آنه !
تكرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهايت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم كودكيت
از تنهايی معصومانه دستهايت...
آيا مي دانی كه در هجوم دردها و غم هايت
و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت
حقيقت زلالی درياچه نقره ای نهفته بود؟
آنه !
اكنون آمده ام تا دستهايت را
به پنجه طلايی خورشيد دوستی بسپاری
در آبی بيكران مهربانی ها به پرواز درآيی
و اينک آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست...در انتظار تو...🌱
بشدت باهاش همزاد پنداری کردم🙂
انگار منه✌
میم واو🕊
۲۳
۵
۰۲