2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67072 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۲۴۲


_حرفات درسته عزیزم اما خیلی برام مهمه که ببینم ثریا چش شده دوست ندارم بینمون فاصله بیافته ولی متاسفانه داره میافته و کاری هم از دست من بر نمیاد

_ چرا نمی‌ذاری به عهده ثریا این همه تو داری تلاش می‌کنی و میری سراغش ی ذره فاصله بگیر بزار اون بیاد می‌دونم تنهایی دوست صمیمیته تو بدترین روزامون کنارت بوده ولی الان نمی‌خواد باشه خیلی تابلوئه که مدام داره تو رو از سر خودش باز می‌کنه و تو داری بهش می‌چسبی رهاش کن بزار اگر برای ادامه دوستیتون تمایلی داره اون بیاد سمتت نه اینکه تو بری آخه کدوم دوست خوبی میاد بگه طلاقتو بگیر من نمی‌خوام بگم اونو ولش کن زن خوبی نیست باهاش دوست نباش من اصلاً دخالت نمی‌کنم ولی به نظرم رفتار دوستت نشون دهنده همه چیزه

 شونه بالا زدم و گفتم

_ نمی‌دونم خودمم حسابی گیر کردم از طرفیم نمی‌خوام توی دوستی براش کم بزارم بالاخره تو روزای سخت کنارم بوده و باید براش جبران کنم 

_ چی بگم، من هرچی بگم تو بازم کار خودتو می‌کنی فقط خواهش می‌کنم مراقب باش به زندگیمون لطمه وارد نشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

#اعتماد ۲۴۳


از جام بلند شدم همزمان گفتم

_خیالت راحت عزیزم بیشتر از هر چیزی مراقب زندگیمونم 

_کجا میری؟

_برم خونه الان ستاره میاد 

_میخوای بمون زنگ بزنم بیاد 

_نبابا میریم خونه بهتره

_اگر چیزی لازم داشتی تماس بگیر خودتم درگیر و نگران مسائل بی‌ارزش نکن همین که می‌دونی من دوست دارم کافیه

 نگاه معناداری بهش انداختم و لب زدم

_ چه اعتماد به نفسی داری حمید

 تک خندی زد و گفت 

_خوب بگم چی؟ دارم می‌بینم که دوستت کمر به خراب کردن زندگی ما بسته توام به جای اینکه بیخیالش بشی بدتر چسبیدی بهش منتظر ی معجزه‌ای که مثلاً بهت بگه چشه، بچسب به زندگی خودت اگه دلش خواست خودش برات میگه دیگه

_ اگه نگفت چی 

_پس ول کن نمی‌خواد که بدونی تو هم تلاشی نکن که بفهمی بزار اون چیزی که باید بدونیو خودش بهت بگه اینکه مدام دنبال این باشی که سر از کار بقیه در بیاری یا ببینی به هم چی میگن به مرور برات بی‌احترامی میاره

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
من فکر کردم داستان کوتاهی نمیدونستم انقد طول میکشه 

دستتون هم درد نکنه عزیزم شما خیلی هم لطف میکنید تقصیر شما نیست گلم اوشون باید کمی احترام به مخاطبش بذاره 

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.....

#اعتماد ۲۴۴


_ممنون عزیزم حواسم هست دلت شور نزنه نمیذارم چیزی بشه

 از حمید خداحافظی کردم و بعد از خروج از شرکت سوار ماشینم شدم به سمت آموزشگاه ستاره رفتم دختر خوشگلم وایساده بود ی گوشه و منتظرم بود به محض اینکه خواستم براش بوق بزنم دیدم ی پسری به سمتش رفت و باهاش حرف می‌زد ستاره‌ام عصبی و کلافه بود هر بار که می‌خواست از کنار اون پسر بره سد راهش می‌شد و چیزی بهش می‌گفت چشم دوختم بهشون میخواستم ببینم‌ واکنش ستاره چیه و اون پسر می‌خواد چیکار بکنه.

 ستاره کلافه بود و هر بار که می‌خواست از کنار اون پسر رد بشه بهش اجازه نمیداد دلم برای ستاره سوخت دستمو روی بوق ماشین گذاشتم و دو تا فشار ریز وارد کردم انقدری بود که هر دوشون بشنوند پسره از ستاره فاصله گرفت و اونم با عجله به سمت من اومد بعد از اینکه سوار ماشین شد بهش گفتم 

_این کی بود ؟ 

_نمی‌دونم مامان فقط بریم

 _چی شده دخترم چرا حرف نمی‌زنی حالا بریم بعداً برات میگم؟

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۴۵


ماشینو به حرکت درآوردم و راه افتادیم ستاره لب باز کرد و گفت 

_این پسره خیلی وقته که میاد جلوی آموزشگاه دنبالم هر موقع دیر می‌کنی میاد اینجوری جلوم وایمیسه 

_ازت چی می‌خواد ؟

_هیچی میگه منو دوست داره می‌خواد با همدیگه رابطه داشته باشیم تا بعدها ازدواج کنیم 

تعجب کردم

_ چرا این مدت به منو پدرت حرفی نزدی سکوت کردی 

مشغول بازی کردن با انگشت‌های دستش شد و گفت

_ بیام بگم چی خب این چیزا تو سن من طبیعیه دیگه نیست؟

_ هست ولی شرایط تو خیلی خاصه امیدوارم متوجه حرفم بشی اصلاً اون حق نداره به تو نزدیک بشه 

_خودمم بهش گفتم ولی بازم میاد

_ می‌خوای به بابات بگم بیاد جلوشو بگیره؟

_ آره مامان دلم نمی‌خواد آرامشم بهم بخوره و این آدم شدیداً بهم استرس میده و عصبیم می‌کنه تو رو خدا به بابا بگو

_ دلم خیلی برای ستاره سوخت دختر عزیزم عذاب کشیده بود و من بی‌خبر بودم 

_چرا به ما هیچی نگفتی؟

_ نمی‌خواستم ذهنتون درگیر بشه تا همینجاشم کلی اذیتتون کردم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۴۶


دلم برای دخترم سوخت چقدر از مزاحمت این آدم ترسیده ولی برای اینکه ی وقت  از طرف ما مشکلی براش پیش نیاد دم نزده و ریخته توی خودش.

نفس عمیقی کشیدم و لب زدم

_چند وقته که میاد؟

_از همون اوایل که میرفت اموزشگاه  

_اون وقت فکر نمی‌کردی اگه به ما می‌گفتی بهتر بود؟

به بیرون خیره شد

_ نمی‌خواستم فکر کنید دنبال تکرار اشتباه‌های گذشته م نمی‌خوام اعتمادی رو که به سختی دوباره جلب کردم به این راحتی از دست بدم من خیلی می‌ترسم که   ازم ناامید بشید و دلتون بشکنه

ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم چرخیدن به سمتش و دستش رو توی دستم گرفتم

_ دختر گلم این چه حرفیه من و پدرت هیچ وقت از تو ناامید نمی‌شیم و همیشه و همیشه کنارتیم و حمایتت می‌کنیم اصلاً فکر نکن که ممکنه کاری انجام بدی  ما ناراحت بشیم و نخواهیم کنار تو بمونیم

سرشو به چپ و راست تکون داد و حرفی نزد اما استرس توی صورتش موج می‌زد مهربون نگاهش کردم و لب زدم

_حتماً  این دفعه که رفتی مشاورت بگو که چه اتفاقی افتاده و تو چه واکنشی داشتی حتی این فکرایی که توی سرت موج می‌زده رو هم بگو شاید مهم مهم باشند و نیاز به درمان داشته باشی باشه چشم بهش میگم خیالت راحت

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۴۷


با خودم گفتم حتماً باید با حمید در این مورد صحبت کنم اینکه ستاره همچین چیزی رو مخفی کنه و بریزه تو خودش چیز خوبی نیست و ممکنه در آینده باعث بروز مشکلات زیادی بشه به خصوص که ستاره دختره و توی جامعه مردسالار دختری قشر آسیب پذیرتریه نسبت به پسر.

مقابل خونه ایستادم هر دو پیاده شدیم راه رفتن ستاره رو تماشا کردم و توی دلم هزار بار خدا را شکر کردم که پیداش کردیم/

_ دوست داری چه غذایی درست کنم؟ 

_ نمی‌دونم یه چیزی درست کن بخوریم از 

 گرسنگی نمیریم.

تک خندی زدم و گفتم 

_اگر بابات بشنوه که خودشو می‌کشه اون خیلی به غذا اهمیت میده دیدی که میگه همیشه باید بهترین غذاها رو بخوریم

بخوای به حرف بابا بخوای عمل کنی باید عین این رستوران‌های خارجی یک سره غذای ابنجام های متفاوت درست کنی 

لبخند پهنی به روب پاشیدم

_عیب نداره مامان جان من که کاری ندارم فقط باید همین غذا درست کنم و مراقب تو و پدرت باشم

_ خسته نمیشی ؟

_نه اتفاقاً این کار برام خیلی هم لذت بخشه اینکه ارزوی شماهارو بر آروم بشن به من حس آرامش و امنیت خاطر میده حالا الان درک نمی‌کنی ولی صبر کن مادر که شدی می‌فهمی حرف من چیه الان سنت پایینه و درک درستی از زندگی نداری ولی به مرور زمان تو هم درست میشی

_ مامان یعنی تو این همه سال درس خوندی تلاش کردی رفتی دانشگاه که آخرش بشینی توی خونه برای من و بابا غذا درست کنی؟

ادامه دارد 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792