من خودم ۱۷ سالگی بار اول ازدواج کردم،،۲۱ سالگی ام جدا شدم،،خاک عالم تو سرم بابت حماقتم،،اون روز داشتم به پدرم می گفتم کاش اون موقع که با همسرِ سابقم ازدواج کردم یکی می خوابوندی تو دهنم،،کاش به حرفت گوش می دادم و کلی گریه کردم،،درسمو ول کردم افتادم پی شوهر،،الان ۲۷ سالمه تازه نشستم درس می خونم،،مغزمم ارور داده بس مشغله ی فکری دارم،،انقدر بعضی وقتا عصبی می شم که حد نداره،،هیچ کی ام جزء خودم مقصر نیست،،حالا می گی دیر شده موندم لابد منظورت ۱۷_۱۸ سالگیه که دیر نشه بگن به موقع بوده.🤦🏼♀️🤦🏼♀️
هر چی بیش تر می گذره،بیش تر به این شعر می رسم که می گه:غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد....//خدا گر پرده بردارد ز روی کارِ آدم ها....چه شادی ها خورد بر هم....چا بازی ها شود رسوا....یکی خندد ز آبادی....یکی گرید ز بر بادی....یکی از جان کند شادی....یکی از دل کند غوغا....چه کاذب ها شود صادق....چه صادق ها شود کاذب....چه عابد ها شود فاسق....چه فاسق ها شود عابد....چه زشتی ها شود رنگین....چه تلخی ها شود شیرین....چه بالا ها رود پایین....عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد!! //سر بر شانه ی خدا بگذار،تا قصه ی عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت،به رقص درآیی،قصه ی عشق،انسان بودن ما ست!!//
پدرمن ی عقیده مضخرفی داره میگه بالشتوزدی ب ی دختراگه نخوردزمین یعنی وقت شوهرکردنشه!
این جوری که باید ۱۲_۱۳ سالگی ازدواج کنه.😂😂
هر چی بیش تر می گذره،بیش تر به این شعر می رسم که می گه:غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد....//خدا گر پرده بردارد ز روی کارِ آدم ها....چه شادی ها خورد بر هم....چا بازی ها شود رسوا....یکی خندد ز آبادی....یکی گرید ز بر بادی....یکی از جان کند شادی....یکی از دل کند غوغا....چه کاذب ها شود صادق....چه صادق ها شود کاذب....چه عابد ها شود فاسق....چه فاسق ها شود عابد....چه زشتی ها شود رنگین....چه تلخی ها شود شیرین....چه بالا ها رود پایین....عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد!! //سر بر شانه ی خدا بگذار،تا قصه ی عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت،به رقص درآیی،قصه ی عشق،انسان بودن ما ست!!//
منم بابت اولین ازدواجم مثل چی پشیمونم آدم با بالارفتن سن پخته میشه درک وشعورش اززندگی میره ...
دقیقاً،،من تا جایی که اطرافم دیدم بیشتریا پشیمونن،،اون روز فامیلمون می گفت پسرش اومده بهش گفته چرا وقتی تو سنِ کم اومده گفته می خواد ازدواج کنه پدر و مادرش جلوش رو نگرفتن،،حالا اینا کلی بهش گفتن ۱۹ سالگی وقت ازدواج نیست گوش نداد،،حالا اومده گفته شما باید شاهرگم رو می زدین ولی نمی ذاشتین ازدواج کنم،،الان با دو تا بچه گیر افتاده زنشم طلاق گرفته،،اصلاً دیدگاه آدم عوض می شه،،تو اون سن آدم متوجه نمی شه بعد می بینه کلاً یه آدم دیگه ای شده.
هر چی بیش تر می گذره،بیش تر به این شعر می رسم که می گه:غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد....//خدا گر پرده بردارد ز روی کارِ آدم ها....چه شادی ها خورد بر هم....چا بازی ها شود رسوا....یکی خندد ز آبادی....یکی گرید ز بر بادی....یکی از جان کند شادی....یکی از دل کند غوغا....چه کاذب ها شود صادق....چه صادق ها شود کاذب....چه عابد ها شود فاسق....چه فاسق ها شود عابد....چه زشتی ها شود رنگین....چه تلخی ها شود شیرین....چه بالا ها رود پایین....عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد!! //سر بر شانه ی خدا بگذار،تا قصه ی عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت،به رقص درآیی،قصه ی عشق،انسان بودن ما ست!!//