#اعتماد ۲۵6
حمید وارد خونه شد و با عجله بهم گفت
_ سریع کمکم چمدونا رو بیار ببریم بذاریم توی ماشین و راه بیفتیم نمیخوام بیشتر از این دیر بشه
کمک حمید کردم و بالاخره راه افتادیم دلیل عجله حمید رو اصلاً درک نمیکردم چند بار ازش پرسیدم
_چیزی شده که انقدر عجله میکنی ؟
اونم خیلی خونسرد لب زد
_نه عزیزم فقط میخوام زودتر راه بیفتیم که از اونورم زود برسیم
گوشیم زنگ خورد و شماره ثریا روش افتاد از وقتی که رفتارهای عجیب و عجیب ثریا و حمید هر روز داره بیشتر از قبل میشه دیگه احساس سابق رو به ثریا ندارم و نمیتونم بهش اعتماد کنم با اکراه به صفحه گوشیم خیره شدم حمید لب زد
_ کیه چرا جوابشو نمیدی ؟
_ثریاست نمیدونم این دفعه زنگ زده از چی سر در بیاره و تو چی دخالت کنه
_من به خاطر خودت میگم ولی این زن اصلاً دوست خوبی برای تو نیست این همه دوستای مختلف داری به نظرم قید رابطه ت با اینو بزن به خاطر آرامش خودت میگم از وقتی که شروع کرده به کم محلی تو خیلی به هم ریختی و حسابی آشفتهای
حرفهای حمید درست بود و من نمیتونستم منکرشون بشم و باید به حرفش گوش میکردم کاملا داشت درست میگفت دوستی با ثریا برای من خیلی خوب بود اما این اواخر فقط شده بود تنش و ناآرومی به خاطر رفتارهای متفاوت ثریا
ستاره که متوجه سنگین بودن جو ماشین شده بود از اون پشت گفت
_بابا ی آهنگ شاد میزاری
حمید هم مثل همیشه گوش به فرمان ستاره بوند و آهنگ مورد علاقه گذاشت
ادامه دارد