2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67071 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۲۵۸


_ممنون گلم با کلاس شدی جواب تلفن نمیدی 

_این چه حرفیه ثریا جان شرایط صحبت کردن نداشتم

کنایه امیز لب زد 

_تو راست میگی، اصلا بگو ببینم کجا بودی که جواب منو ندادی

_با شوهرم و ستاره توی ماشین بودم اهنگ گذاشته بودن دلم نیومدبگم قطعش کنید،با خودم گفتم ثریا که ی مدته برا من کلاس میذاره ی بارم من بذارم ببینم با کلاس بودن چه مزه ای هست

_تیکه ننداز عزیزم یکم سرم شلوغ بود با توام بد رفتاری کردم ببخشی

_عیب نداره گلم مشکلت چی بود؟

کلافگی تو صداش موج میزد 

_ حالا کجایی؟

_من جام خوبه تو بگو مشکلت چی بود؟_یکم کار داشتم اصلا نمیتونستم رو مسئله ای تمرکز کنم

_اذیت نکن بگو دیگه 

_نازی گیر دتدیا عاشق شده بودم بابا خوبه؟

با خوشحالی لب زدم 

_ای جانم عاشق کی؟ اون مرد خوشبخت کیه؟ 

_بیخیال نمیشناسیش تو کجایی مشکوک میزنی 

_ما اومدیم شمال چند روز بمونیم اب و هوا عوض کنیم 

یک دفعه صدای ثریا فروکش کرد انگار که از درون فروریخته باشه با ناراحتیی که سعی میکرد مخفیش کنه اما تو صداش موج میزد گفت

_عه همیشه به شادی و مسافرت گلم خوش باشید

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#اعتماد ۲۵۹


_ممنون ثریا جون حالا تو بگو ببینم این مرد خوشبخت کیه؟ 

وا رفته گفت

_مهم نیست عزیزم اصلا الان که فکر میکنم میبینم کار من اشتباهه شاید باید از این عشق دست بکشم 

_چرا جون دلم چی شده؟

صداش لرزید و پر از بغض گفت 

_لعنا به عشق ی طرفه ادمک میسوزونه کاری هم از دستم برنمیاد شاید باورت نشه اما از این سوختن تو تب عشقش دارم لذت میبرم

_تو که نمیگی کیه من واقعا نمیدونم چی بگم ولی برات ناراحت شدم خواهر عزیزم

_میدونی ی زنی تو زندگیشه که چسبیده بهش ولش نمیکنه اگر اون بره جا برای من باز میشه 

_خودتو نفر سوم ی رابطه نکن اینجوری خیر نمیبینی ولش کن طرفو اینهمه پسر مجرد برو سراغ اونا ادمی که توی ی رابطه هست بحثش فرق میکنه

_حق با توعه ولی نمیتونم، اون زنیکه قدرشو نمیدونه بدبخت هر کاری میکنه به چشم زنه بیاد اما نمیاد من میپرستمش

_بهر حال اون توی رابطه ست و درست نیست که پیگیرش باشی، اصلا بگو ببینم من میشناسمش؟ 

فوری لب زد 

_نه نه تو نمیشناسیش من باید برم بعدا بهت زنگ‌ میزنم 

خداحافظی کردیم و قطع کردم ولی ی حسی بهم میگه اون مردی که ثریا انقدر عاشقشه شوهر منه، صدای باز و بسته شدن در خونه نوید از اومدن ستاره و حمید داد به سمتشون رفتم حمید پرسید 

_چیکار کردی؟ 

_ی حسی بهم‌ گفت نگو با ثریا حرف زدی 

لبخند ملیحی زدم 

_یکم دراز کشیدم

خریدهارو توی اشپزخونه گذاشت همزمان با شستن دست هاش گفت 

_میخوای ی مسکن بخور بخواب

_نه عزیزم ممنون خوبم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۶۰


خرید هارو جابجا کردم و حسابی مشغول بودم ستاره به اتاقش رفت برای خواب حمیدم مقابل تلویزیون لم داد

_نازبانو کمک میخوای؟ 

_نه عزیزم چیزی نیست الان تموم میشه 

_ کاری بود بگو میام کمکت نمیخوام خسته شی یا بهت فشار بیاد اومدیم مسافرت قرار نیست یکی همش کار کنه

خودمم از حمید تعجب کردم این حرفها واقعا از حمید بعید بود چند لحظه ای مکث کزدم تا تونستم تمرکزمو به دست بیارم و مشغول کارم بشم

با سروصدای اهنگ از اتاق ستاره متوجه شدم که دوباره داره به حالت عادی برمیگرده 

_صدای چیه؟

با خوشحالی لب زدم 

_ستاره داره حالش خوب میشه مثل قدیم اهنگ گذاشته صداشم زیاد کرده

اهانی گفت و مشعول کار با گوشیش شد یهو اخم هاص تو هم رفت 

_چیزی شده؟ 

_نه عزیزم خوبم ی پیام داری داشتم یکم عصبیم شد 

اهانی گفتم و مشغول کارم شدم که گفت

_به ثریا زنگ زدی؟ 

_نه خودش زنگ‌زد منم جواب دادم 

_کاش نمیدادی بخدا این زن دوست تو نیست دشمنته

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۶۱


مشکوک نگاهش کردم و گفتم

_ چرا همش بدگوییشو می‌کنی چرا تمام تلاشت اینه که ی جوری زیر ابشو پیش من بزنی و خرابش کنی اصلا نمی‌فهمم ثریا این همه به ما خوبی خوبی کرده بعد تو تمام تلاشت اینه که اونو پیش من خراب کنی؟ درکت نمی‌کنم که چرا داری این کارا رو انجام میدی 

حمید فقط نگاهم کرد و حرف نزد اخم غلیظی کردم و لب زدم 

_خب اگر چیزی هست به منم بگو اگه مسئله‌ای هست که من بی‌خبرم بگو منم در جریان قرار بگیرم شاید ناراحت بشم عصبانی بشم ولی حداقل بهتر از اینه که این همه سوال بی جواب توی ذهنم باشه چند ماهه تو داری میگی ثریا خوب نیست هرچی بهت میگم چرا جواب درستی بهم نمیدی حداقل بهم بگو دلیل این نفرتت از ثریا رو بدونم 

لبش رو تر کرد و آروم گفت 

_خیلی مسائل هست تو ازشون بی‌خبری منم نمی‌خوام در جریان قرار بگیری چون دونستن بعضی چیزا فقط باعث ناراحتی آدم میشه نمی‌خوام ناراحتیت رو ببینم به اندازه کافی تو این زندگی سختی کشیدی نمیخوام با گفتن بعضی حرفها روزای زندگی رو برات سخت‌تر کنم فقط انقدر بهت بگم که من تمام تلاشمو می‌کنم تا از تو مراقبت کنم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۶۲


با نکته سنجی بهش گفتم

_ پس یه چیزایی هست که من نباید بدونم 

 آروم پلکاشو روی هم فشار داد و گفت

_ من دارم کلی حرف می‌زنم میشه از وسط حرفای من ماهیگیری نکنی؟

_ ماهیگیری چیه چرا چرت و پرت میگی چند ماهه دارم بهت میگم چیه که ذهنتو انقدر درگیر کرده تو هم فقط منکر میشی الان برگشتی میگی یه چیزایی هست بهت نمی‌گم که ناراحت نشی خیلی تابلو داری ی چیزی رو مخفی می‌کنی فقط نمی‌فهمم چرا هر چقدر به روت میارم کوتاه نمیای

_ نازی الان تو دنبال دعوایی دنبال چی هستی بگو من همونو بهت بدم دست از سرم برداری هر کاری می‌کنم بازم داری حرف خودتو می‌زنی هرچقدر تلاش می‌کنم بهت ثابت کنم که من هیچیو از تو مخفی نمی‌کنم تو بازم کوتاه نمیای 

_یه چیزی در مورد ثریا هست که تو داری 

ازم مخفی می‌کنی فکر نکن من نمی‌فهمم

_ آره دارم مخفی می‌کنم دوست عزیز تو عاشق یه مرد متاهل شده طرفم هر چقدر بهش میگه که من نمی‌خوامت ول نمی‌کنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۶۳


نفسم توی سینه حبس شد بهش گفتم

_ تو مطمئنی؟

_ بله که مطمئنم هر دو رو می‌شناسم هم ثریا هم اون کسی که ثریا عاشقش شده

_ ثریا به من گفت که از یکی خوشش میاد بهم گفت طرف با کسی تو رابطه است نگفت زن داره

_ بله زن داره منم از وقتی که فهمیدم ثریا به اون آدم حس داره و می‌دونه که زن داره ولی بازم دنبالشه از ثریا بدم اومد از اون روز به اینورم مدام دارم بهت میگم که قید دوستیت با ثریا رو بزن ولی تو گوش نکردی الان دارم ازت خواهش می‌کنم این زن اصلاً زن خوبی نیست یه دوستی با این داری که اونم قطعش کن

سرم رو پایین انداختم و به زمین خیره شدم درک نمی‌کنم ثریا قبلاً اصلاً اینجوری نبود اما الان انقدر عوض شده که دنبال زندگی مردای زن‌دار بود

_تا الان هرچی بهت گفتم قید این زنو بزن به حرفم گوش نکردی حالا که دلیل حرفامو فهمیدی خواهش می‌کنم گوش بده و دست از سر این بردار این زن واقعا وحشتناکه دیگه حالا خودت می‌دونی که چیکار بکنی یا نکنی اما من حرفمو زدم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

میشه یکی رد شدلایکم کنهه

یه سری خاطرات هست که آدم خجالت میکشه حتی تو خلوت خودش مرورشون کنه چون از خودش خجالت میکشه. از حماقت زیاد، از خریتِ بی‌انتها، از اهمیت دادن به آدمای لاابالی...

اعصابم از طولانی شدن این داستان بهم ریخت، این چه نویسنده بی شخصیتیه که برای مخاطباش ارزشی قائل نیست، کاش اصلا شروعش نمیکردم.

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.

گذاشتی لایک کن لطفا

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز