2777
2789

چقدر اون خاطرات قشنگ بود ...

با اخم گفت: تو قهر کن من قهرتم دوست دارم ...

خودمو بین دستهاش جا دادم ...

_ تو برام یچیزی هستی که نه میشه گفت نه میشه تعریف کرد ...

تو تعریف نشدنی ای ...

لپمو کشید ...

_ تو دلبر چشم رنگی منی ...

خاله ا_هی کشید و گفت : موندم تو حکمت خدا ...هنوز باورم نمیشه اینایی که به سرمون اومده ...

هنوز نمیتونم درک کنم چطور شد ...

چی رو گــ...ناه کردیم ... 

لقمه کی رو خوردیم ...چشم کی دنبا_ل ما بود ...

از بجگـ...ی هزاربار تا به امروز خدا رو صدا کردم ..

جوابمو نداد ...اما امروز صداش زدم تا دست تو رو بگیره ...

خودمو به خاله تکیه دادم ...

جمشید پایین پاهام بود ..پسرم با اون سـ...ـن درکش خیلی بالا بود ...

میدونست مادرش هستم میدونست از خودم گذشتم تا اونو نجات بدم ...

جمشید با انگشت های پاهام ور میرفت ...

با خنده گفتم : قشنگ من بیا بغـ..ـلم ...

جلو که اومد محـ..ـکم به خودم چسبوندمش ...

اولین بار بود که بجه تو شکمم تکون خورد ...اونم بهم واکنش نشون داد ‌..

هنوزم اون دنیا قشنگی هاشو داشت ...

تا خودم کنار جمشید نبودم نمیخوابید ...

بالاخره اروم چشم هاشو بست ...

پرستارش برق رو خاموش کرد و گفت: ممنون ...

_ تشکر لازم نیست من مادرشم ...

فوتی کردم و بیرون اتاق رفتم ...

همه خواب بودن و همه جا تاریک بود ...

فقط اون نگهبانا بودن که تو حیاط خبر دار بودن ...

از پشت پنجره به ماه نگاه کردم ...کامل بود و زیبا ...

حس کردم صدای خـ..ـ...ـفه ای میاد ...صدای نا_له کسی بود...

اول فکر کردم توهم ز...دم اما صدا درست بود ‌..

دنبا_ل صدا با استر...س جلو رفتم ...

از سمت اتاق خدمه ها نبود ....نگران شدم خاله هم که اروم خواب بودد...گاهی صدا میومد و قطع میشد و دوباره میومد ...

نور از زیر درب اتاق اقا محرم بود ...

صدا از اونجا میومد ...

گوشمو به درب چسبوندم درست میشنیدم نا_له و گریه بود ...

برام خـ....ـم شدن خیلی سخت بود ...

با زحمت خـ....ـ.ـم شدم و چشممو مماس جا کلیدی درب گزاشتم ...

نفسم بالا نمیومد ...

کاش نمیشنیدم و نمیفهمیدم

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

چشمم از جای کلید روی درب به اتاق بود ...

ثریا لباسهاش رو به سیـ.ـ....ته اش فشـ.ـ....رده بود و گریه میکرد ...

صورتش از جای سـ.ـ....یلی سر..._خ بود ...

اوضاعش نشون میداد چی بهش گذشته ...

محرم داشت دکمه شـ.ـ...ـلوارشو میبست و گفت : صدات در بیاد به کسی چیزی بگی تو همین حیاط د_فنت میکنم ...

تـ.ـ...نم لـ.ـ...رزید اون چه جونوری بود که اسمش رو انسان گزاشته بود ...

ثریا بین اشک هاش مخفی بود ...

خجالت کشیدم من بجای اون د_رد رو حس کردم ...

نفسم از قدم های تندم بند اومده بود ...

به اتاق پناه بردم ...

از تر....سی که تو دلم بود نمیتونستم اروم بگیرم ..

روی تخـ.ـ.ـت بین پتو خودمو پیچیدم ...

نفهمیدم کی خوابم برده بود ...

با نوازش موهام بیدار شدم ...

چشم هام بسته بود جدا از عالم و اون روزها برای ثانیه هایی تصور کردم هنوز تو عمارت قباد خانم ...

دستمو روی دستش گذاشتم و لبخند زدم ...

با چه شوقی چشم باز کردم اما همش تصور پوچ بود ...

محرم بالای سرم بود و گفت: صبح بخیر دل انگیرم‌...

_ سلام ... 

عقب کشید تا بتونم بشینم ...

زیر شکمم بالشت گزاشته بودم ...

نگاهی به شکمم کرد ...

_ همه چیز خوب پیش میره ...دیگه چیزی نمونده چشم بزاریم رو هم اخرین ماه پاییز یا اول زمستون قراره بیاد پیشمون ...

شوق قشنگی داشت اومدنش ...جمشید گریه میکرد و با نگرانی دنبا_ل اقا محرم راه افتادم ..

پسرم زمین خورده بود و پاش زخـ...می شده بود ...

زانوش خـ...راشیده بود و گریه هاش تمومی نداشت ...

اقا محرم دستشو بالا برد و محـ... ـکم روی صورت پرستارش کو...._بید ‌...تا اون‌ ساعت اون چهره اشو ندیده بودم ...

پرستار گـ....ناهی نداشت روی زمین افتاده بود و محرم با لگـ.ـ....د به سر و صورتش میز....د ...

خاله از تر..._س چـ.ـ....نگی به بازوم ز...د ...کسی جلو نمیرفت و محرم با فر....یاد گفت : حواست رو جمع کن ...

صدبار گفتم نمیخوام مویی از سر این بجه کم بشه ...

پرستار دهنش و تمام صورتش خ شده بود ...

محرم تند تند گر...دنشو تکون میداد و مشخص بود که اون حالات طبیعی نیست ...

برگشت روبروم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
بچه ها رمان مستر پاچه گیرم بزارم

اگه کامله اره


آقا نیستم هی نگین مردی  😐   💙یه اس اسی ام  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ               (یک طرفه بودن میتونه همه چیو خراب کنه از جاده بگیر تا احساسات)                                                                       تـــــو ماه من بودی اما سرت باستاره ها گرم بود.      شاید یروز منم به ارامش رسیدم نرسیدمم نرسیدم اصلا  به جهنم بچرخ تابچرخیم 😂 میگن اکثرمردها اولین شاخه گلی رو ک دریافت میکنن سرقبرشونه پس منم مرد محسوب میشم🙂                                    

محرم برگشت روبروم و انگار نه انگار اتفاقی افتاده با لبخندی گفت: بریم صبحانه بخوریم‌...

دستمو بین دست گرفت و با خودش میبرد ...

دنبا_لش کشیده میشدم و تو شو....ک بدی بودم‌...هر روز بیشتر از قبل ازش میتر..._سیدم ...

برام لقمه گرفت ...

_ ماه های اخر خیلی ماه حساسه ...کره و خامه برات مفیده ...

لقمه رو تو دهنم فـ...ـرو برد ... 


به اجـ....ـبار میخوردم وگرنه دلم میخواست یجا قایم بشم‌...

جمشید رو خاله بغـ...ـل گرفت و اورد ...

بقیه به اون پرستار میرسیدن ...

مکث کردم و گفتم : اتفاقی نیوفتاده بود که اونطور ز....دیش ...

یهو مـ.ـ..ـشتشو روی میز کو....بید که از جا پر...یدم‌...

_ اتفاقی نبود ...اگه کسی پا رو باور من بزاره خوردش میکنم ...

من برای خواسته هام ارزش دارم ...

چشم هاش تر....سناک شده بود ...

تصورم ازش یه مرد تحصیل کرده و مؤدب بود اما اون یه بیمار روانی بیش نبود ...

هر لحظه یه حالتی داشت و نمیشد روش حسابی باز کرد ‌... 

نگاهای من و خاله سرتاسر دلشوره بود ...حساب کار دستمون اومد ...

با یاد اوری شب قبل بیشتر میتر...سیدم‌...

ثریا گلمه ای نمیگفت و تو صورتش غم بزرگی بود ...

نمیتونستم کمک کنم خودم بیشتر از اون گرفتار بودم ...

محرم روی مبل نشست و گفت : بیا مرجان بشین کنارم ...

تردید داشتم و تا نشستم دستشو روی شونه ام پیچید ...

قبول نکردی بریم بفهمیم بچه چیه ...

حداقل بزار براش اسم انتخاب کنیم ..

_ بزارید به دنیا بیاد ...

_ میاد ...

جمشید رو از خاله گرفت روی پاهاش نشوند ...

زانوش رو نوازش کنان گفت : بمـ....یرم برات اذ_یت شدی ...

جمشید چشم هاش و مژه های زیادش خـ...یس اشک بود ...

جلو رفتم ببو....سمش که دستهاشو دور سرم پیچید ...

پسرم بهم پناه میاورد ...

محرم نگاهش و رنگ صداش عوض شد ...انگار خوشش نیومد از اینکه جمشید و من همو دوست داریم ...

با اخـ.ـم جمشید رو زمین گزاشت ...

_ برو بازی کن ...

اشاره کرد ببرنش ....

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

جمشید نمیخواست بره و دستشو برام دراز میکرد ...

خدمتکار میکشیدش ...

خواستم جلو برم اما خاله با نگاهش مانع ام شد ...

حق داشت اگه محرم اونم میزد بجه بیچاره ام زیر دست و پاهاش میمــ.ر..د ....

جمشید رو خاله برداشت و برد اتاقش دنیای بجه ها ساده است با یه عروسک کوکی اروم شد ...

محرم موهامو پشت گوشم میزد و گفت : چقدر کم‌ حرفی ...

_ چیزی ندارم بگم‌...

_ قبلا پر انرژی تر بودی ...

انگار حوصله کسی رو نداشت و دنبا_ل بهونه بود ‌... 

با اخم به شکمم نگاه کرد ...

_ بخاطر اونه حاملگی همینه ...کاش میشد از دستش خلاص شد ...

نگران دستمو روی شکمم گزاشتم ...

نباید عصبیش میکردم ...

با لبخندی گفتم : از روزی که اومدم فقط یکبار برام گل خر...یدی ...

دلم باز گل میخواد ...

تو چشم هام خیره شد ...

_ چشم‌...چرا زودتر نگفتی ...هر چیزی بخوای فراهم میکنم ...

_ میدونم ...اگه حوصلشو داری با هم چایی بخوریم ...

_ دارم حوصله دارم ...

من برای تو همیشه حوصله دارم ...

اروم شد و خیالم راحت میشد ...

پاییر لهنتی رسیده بود ‌... 

هر روز شکمم بزرگ تر میشد و گاهی راه رفتن هم سخت بود ...

لگـ...نم د_رد میکرد و نمیتونستم‌ زیاد راه برم‌...

خاله نگران بود و میگفت : کاش حالا حالا ها بدنیا نیاد ...

_ بالاخره که بدنیا میاد ...

_ چرا یکی سراغ ما رو نمیگیره ‌... 

_ خاله همه دلخوشن ...

الان میگن معلوم نیست طلا....ق گرفت کجا رفت ...

تو گوش حمیدم از مادر بی معرفت و بی عاطفه اش میگن ...

_ درست میشه من به شب و روز خدا ایمان دارم که میگم درست میشه ...

اقا محرم خونه نبود و همه نفس راحت میکشیدن ...

چند روزی بود از ثریا خبری نبود ...

نمیدونستم چرا نمیاد ...

لابد جونشو برداشته بود و فـ.ـ...ـرار کرده بود ...

خاله یجوری نگاهم کرد و گفت : چی شده بازم انگار یچیزی رو مخفی میکنی ؟‌

ا_هی سر دادم ...

اونشب رو براش تعریف کردم ‌... 

با پشت دست تو دهن خودش کو...بید و گفت : اینجا جـ....ـهنم واقعی ....

لعنت به مرد بد..

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله درست میگفت اونجا جـ..ـهنم بود چه عذ_ابی بیشتر از اون ...

حسرت بیرون رفتن که هیچ تر...س از مر....دن هم بود ...

بارون نم نم میبارید ...دستمو از لای محافظ های پنجره بیرون بردم ...

قطره های بارون روی دستم مینشست ...

عطر نم زمین رو دوست داشتم و تا عمق وجودم نفس میکشیدمش ...

 فکر میکردم هنوز اقا محرم نیومده اما کنارم ایستاد ...

مثل اجـ...نه ها همه جا پیداش میشد ...

سرشو خـ...م کرد شونه ام رو بو....سه ای زد ...

_ مریض میشی مرجان ...هوای پاییز گول میزنه ...

_ نه خوبه ...

پتو نازکی که اورده بود رو روی شونه هام انداخت ...

_ اینجوری قلنج میکنی ...برای بجه هم ضرر داره ... 

دستمو روی دستش که روی پهلوم بود گزاشتم ...

_ ممنون که نگران ما هستین ...کاش میشد یه حالی از پسرم حمید میپرسیدم ...

با ا_خـ..ـم گفت : میدونی شدنی نیست ...

_ یعنی تا اخر عمرم قراره اینجا بمونم ...

_ نه بعد از ازدواج میریم از ا_یران میبرمت ...اینجا ج...._نگه نمیخوام بمـ....ـیریم ...میریم و هر وقت اروم شد برمیگردیم ...

_ از ایـ....ران بریم ...اما ...

بین حرفم پر....ید و گفت : به این چیزها فکر نکن ...امروز قراره لباسهای بجه رو بیارن ...

براش گهواره خر....یدم ...

اگه دختر باشه یه اتاق مجزا بهش میدبم اما اگه پسر بود کنار جمشید میمونه ...

فقط نگاه میکردم‌...

اون حرف میزد و من سکوت کرده بودم‌...

ساعت جلو میرفت صد دست لباس قد و نیم قد خر....یده بود ...

با چه شوقی دستم میگرفتمشون ...

بچه قباد خان داشت تو خونه کسی دیگه بدنیا میومد و شاید هیچ وقت همو نمیدیدن ...

دلم براش خیلی تنگ‌ بود ...

یعنی اجل مهلت میداد یکبار دیگه فقط ببینمش ...

اگه میدیدمش فقط نگاهش میکردم ...

انقدر نگاه میکردم تا سیراب بشم از دیدنش ...

ا_هی کشیدم و لباسهارو تا زدم‌...

همشون خوشگل بودن ...همشون رنگی رنگی ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

چه روزهای بدی بود ...

خدا فقط میدونست چی قراره بشه...

جلوی اقا محرم به جمشید توجه نمیکردم تا یوقت حسادت نکنه ...

صبح شده بود و چشم هامو باز کردم ...

خواستم بلند بشم که حس کردم پاهام سنگین و باد کرده بود ...

تو بارداری اتفاق میوفتاد ...

مخصوصا برای من که مدام تو استراحت بودم ...

خاله نگران پامو که دید رو به اقا محرم‌ گفت : اقا محرم اجازه بده بره تو حیاط یه قدمی بزنه ...

اقا محرم از بالای عینکی که به چشمش زده بود تا روزنامه بخونه نگاهم کرد ...

سکوت کرد ...یکم که گذشت روزنامه رو روی مبل پرت کرد و اومد سمتم ...

دستمو گرفت باورم نمیشد درب رو باز کرد و پامو تو باغش گذاشتیم ...

انگار هوای بیرون یچیز دیگه بود ...

خاله با بغض بیرون رو نگاه میکرد ..

نگهبان هاش مراقب بودن ...

اقا محرم بازوشو جلو اورد و دستمو روی بازوش پیچید ...

همونطور که قدم میزدیم گفت : دیگه باید اخر هاش باشه ...

شکمم مثل توپ بزرگ بود و گفتم : فکر کنم ماه اخره ...

_ خدا کنه پاییزی بشه ...

اخرین ماه پاییز بود اما هوا عجیب قشنگ و خنک بود ...

انگار بهار بود که اونطور حس خوبی داشت ...

بعد از اون همه روز قدم میزاشتم روی زمین خدا ...

اقا محرم دستشو تو گودی کمرم گزاشت و اروم گفت : دیگه انتظار داره تموم میشه ...

کاش تموم نمیشد ...

کاش طولانی تر میشد ...

اون بچه تا وقتی تو شکمم بود برای من امنیت بود و بدنیا اومدنش فصل غم انگیز زندگیم میشد ...

اقا محرم تاب اهنی رو نشونم داد ...

برای سه نفر جا داشت ...

کمک کرد سوار شدم و پشت سرم ایستاد ...

اروم‌ اروم هولم میداد و حرف میزد ...

گوش هام حرف هاشو نمیشنید تمام حواسم پیش قباد بود و حمید ...

هوا تاریک میشد ...

هر از گاهی یه د_ردی رو زیر شکمم حس میکردم ...

نا_فم بیرون زده بود و از رو پیرهن هم پیدا بود ...

نتونستم جیزی بخورم ...

با اینکه شام مورد علاقه ام بود اما نتونستم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز