خوش گذشته بیشتر از هر چیزی این احساس رضایت ستاره بود که باعث می‌شد لبخند روی لب‌هام بیاد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۳۴


به محض رسیدنمون به خونه فوری شام حاضر کردم و دور هم خوردیم ستاره انقدر خسته بود که به اتاقش رفت و بعد از خوردن قرص‌هاش تقریباً دیگه بیهوش شده بود.

 من و حمید هم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن راجع به گذشته و اینکه چقدر زندگیمون خوب بود ی دفعه صدای پیامک گوشی حمید بلند شد روبروش نشسته بودم نمی‌تونستم ببینم کی بهش پیام داده اما از ظاهرش متوجه شدم که حسابی به هم ریخته و حالش بد شده پرسیدم

_ اتفاقی افتاده؟

_ نه عزیزم چیزی نیست حالم خوبه

_ آخه برات ی پیامک اومد و بعدشم حسابی به هم ریختی گفتم حتماً اتفاقی افتاده

_ من خوبم نگران من نباش ذهنتو درگیر من نکن 

_آخه مگه میشه حمید جان... 

میخواستم به حمید گیر بدم و متوجه بشم که اون اتفاقی که افتاده و من بی‌خبرم چیه اما تماسی که ثریا باهام گرفت این اجازه رو به من نداد بی میل و عصبی جواب تلفن ثریا رو دادم

_ سلام عزیزم خوبی 

برعکس برخوردی که صبح باهام داشت حسابی تحویلم گرفت و با خوش برخوردی گفت

_ ممنون فدات شم زنگ زدم حالتو بپرسم

 رفتارش حسابی منو توی فکر فرو برد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۳۵


چشمم به حمید افتاد که داره پوست لبش رو می‌کنه حسابی مضطرب بود توی فکر فرو رفته بود و ترس توی صورتش موج میزو تماسمو با ثریا طولانی نکردم می‌خواستم زودتر قطع کنه و با حمید حرف بزنم بعد از اینکه خداحافظی کردم فوری گفتم 

_حمید چیزی شده همش توی فکری؟ انگار یه چیزی حسابی ذهنتو درگیر کرده

_ نه عزیزم من حالم خوبه ذهنم یکم درگیر کار شرکته وگرنه فکر و خیال دیگه‌ای ندارم 

هیچی نگفتم اون شبم بالاخره مثل بقیه شبای زندگیمون تموم شد و صبح دوباره مثل همیشه زندگیمون رو شروع کردیم با این تفاوت که من حسابی به رفتارهای حمید و ثریا شک کرده بودم ی چیزی توی سرم زمزمه می‌کرد که داره اتفاقاتی می‌افته و نمی‌خواستم باور کنم، ثریا دوستی بود که برام خواهری می‌کرد و حمید شوهرم بود که بهم قول داده بود دیگه دلمو نمی‌شکنه و تمام تلاششم می‌کرد که ناراحتم نکنه به خاطر همین نمی‌تونستم به افکارم دامن بزنم اما یه حس زنانه بهم می‌گفت که اتفاقات بدی داره می‌افته و من عین کبک سرمو زیر برف فرو بردم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۳۶


صبح اول وقت بعد از خروج حمید از خونه فوری لباس تنم کردم و به آرایشگاه ثریا رفتم میخواستم ببینم می‌تونم از زیر زبونش حرف بکشم یا نه به محض دیدنم خیلی معمولی به سمتم اومد دوباره باهام برخورد خیلی سرد و معمولی داشت 

_حالت خوبه ثریا ؟ 

_ممنون عزیزم تو خوبی؟ 

 نشستم و گفتم 

_نمی‌دونم چی شده حس می‌کنم تو از دستم ناراحتی یا اتفاقی افتاده که نمی‌خوای من بدونم اما من خواهرانه کنارتم هر موقع هر چیزی شد بهم بگو

_ ممنون عزیزم مرسی تو لطف داری

 می‌خواستم محکش بزنم و ببینم آیا نسبت به حمید هم همینجوری سرده برای همین گفتم 

_ولی من به کمکت نیاز دارم جدیداً حمید خیلی رفتاراش خاص شده

 لحظه‌ای چشم‌های ثریا برق زد و دوباره شد همون ثریای گذشته فوری پرسید

_ یعنی چی چی شده؟

 اینکه متوجه تغییر حالتش شدم رو بروز ندادم پایین مانتوم رو مرتب کردم و لب زدم 

_چیز خاصی نیست انگار خود واقعیش نیست

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۳۷


_همش احساس می‌کنم فکرش جای دیگه‌ایه و درگیر ی نفره اصلاً تمرکز نداره دلم نمی‌خواد زندگیمون دوباره برسه به لبه پرتگاه ولی با رفتارهایی که داره می‌کنه واقعاً من بهش شک کردم و می‌ترسم که نکنه دوباره بهم خیانت کنه

 ثریا کمی به سمتم خم شد و گفت 

_عزیز دلم تو خیلی ساده‌ای آدمی که ی بار خیانت کنه بازم این کارو می‌کنه چون راهشو یاد گرفته شک نکن احساست بهت دروغ نمیگه و داره بهت خیانت می‌کنه من اگر جات بودم خیلی سریع جدا می‌شدم تو ی بار بهش فرصت دادی و اون خیلی واضحه که داره بهش گند می‌زنه چرا وایسادی توی اون زندگی برو خودتو راحت کن 

تشخیص خیر خواستن و نخواستن ثریا برای من دیگه واقعاً سخت شده بود سری قبل بهم می‌گفت ببخش و کوتاه بیا اما حالا داشت حرف از جدا شدن می‌زد

_ آخه ستاره رو چیکار کنم بچه‌ام آسیب روحی می‌بینه

_ ببین ستاره دختر بزرگیه به مرور زمان خودش عادت می‌کنه می‌خوای خودتو نابود کنی به پای بچه‌ات زندگی کن بابا از زندگیت لذت ببر تو جوونی

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
نکنه ثریا صیغه حمید شده؟

مثل اینکه واقعا شده 

واقعا حالم از ثریا بهم خورد من فک میکردم این تا اخر داستان کمک نازنین میکنه نگو خودشم از اون جنس هاس

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
مثل اینکه واقعا شده  واقعا حالم از ثریا بهم خورد من فک میکردم این تا اخر داستان کمک نازنین میک ...

اینه میگن هیچکس وارد زندگی شخصی نکنید از دوستان

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   payanekhosh  |  31 دقیقه پیش
توسط   موآبی  |  54 دقیقه پیش
توسط   ماهایا۳۰  |  55 دقیقه پیش