#اعتماد ۲۶۷
به سمت پاتختی رفتم و گوشی حمید برداشتم نوک پا نوک پا خودمو به دستشویی رسوندم اولین کاری که کردم گوشیو گذاشتم روی سکوت رمزشو زدم و وارد حریم خصوصی مردی شدم که با وجود تمام مشکلات بازم از ته دل دوستش داشتم
وارد تماسها شدم و دیدم چند تا تماس بی پاسخ از طرف ثریا داره نفس عمیقی کشیدمو وارد پیامها شدم با خودم گفتم شاید ثریا وقتی که دیده من جواب تلفنش رو نمیدم با حمید تماس گرفته وارد پیامها شدم و میون اون همه پیام مختلف فقط یه اسم به چشمم خورد ثریا...
دوباره مغزم شروع کرد به متقاعد کردن خودم که حتماً حمید جوابشو نداده و اینم پیام داده ولی وقتی که پیامها رو باز کردم و هرچی بالاتر رفتم بیشتر نسبت به افکارم بیاعتماد شدم ثریا نه برای یک بار بلکه چندین و چند بار به حمید ابراز علاقه کرده بود نقطه امیدواری من اونجایی شکل گرفت که حمید براش نوشته بود من عاشق زنمم و تحت هیچ شرایطی نمیخوام بهش خیانت کنم علاقهای هم به تو ندارم لطف کن و دیگه من پیام نده چون اگر نازی اینا رو بفهمه دلش میشکنه و غصه میخوره و من اصلاً دلم نمیخواد که نازی ازم ناراحت بشه
هر چقدر پیامها را زیر و رو میکردم همش همین بود حمید هیچ جوره دل به دل ثریا نداده بود خیلی خوشحال شدم ولی از دست ثریا دلم شکست اون موقعی که من باهاش درد دل میکردم و اون باهام حرف میزد در واقع تلاش داشت منو از این زندگی دلسرد کنه دور شدن من از حمید به ثریا این شانس رو میداد که بتونه خودشو به حمید نزدیک کنه و باهاش زندگیی که میخوادو شروع کنه
ادامه دارد