خانواده م شهرستانن چن روزی میشه اومدن اینجا خونه بخرن دیروز بابا مامان بابام رفتیم خونه ببینیم ب شوهرم گفتم اجازه داد خودشم تا ۹برنمیگشت خونه شامم اماده کرده بودم کارمون طول کشید زنگ زدم گفتم میریم خونه ی عمه مم توم بیا گفت ن خسته م گفتم باشه پس منم برمیگردم عصبانی شد ک گفتم نمیخواد برگردبگی بمون فردا بیا منم خیالم راحت شد شب اونجا موندیم با دخترم خودش ساعت ۳ پیام داده ک برنگرد دیگه