#اعتماد ۲۵۹
_ممنون ثریا جون حالا تو بگو ببینم این مرد خوشبخت کیه؟
وا رفته گفت
_مهم نیست عزیزم اصلا الان که فکر میکنم میبینم کار من اشتباهه شاید باید از این عشق دست بکشم
_چرا جون دلم چی شده؟
صداش لرزید و پر از بغض گفت
_لعنا به عشق ی طرفه ادمک میسوزونه کاری هم از دستم برنمیاد شاید باورت نشه اما از این سوختن تو تب عشقش دارم لذت میبرم
_تو که نمیگی کیه من واقعا نمیدونم چی بگم ولی برات ناراحت شدم خواهر عزیزم
_میدونی ی زنی تو زندگیشه که چسبیده بهش ولش نمیکنه اگر اون بره جا برای من باز میشه
_خودتو نفر سوم ی رابطه نکن اینجوری خیر نمیبینی ولش کن طرفو اینهمه پسر مجرد برو سراغ اونا ادمی که توی ی رابطه هست بحثش فرق میکنه
_حق با توعه ولی نمیتونم، اون زنیکه قدرشو نمیدونه بدبخت هر کاری میکنه به چشم زنه بیاد اما نمیاد من میپرستمش
_بهر حال اون توی رابطه ست و درست نیست که پیگیرش باشی، اصلا بگو ببینم من میشناسمش؟
فوری لب زد
_نه نه تو نمیشناسیش من باید برم بعدا بهت زنگ میزنم
خداحافظی کردیم و قطع کردم ولی ی حسی بهم میگه اون مردی که ثریا انقدر عاشقشه شوهر منه، صدای باز و بسته شدن در خونه نوید از اومدن ستاره و حمید داد به سمتشون رفتم حمید پرسید
_چیکار کردی؟
_ی حسی بهم گفت نگو با ثریا حرف زدی
لبخند ملیحی زدم
_یکم دراز کشیدم
خریدهارو توی اشپزخونه گذاشت همزمان با شستن دست هاش گفت
_میخوای ی مسکن بخور بخواب
_نه عزیزم ممنون خوبم
ادامه دارد