تا هشت ماه دردش غیر قابل تحمل بود،طوری که هر روز میگفتم قلبم زیر بار این حجم از درد دووم نمیاره،بعدش یاد گرفتم که جلوی دیگران خوددار باشم ،ولی هر روز صبح که بیدار میشم میگم مگه میشه دیگه نباشه،؟مگه میشه نبینمش؟دروغه که میگن خاک سرده ،دروغه که میگن آروم میشی،فقط یاد میگیری که با این درد زندگی کنی،من اگه یه روزی هم بهتر بشم اصلا فراموشی بگیرم ،میدونم دیگه هیچی مثل قبل نمیشه،چطور میشه بدونش زندگی کنم؟