اینکه آدم یک لحظه بمیره و هیچی نفهمه و یهو بره اون دنیا که هیچ تلخی و سختی برای خود آدم نداره سختیش برا بقیه س.
سختی وقتی هست که زنده هستی و هر لحظه داری جون می کنی؛ ذره ذره؛ خورد میشی کم کم؛ بلاتکلیفی نمی تونی برای خودت تصمیم بگیری که ادامه بدی یا خودتو رها کنی...
شوهری دارم که گاهی که بهش فکر می کنم حس میکنم مشکل اساسی ای ندارن که بخوام به خاطرش زندگی مو تموم کنم اما تو زندگی هم خوش نیستم و ذره ذره آب میشم...
گیر میده به پوشش به خونه فامیلت رفتن به تک تک حرکات و رفتارت تو خونه یه طوری برخورد میکنه انگار اون پسر شاه بوده و من دختر گدا. تحقیرت می کنه و از آزار دادنت لذت می بره تا جایی که حتی تو مسئله جنسی وقتی من پیش قدم بشم یه بهونه ای ازم می گیره و دوری می کنه ولی دوست داره خودش تو هر شرایطی خواست من سریع بگم باشه وگرنه بعدش توهین....
احساس خیلی بدی دارم خیلی بد.
رها هم نمیکنه به حال خودم بذاره هی طعنه و فحش و توهین و و تهدید و...