اسمهامون تو شناسنامه هم ثبت شد...دور هم شام خوردیم و مصی بلند شد آب و قران و اینه و برنج تو سینی چید و به دست باقر داد و گفت:خواهرتو از زیرش رد کن و بفرستیم خونه بخت...همایون خندید و گفت:ممنونم مصی خانم شما از مادرمم بیشتر به گردنم حق داری...همایون کمک کرد بلند شدم صورتشون رو تک تک بوسیدم و جلو رفتم باقر سینی رو بالا گرفت ولی اول صورتشو بوسیدم و اونم بغلم گرفت اون برادر تنی من بود...از زیر سینی گذشتیم و مصی گفت:برید صبح بیا لباساتم ببر هرچند بهت تنگ شدن...همایون نگاهی بهم کرد و گفت :صبح میخوام ببرمش دکتر سر راه میریم لباس هم میخره..شب بخیری گفتیم و به طرف عمارت قدم برداشتیم همایون بازوشو جلو اورد و گفت:انگار خوابم...دستمو دور بازوش حلقه کردم و گفتم بیداری و از این به بعد هربار که چشم باز کنی من کنارتم و هربار که بخوای بخوابی من آخرین نفری ام که میبینی...
در عمارت رو باز کرد و گفت:خوش اومدی به خونت...آغوش پر از مهر همایون و تخت گرم و نرمش و بوسه های بی دریغش یه خواب راحت بهم داد...نور خوشید از لابه لای پرده حریر به صورتم میخورد...چشم هامو باز کردم همایون آروم خوابیده بود ساعت از نه هم گذشته بود دیشب تا دیروقت بیدار بودیم...آروم گونشو بوسیدم و گفتم:صبح بخیر همایونم...نمیخوای بیدار بشی؟مگه نباید بریم دکتر؟ آروم چشم هاشو باز کرد و بغلم گرفت و گفت:کنار تو که میخوابم انقدر بهم مزه میده که نمیخوام بیدار بشم میترسیدم چشم هامو باز کنم و ببینم خواب دیدم و تو پیشم نیستی..
یبار دیگه خواستم گونشو ببوسم که باز سرشو چرخوند و لبهاشو بوسیدم خندید و گفت:این دومین بار شد...و من دوباره خجالت کشیدم و سرمو مابین سینه اش مخفی کردم...
زندگی من بعد از یه عالمه سختی و مصیبت شروع شد..یه دختر بی سواد دهاتی شد خانم اون عمارت و اون همه ملک و املاک...همایون مردونگی کرد و پای عشقمون وایستاد...برای هممون بزرگی کرد...به ماه نکشید که خبر سکته عمو رسید، همایون اجازه نداد من برم و فقط خبرش رسید که دهنش و دست و پاش لمس شده...علی و حنانه همه ثروت رو برداشتن و زنعمو رو کردن خدمتکار خونه..عمه گلثوم میگفت تو بدترین شرایط داره زندگی میکنه..مینا میومد و منم به دیدنش میرفتم اونم میخواست مامان بشه و خوشحالی برای هردومون بود..باقر مکانیکی وایمیستاد و همایون گفته بود براش مغازه میخره ، روزهای سخت بارداری رو محبت های مصی و همایون راحت کرده بود، اولین ماه از زمستون بود که از صبح درد داشتم و آخرای شب تو بیمارستان فرح پسرمو بدنیا اوردم...باورم نمیشد کاملا شبیه همایون بود...
🌿🌿🌿