چقدر اون خاطرات قشنگ بود ...
با اخم گفت: تو قهر کن من قهرتم دوست دارم ...
خودمو بین دستهاش جا دادم ...
_ تو برام یچیزی هستی که نه میشه گفت نه میشه تعریف کرد ...
تو تعریف نشدنی ای ...
لپمو کشید ...
_ تو دلبر چشم رنگی منی ...
خاله ا_هی کشید و گفت : موندم تو حکمت خدا ...هنوز باورم نمیشه اینایی که به سرمون اومده ...
هنوز نمیتونم درک کنم چطور شد ...
چی رو گــ...ناه کردیم ...
لقمه کی رو خوردیم ...چشم کی دنبا_ل ما بود ...
از بجگـ...ی هزاربار تا به امروز خدا رو صدا کردم ..
جوابمو نداد ...اما امروز صداش زدم تا دست تو رو بگیره ...
خودمو به خاله تکیه دادم ...
جمشید پایین پاهام بود ..پسرم با اون سـ...ـن درکش خیلی بالا بود ...
میدونست مادرش هستم میدونست از خودم گذشتم تا اونو نجات بدم ...
جمشید با انگشت های پاهام ور میرفت ...
با خنده گفتم : قشنگ من بیا بغـ..ـلم ...
جلو که اومد محـ..ـکم به خودم چسبوندمش ...
اولین بار بود که بجه تو شکمم تکون خورد ...اونم بهم واکنش نشون داد ..
هنوزم اون دنیا قشنگی هاشو داشت ...
تا خودم کنار جمشید نبودم نمیخوابید ...
بالاخره اروم چشم هاشو بست ...
پرستارش برق رو خاموش کرد و گفت: ممنون ...
_ تشکر لازم نیست من مادرشم ...
فوتی کردم و بیرون اتاق رفتم ...
همه خواب بودن و همه جا تاریک بود ...
فقط اون نگهبانا بودن که تو حیاط خبر دار بودن ...
از پشت پنجره به ماه نگاه کردم ...کامل بود و زیبا ...
حس کردم صدای خـ..ـ...ـفه ای میاد ...صدای نا_له کسی بود...
اول فکر کردم توهم ز...دم اما صدا درست بود ..
دنبا_ل صدا با استر...س جلو رفتم ...
از سمت اتاق خدمه ها نبود ....نگران شدم خاله هم که اروم خواب بودد...گاهی صدا میومد و قطع میشد و دوباره میومد ...
نور از زیر درب اتاق اقا محرم بود ...
صدا از اونجا میومد ...
گوشمو به درب چسبوندم درست میشنیدم نا_له و گریه بود ...
برام خـ....ـم شدن خیلی سخت بود ...
با زحمت خـ....ـ.ـم شدم و چشممو مماس جا کلیدی درب گزاشتم ...
نفسم بالا نمیومد ...
کاش نمیشنیدم و نمیفهمیدم
🍁🍁🍁