2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67071 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۲۵۴ 


تحمل این همه توهینو نداشتم برام خیلی سخته خودم میدونم و مطمئنم که داره چیزی رو ازم مخفی می‌کنه و هر بار که بهش میگم منکر میشه انگار من بچه‌ام و گول می‌خورم.

 در اتاق باز شد و قامت حمید نمایان شد مظلومانه نگاهم کرد و گفت

_ دیدی بهت گفتم ی چیزی شده الان چرا اومدی اینجا دراز کشیدی؟

_ حالم خوبه فقط یه ذره استراحت می‌خوام

_ ولی من احساس می‌کنم تو از من فراری هستی وگرنه دراز می‌کشیدی رو کاناپه چرا اومدی اینجا تو تنهایی

 دست به پیشونیم کشیدم و گفتم 

_عزیزم واقعا چیزی نیستش که تو بخوای انقدر بزرگش کنی 

_چیزی و بزرگ نکردم فقط دارم دلیل رفتارتو می‌پرسم که بهم بگی چرا ی دفعه انقدر به هم ریختی 

_من فقط یکم خسته م الان هر دومون اینجاییم ممکنه ستاره فکر کنه اتفاقی افتاده و عصبی بشه نمی‌خوام بیخودی ذهنش درگیر شه

 از جامون بلند شدیم و به سمت حال رفتیم دقیقاً مطابق پیش بینی من ستاره زانوهاش رو بغل کرده بود و نشسته بود

_ چیزی شده دخترم؟

_ نه من خوبم 

_پس چرا زانوی غم بغل گرفتی

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

#اعتماد ۲۵۵


پاهاش رو صاف کرد آروم لب زد 

_هیچی نیست حالم خوبه

 حمید نگاه پر محبتی بهمون انداخت 

_ می‌خواید چند روز بریم مسافرت شاید اینجوری حال و روزتون بهتر بشه

_ به نظر من که خوبه حالا باید ببینیم نظر ستاره چیه موافقه یا مخالف؟

 ستاره شونه بالا زد و گفت

_ من که عاشق مسافرتم مخصوصاً اگه بخوایم بریم شمال فقط کی میریم؟ 

حمید پیشونیش رو خاروند لب زد 

_یکی دو روز دیگه جمع و جور کنید میریم

 خیلی خوشم اومد واقعاً پیشنهاد همچین مسافرتی باعث شد که ذهنم از تمام افکارم منحرف بشه این یکی دو روزم گذشت و بالاخره روز موعود فرا رسید من و ستاره هر دو ساکمون را جمع کرده بودیم و منتظر این بودیم که حمید از سر کار بیاد و بریم به مسافرتی که همگی بهش نیاز داشتیم چمدون‌ها رو کنار در گذاشتم و رو به ستاره گفتم 

_فقط خدا کنه این دفعه خیلی بمونیم من واقعاً نیاز دارم مدتی از اینجا دور بشم

 روی مبل لم داد و گفت 

منم دوست دارم زیاد بمونیم ولی باید ببینیم شرایط کاری بابا چه جوری میشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۵6


حمید وارد خونه شد و با عجله بهم گفت

_ سریع کمکم چمدونا رو بیار ببریم بذاریم توی ماشین و راه بیفتیم نمی‌خوام بیشتر از این دیر بشه 

کمک حمید کردم و بالاخره راه افتادیم دلیل عجله حمید رو اصلاً درک نمی‌کردم چند بار ازش پرسیدم 

_چیزی شده که انقدر عجله می‌کنی ؟

اونم خیلی خونسرد لب زد 

_نه عزیزم فقط می‌خوام زودتر راه بیفتیم که از اونورم زود برسیم

گوشیم زنگ خورد و شماره ثریا روش افتاد از وقتی که رفتارهای عجیب و عجیب ثریا و حمید هر روز داره بیشتر از قبل می‌شه دیگه احساس سابق رو به ثریا ندارم و نمی‌تونم بهش اعتماد کنم با اکراه به صفحه گوشیم خیره شدم حمید لب زد

_ کیه چرا جوابشو نمیدی ؟

_ثریاست نمی‌دونم این دفعه زنگ زده از چی سر در بیاره و تو چی دخالت کنه 

_من به خاطر خودت میگم ولی این زن اصلاً دوست خوبی برای تو نیست این همه دوستای مختلف داری به نظرم قید رابطه ت با اینو بزن به خاطر آرامش خودت میگم از وقتی که شروع کرده به کم محلی تو خیلی به هم ریختی و حسابی آشفته‌ای 

حرف‌های حمید درست بود و من نمی‌تونستم منکرشون بشم و باید به حرفش گوش می‌کردم کاملا داشت درست می‌گفت دوستی با ثریا برای من خیلی خوب بود اما این اواخر فقط شده بود تنش و ناآرومی به خاطر رفتارهای متفاوت ثریا

ستاره که متوجه سنگین بودن جو ماشین شده بود از اون پشت گفت 

_بابا ی آهنگ شاد میزاری 

حمید هم مثل همیشه گوش به فرمان ستاره بوند و آهنگ مورد علاقه گذاشت

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۵۷


چند ساعتی که توی راه بودیم به لطف مسخره بازی‌ها و شوخی‌های حمید و ستاره اصلاً برام خسته کننده نبود برعکس خیلی قشنگ و جذاب هم می‌گذشت تا اینکه رسیدیم به ویلا کلید انداختم وارد شدیم وسایل را داخل ویلا گذاشتیم.

 حمید و ستاره هر دو رفتن برای خرید مواد غذایی منم مشغول مرتب کردن وسایل‌ها و خونه شدم دلم می‌خواست از این تنهایی بیشترین بهره رو ببرم این چند وقته انقدر درگیر مسائل مختلف بودم که هیچ فرصتی برای خودم نداشتم انقدر درگیر زندگی شده بودم که خودمو به کل فراموش کرده بودم.

 روی کاناپه لم دادمو به سقف خیره شدم واقعا بازی زندگی تا کجا می‌خواد پیش بره و من تا کی باید بجنگم به خاطر هر لحظه خوب زندگیم و هر لبخندی که روی لب خودم و خانوادم میاد باید حسابی بجنگم و آماده هر مشکلی باشم دوباره صدای گوشیم بلند شد و به صفحش نگاه کردم شماره ثریا خودنمایی می‌کرد یه حسی بهم گفت می‌خواد سر از کارم دربیاره و ببینه ما داریم چیکار می‌کنیم

اینبار حواب تلفنش رو دادم 

_سلام عزیزم خوبی 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
آره باید وقتی ستاره پیدا شد تموم میشد

خب شاید وقتی ماجرای همین ثریا تموم شه و بفهمیم ثریا داره چیکار میکنه داستان تموم شه و اگه باز داستان دیگه پیش نیاد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

گذاشتی لایک لطفا

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز