#اعتماد ۲۴۵
ماشینو به حرکت درآوردم و راه افتادیم ستاره لب باز کرد و گفت
_این پسره خیلی وقته که میاد جلوی آموزشگاه دنبالم هر موقع دیر میکنی میاد اینجوری جلوم وایمیسه
_ازت چی میخواد ؟
_هیچی میگه منو دوست داره میخواد با همدیگه رابطه داشته باشیم تا بعدها ازدواج کنیم
تعجب کردم
_ چرا این مدت به منو پدرت حرفی نزدی سکوت کردی
مشغول بازی کردن با انگشتهای دستش شد و گفت
_ بیام بگم چی خب این چیزا تو سن من طبیعیه دیگه نیست؟
_ هست ولی شرایط تو خیلی خاصه امیدوارم متوجه حرفم بشی اصلاً اون حق نداره به تو نزدیک بشه
_خودمم بهش گفتم ولی بازم میاد
_ میخوای به بابات بگم بیاد جلوشو بگیره؟
_ آره مامان دلم نمیخواد آرامشم بهم بخوره و این آدم شدیداً بهم استرس میده و عصبیم میکنه تو رو خدا به بابا بگو
_ دلم خیلی برای ستاره سوخت دختر عزیزم عذاب کشیده بود و من بیخبر بودم
_چرا به ما هیچی نگفتی؟
_ نمیخواستم ذهنتون درگیر بشه تا همینجاشم کلی اذیتتون کردم
ادامه دارد