بارها شکستمو شکستم دادن... اما باز ایستادم..
درتاریکی شب خودم را محکم درآغوش گرفتم... و گریه کردم..
وفرو ریختم اما دوباره بلند شدم....
وبارها خاطراتم رامرور کردم.. وهربار سنگینی بعضی از لحظه های متوقف شده.. در زمان مرا ب کام خود کشاند...
حتی از انها هم رد شدم.. بارها نگران نگرانی های دیگران شدم.. بعضی وقتا تاریخ مصــرفم تمام شد و خود یک خاطرع شدم...
چقدر محرم رازها شدم ولی مرهمی برای قلب خورد شدم پیدا نشد..
بارها خودم را گم کردم.. گریستم... باخدایم درد دل کردم.. ب مرور خودم را پیدا کردم... تیکه های شکسته شده ی خودم را جمع کردم نفسی کشیدم و دوباره بلند شدم...
وقتی بیدار شدم دوباره ایستادم... و ب افتخار خودم برای خودم کف زدم.... آگاهانه زیستم و صبورانه ب انتظاره اتفاقات خوب لحظه هایم را جشن گرفتم... و ب استقبال رویاهایم شتافتم و رسیدم...
زندگی کوتاه تر از انچه می اندیشیدم بود..
پس دیگر غصه قصه هایم را نخوردم.. وهنوز هم از خودم میپرسم... آیا امروز را زندگی کرده ای؟؟؟؟ زمان چیز عجیبیست... میدود ب سرعت جلو میرود