2777
2789

اینم جواب آزمایشاتون همه چیزتون خوبه...کم مونده بود بیوفتم زمین که همایون نگهم داشت...بهش خیره شدم از خوشحالی اشکهام میریخت و نمیدونستم چی بگم دستمو محکم فشرد و بعد از تشکر از دکتر رفتیم هزینه هارو حساب کرد و اومدیم بیرون نمیدونستم از خوشحالی باور کنم یا نه...همایون در ماشین رو برام باز کرد سوار شدم و چند قلوپ آبمیوه خوردم انگار جون گرفته بودم انگار تازه متولد شده بودم...همایون پشت فرمون نشست و به طرفم چرخید و گفت:اختر یادته چی گفتی؟گفتی اگه خدا بخواد مارو بهم وصل میکنه دیدی چطوری بهم وصل شدیم...؟! تو الان باید سه ماهت باشه پس اینا چربی نیست زیر پوستت بچمونه که داره رشد میکنه...دستمو روی شکمم گذاشتم و رویای قشنگی به بزرگترین آرزوی زندگیم رسیدم معطل نکردم و محکم همایون رو تو آغوش فشردم چندبار صورت و سرشو بوسیدم..خندید و گفت:خانم نامحرمی تو که انقدر برات مهم بود...بریم واسه محرمیت تا آخر عمرم...تمام مسیر دستمو از روی شکمم برنداشتم...تو محضر عقد بینمون جاری شد و قرار شد فردا همایون مدارکمون رو ببره...یه عقد نود و نه ساله دونفری شاهد عقدمون هم همون محضر دار شد...مثل تو فیلم ها بود مثل یه خواب قشنگ...به باغ که رسیدیم تازه داغ از دست دادن بابا یادم افتاد و خنده رو لبهام ماسید..مصی به استقبالم اومد و گفت:بهتر شدی؟همایون نتونست جلوی خندشو بگیره و رفت داخل مصی چپ چپ نگاهش کرد و از رفتارش متعجب بود تازه انگار فهمیدم چی شده حالا به مصی چی میگفتم به بقیه اقوام که داشتن میومدن چی میگفتم؟ چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین و رفتم داخل همایون بهم چشمکی زد و گفت:مصی خانم همه چیز تکمیله چیزی کم ندارید؟مصی چادرشو دور کمرش محکمتر کرد و گفت:اینجا همه چیز خوبه مهمونامونم شب میرسن شام آشپزتون عدس پلو میزاره..اما این رفتار شما چیه؟آشتی کردید؟کدورتاتون رو کنار گذاشتید؟

همایون به سمت عمارت اشاره کرد و من و مصی دنبالش راه افتادیم...از کارگرا که دور شدیم همایون دست به سینه ایستاد و رو بهم گفت:استرس و هیجان و گریه برات خوب نیست میدونم داغ خانواده سخته ولی الان سلامتت از همه چیز مهمتره..مصی گیج و مبهوت به ما نگاه میکرد، اون لحظه داشتم از استرس واکنش مصی میمردم..راست گفتن که اگه خدا بخواد تو یه لحظه همه تلخی هاتو کنار میزنه، درست تو روزی که ناامیدترین بودم خدا امیدی بهم داد که باهاش بال در آوردم و به سرزمین خوشبختی پر زدم...همایون نزدیکم شد و دستشو دور کمرم پیچید و گفت:اول یه خبر خوب بدم من و اختر رفتیم محضر و عقد بینمون جاری شد فردا هم کارای دفتریشو میکنم...




🌿🌿🌿💕🌿🌿🌿

چشم های مصی گرد شد و گفت:وای باورم نمیشه خداروشکر من فقط تنها غصه ام این حال خراب اختر بود، من میدونم که فقط کنار تو خوشبخت میشه...حالا که اون فامیلای بدرد نخورش میان بزار از حسادت بترکن و ببینن دختر من خانم کدوم عمارت شده و با دست به عمارت اشاره کرد...اشکشو پاک کرد و با غرور گفت:زری عفریته هم میاد ببین چه حسابی بهش بدم میخوام با چشم هاش ببینه دختر من لایق همایون خانه...با چشم و ابرو ازش خواستم جلو همایون کوتاه بیاد...همایون محکمتر از اونی بود که بخواد خجالت بکشه و گفت:مصی خانم من همه جوره کنارتونم از مالی گرفته تا عاطفی و هر چیزی، شما خانواده جدید منید سفره شما انقدر به دلم میچسبه و مزه داره که نمک گیرتون شدم...دست باقر رو میگیریم میزارمش مکانیکی تا برای خودش کاره ای بشه...اون کوچولوها تا هرجا بخوان درس بخونن من هستم و اختر هم که مالک همه چیز منه دستی روی شکمم گذاشت و گفت:و این فسقلی وارث اسم و ثروت منه...مصی نگاهی به شکمم و بعد به صورتم کرد متوجه نشده بود شایدم گیج شده بود...

مصی چشم به لبهای من دوخته بود همایون ازمون فاصله گرفت و به طرف باقر و اشپز رفت...نمیدونستم چطور بگم و اصلا چی بگم...مصی گفت:منظور همایون چی بود فسقلی کیه؟سرمو پایین انداختم و گفتم:مامان دکتر گفت من...ولی توان گفتنشو نداشتم دستهام میلرزید...مصی آروم گفت:اختر تو چی نکنه مریضی چیزی داری؟ نگاهش کردم چقدر نگران بود دوباره گفتم:دکتر گفت من...ولی بازم نتونستم پشتمو بهش کردم و با عجله گفتم من حامله ام...چشم هامو بسته بودم و تکون نمیخوردم...مصی منو به طرف خودش چرخوند و تکونم داد و گفت:تو حامله ای؟یبار دیگه بگو؟

جرئت نگاه کردن تو صورتشو نداشتم گفتم:دکتر گفت...

مصی ولم مرد و بلند خندید و گفت:از کی حامله ای مگه تو شوهر داری؟اشتباه به این بزرگی...بزار عقد کنید بعد این حرفارو بزنید...نگاهش کردم و گفتم:مامان من سه ماه پیش صیغه همایون بودم وقتی از ده برگشتم اتفاق افتاد...من روز به روز چاق نمیشدم بلکه داشتم...بین حرفم پرید و گفت:صبر کن با کار و غلط و درستش فعلا کار ندارم دکتر گفت تو بارداری و همایون بابای بچه اته؟-اره مامان مگه من جز همایون مرد دیگه ای هم بوده تو زندگیم...مصی دوبار دور خودش چرخید و زیر لب چیزی گفت و بعد نگاهم کرد و گفت:مطمئنی؟همایون که برگشت کنارمون جواب داد:بله اختر الان سه ماه بارداره، پس فردا حتما میبرمش پیش یه دکتر خوب تا دقیق مشخص بشه...نمیدونم چطور میخواید به اقوامتون بگید ولی من این رو معجزه و لطف خدا میدونم، امیدوارم به اختر سخت نگیرید....


🌿🌿🌿

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

مصی خندید و گفت:کی باورش میشه اختر بارداره..یوقت چشمش نزنن؟میدونی اگه بقیه بفهمن چه بار سنگینی از رو دوش اختر برداشته میشه همه میگفتن نازاست و حالا بارداره..بغلم کرد و محکم پهلومو نیشگون گرفت و تو گوشم گفت:خوشحالم ولی بعدا به حسابت میرسم بابای خدا بیامرزت یچیز میدونست نمیزاشت با همایون تنها بمونی...ازم فاصله گرفت و گفت:حق نداری دست به سیاه و سفید بزنی حواست باشه به همه میگی از همون موقع که برگشتی عروسی کردی و بخاطر مریضی بابات به کسی نگفتیم....

مصی نمیدونست بخنده یا گریه کنه..همایون اونروز فقط دنبال کارهای بابا بود، شناسنامه هامون رو برده بود...دم غروب بود که صدای گریه های عمه ها میومد...عمه گلثوم و بابا خیلی باهم خوب بودن و بیشتر از همه اون بود که دلش شکسته بود.. برادرای مصی و زن و بچه هاشون و عمه هام و بچه هاشون همه اومده بودن..صدای گریه هامون بالا گرفت عمه گلثوم خیلی بی قراری میکرد زنها اومدن داخل خونمون و باقر مردها رو به سمت عمارت برد مصی سفارش کرده بود که مراقب باشه چیزی نشکنه که شرمنده همایون نشه...من که اونروز ته دلم همش میخندیدم خوشحالی وصف ناپذیری داشتم...مصی بهم اشاره کرد بشینم، چای ریخت و اونا خسته راه چای خوردن عمه فریبا چشمش بهم بود...حلقمو دستم کرده بودم...مصی براشون توضیح داد بابا چقدر حالش بد بوده و فوت شده..عمه فریبا بالاخره طاقت نیاورد و گفت:اختر چه آب رفته زیر پوستت عمه جان اینجور داری چاق میشی خوب نیستا صورتتم پف کرده...مصی روی زمین نشست و چایش رو تو نعلبکی ریخت و گفت:چاقیشم قشنگه مثل قرص ماه میمونه...دخترم حامله است...همه خشکشون زد و به من چشم دوختن..مصی صلوات فرستاد و بهم فوت کرد و گفت:این باغ و عمارتو میبینی اختر خانم اینجاست شوهرش صاحب اینجاست از قدیم گفتن شاه میشینه رو تخت دختر میشینه رو بخت، چه بخت و اقبالی داره دخترم خداروشکر علی طلاقش داد و اومد اینجا تا بشه زن ینفر که لیاقتشو داره...اختر حامله است حالا دیگه بهتره مردم دهنشون رو ببندن و ببینن اختر عیب و ایرادی نداره..عمه فریبا خشکش زده بود و گفت:شوهرش پیر مرده؟مصی پوفی کرد و گفت نه بابا همایون خان جوونه ندیدیش مگه؟! پیش باقر بود...عمه گلثوم خنده رو لبهاش نشست و گفت:مبارک باشه عمه خوشبخت بشی روح برادرمم تو آرامشه...چرا زودتر خبر ندادید واسه مبارک گفتن میومدم...دستهاشو برام باز کرد و به آغوشش رفتم صورتمو بوسید و گفت:خداروشکر...پشت دستشو بوسیدم و گفتم:بابا مریض بود مهلت نشد بهتون بگم...

--برادر هادی خان میشه دیگه؟همون که خیلی خوش رو بود --بله عمه...


🌿🌿🌿

پچ پچ میکردن ولی برام مهم نبود هوا رو به تاریکی بود بوی پلو دم کشیده از حیاط و سبد سبد سبزی خوردن شسته شده...باقر همش سرپا بود و از مهمونا پذیرایی میکرد، ما تو مراسمای ختم رسم به پذیرایی میوه نداشتیم ولی همایون از میوه های باغ برای پذیرایی گذاشته بود..مصی عمدا جلو بقیه گفت:همایون خان کارت داره اختر دلش برات تنگ شده..مصی کیف میکرد وقتی عمه فریبا رو حرص میداد...بلند شدم و بیرون رفتم بقیه داشتن شام میخوردن آشپز ته دیگه رو در آورده بود و تکه تکه میکرد...همایون زیر درخت بید وایستاده بود از صبح فرصت نشده بود باهم تنها باشیم...صورتش مشخص بود که خسته است...جلوتر رفتم برام ته دیگ آورده بود و گفت:حالت خوبه؟لبخندی به روش زدم و گفتم:تو همچین روزی که نمیشه خندید ولی دل من میخنده امروز بهترین روز من شد...دستمو بین دستش گذاشتم و دوتایی به دل باغ قدم برداشتیم...دستشو دور کمرم گذاشت و منم از خدا خواسته سرمو به شونه اش تکیه دادم زیر درخت بین پولک ها نشستیم...همایون برام سنگ تموم گذاشته بود آبروی پدرمو خریده بود..سرمو بالا گرفتم و آروم زیر چونه شو بوسیدم اخمی کرد و گفت:این که بدرد نمیخوره بعد از این همه دوری زیر چونه مو میبوسی؟برخلاف ظاهر خشنش تو خفا یه مرد رمانتیک بود لبهاشو محکم بوسیدم و خندیدم دستشو روی دهنم گذاشت و گفت: اروم بخند...چندساعتی اونجا نشستیم و محکم همایون رو بغل گرفته بودم همونجا رفت غذا آورد و دوتایی خوردیم البته بیشتر من خوردم...صبح کله سحر عمه گلثوم چادر به کمر بست و یه تشت حلوا زد..خرما چیدن و اشپز ناهار بار گذاشت...ابگوشت با گوشت گوسفند تازه که صبح سر بریدن و بقیشم برای شب خورشت قیمه درست کنن، لباس سیاه تو تنمون و مهمونایی که کم کم میومدن...تو نزدیکترین قبرستون همایون قبر خریده بود و همه چادر به سر رو پله های خونه نشسته بودیم و انتظار جنازه رو میکشیدیم..صدای عمو رو شنیدم و پشت سرش علی بود که اومد...مینا بغلم گرفت و دوتایی یه دل سیر گریه کردیم...زنعمو با اخم و انگار به اجبار اومده بود تسلیت گفت و نزدیک من نشد...علی از دور وایستاده بود و بهم خیره شده بود..جنازه که اومد صدای گریه و جیغ های خودم بود که به گوش میرسید انگار دوباره یادم افتاد پدرم رفته و دیگه نمیاد دوباره ضعف کردم و جیغ و داد نفهمیدم چقدر جیغ زدم و خودمو میزدم...عمه گلثوم با دیدن صورت بابا از حال رفت و چه اوضاعی بود...همایون جلو اومد و از بین زنها بیرونم کشید یه لیوان اب قند بهم داد و گفت:اختر به بچه ات رحم کن پدرتم راضی نیست تو اینجور باشی...




🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃

حواس خیلی ها بهمون بود مخصوصا علی که با چشم های درشت شده اش نگاهمون میکرد...زنعمو که نفهمیدم چطور پله هارو پایین میاد...سرمو به سینه همایون چسبوندم و گریه کردم جیگرم میسوخت برای پدر زحمت کشم برای پدری که خوشی ندید..همایون آرومم کرد و زیر بغلمو گرفت..مینا جلو اومد و اومد دسمتو گرفت و با اخم به همایون گفت:من نگهش داشتم شما ولش کن انقدر لحن بیانش خشمگین بود که همایون گفت:نه سرگیجه داره یوقت میوفته تا پیش ماشین منو برد و درب جلو رو باز کرد و سوارم کرد مینا همین که همایون رفت ریحان و رشیدم بیاره گفت:اختر از تو بعیده مرد نامحرمو بغل میکنی؟علی پشت ماشین وایستاده بود و تابوت ازمون دورتر و دورتر میشد زنها هم دنبالش میرفتن...عمه گلثوم در عقب رو باز کرد و گفت:پا ندارم که برم منم ببرید...

جواب مینارو ندادم چادرمو جلو کشیدم و ریحان و رشید گریه کنان رفتن پیش عمه و همایون پشت فرمون نشست و راهی شدیم، زنعمو و علی با ماشین خودشون پشتمون راه افتادن...هزارتا فکر الان تو ذهنشون بود...جنازه سبک پدرم رفت زیر خاک و برای همیشه ازمون دور شد..مشت مشت خاک روی سرمون ریختن و الحق که خاک سرده و رو دلهامون مرحم گذاشت همایون از بغل دستم کنار نرفت و منم با بودنش جون میگرفتم...برگشتیم باغ جلوی در پیاده که شدم علی اومد طرفم و گفت:اختر خدا بیامرزه عمو رو یدیقه میای باهات حرف بزنم من دارم حنانه رو طلاق میدم...مامان اومده ازت معذرت خواهی کنه..زنعمو جلو اومد و گفت:اختر حالا که بی کس شدی منم اشتباه کردم برگرد و دوباره زندگیتون رو از نو بسازید براتون خونه جدا میگیرم علی چندماهه خونه نیومده و مارو ول کرده...همایون کنارم ایستاد از اینکه تنهام نذاشت ازش ممنون بودم...دستمو بین دستش گذاشتم و جلوی چشم های متحیر اونا گفتم:زنعمو من خیلی وقته ازدواج کردم یا بهتره بگم خیلی وقته عاشق مردی شدم که واقعا مرده و بهش ایمان دارم...دستی به شکمم کشیدم و گفتم:این حاصل عشق ماست و هدیه خدا...درسته بی کس شدم ولی همه کس من همایون و بچمه...چرخیدم و جلو چشم های متعجبشون به طرف داخل قدم برداشتم محکمتر دست همایون رو فشردم..دستشو پشتم گذاشت و گفت:توام همه کس منی...

حتی نیومدن داخل ناهار بخورن و از همون جلوی در رفتن..ولی مینا و همسرش موندن و با اینکه باید ناراحت میشد ولی خوشحال بود و ثابت کرد که بهترین دوست منه و هنوزم بهترین دوستمه..مراسم پدرم تا هفتم به بهترین شکل برگزار شد و همه ظهر هفتم بعد ناهار رفتن..کارگرا اومدن و طبق دستور مصی همه جارو برق انداختن..اسمهامونم تو شناسنامه هم ثبت شد...



🍃🍃❤️🍃🍃

اسمهامون تو شناسنامه هم ثبت شد...دور هم شام خوردیم و مصی بلند شد آب و قران و اینه و برنج تو سینی چید و به دست باقر داد و گفت:خواهرتو از زیرش رد کن و بفرستیم خونه بخت...همایون خندید و گفت:ممنونم مصی خانم شما از مادرمم بیشتر به گردنم حق داری...همایون کمک کرد بلند شدم صورتشون رو تک تک بوسیدم و جلو رفتم باقر سینی رو بالا گرفت ولی اول صورتشو بوسیدم و اونم بغلم گرفت اون برادر تنی من بود...از زیر سینی گذشتیم و مصی گفت:برید صبح بیا لباساتم ببر هرچند بهت تنگ شدن...همایون نگاهی بهم کرد و گفت :صبح میخوام ببرمش دکتر سر راه میریم لباس هم میخره..شب بخیری گفتیم و به طرف عمارت قدم برداشتیم همایون بازوشو جلو اورد و گفت:انگار خوابم...دستمو دور بازوش حلقه کردم و گفتم بیداری و از این به بعد هربار که چشم باز کنی من کنارتم و هربار که بخوای بخوابی من آخرین نفری ام که میبینی...

در عمارت رو باز کرد و گفت:خوش اومدی به خونت...آغوش پر از مهر همایون و تخت گرم و نرمش و بوسه های بی دریغش یه خواب راحت بهم داد...نور خوشید از لابه لای پرده حریر به صورتم میخورد...چشم هامو باز کردم همایون آروم خوابیده بود ساعت از نه هم گذشته بود دیشب تا دیروقت بیدار بودیم...آروم گونشو بوسیدم و گفتم:صبح بخیر همایونم...نمیخوای بیدار بشی؟مگه نباید بریم دکتر؟ آروم چشم هاشو باز کرد و بغلم گرفت و گفت:کنار تو که میخوابم انقدر بهم مزه میده که نمیخوام بیدار بشم میترسیدم چشم هامو باز کنم و ببینم خواب دیدم و تو پیشم نیستی..

یبار دیگه خواستم گونشو ببوسم که باز سرشو چرخوند و لبهاشو بوسیدم خندید و گفت:این دومین بار شد...و من دوباره خجالت کشیدم و سرمو مابین سینه اش مخفی کردم...

زندگی من بعد از یه عالمه سختی و مصیبت شروع شد..یه دختر بی سواد دهاتی شد خانم اون عمارت و اون همه ملک و املاک...همایون مردونگی کرد و پای عشقمون وایستاد...برای هممون بزرگی کرد...به ماه نکشید که خبر سکته عمو رسید، همایون اجازه نداد من برم و فقط خبرش رسید که دهنش و دست و پاش لمس شده...علی و حنانه همه ثروت رو برداشتن و زنعمو رو کردن خدمتکار خونه..عمه گلثوم میگفت تو بدترین شرایط داره زندگی میکنه..مینا میومد و منم به دیدنش میرفتم اونم میخواست مامان بشه و خوشحالی برای هردومون بود..باقر مکانیکی وایمیستاد و همایون گفته بود براش مغازه میخره ، روزهای سخت بارداری رو محبت های مصی و همایون راحت کرده بود، اولین ماه از زمستون بود که از صبح درد داشتم و آخرای شب تو بیمارستان فرح پسرمو بدنیا اوردم...باورم نمیشد کاملا شبیه همایون بود...


🌿🌿🌿

باورم نمیشد کاملا شبیه همایون بود فقط رنگ چشم هاش به من رفته بود...همایون اسمشو کوروش گذاشت و براش یه اتاق از بهترین وسایل رو خرید...چه لذتی بالاتر از مادر شدن وقتی بهش شیر میدادم و با چشم هاش نگاهم میکرد هزاربار خداروشکر میکردم که این نعمت بزرگشو بهم داد با اومدنش یه گره محکم بین من و همایون زد و خوشی رو به باغمون آورد...هر روز جلو چشم های ما قد میکشید و ما بیشتر عاشقش میشدیم رضا خان بارها تماس گرفته بود از شنیدن بچه دار شدنمون خوشحال بود و لحظه شماری میکرد که زودتر بتونه کوروش رو ببینه...همایون انگار جونش به من و پسرمون وصل بود که اونجور دوستمون داشت،روزهای قشنگی داشتیم و حتی یبار هم برای هم تلخی نکردیم کوروشم زبون باز کرده بود و شیرین زبونی میکرد که دوباره باردار شدم و تو مرز سه سالگیش خواهرش هم بدنیا اومد و اونم درست شبیه خودم یه دختر بور و مو طلایی حتی مژه هاشم طلایی بود کتایون...دیگه چی از خدا میخواستم همه چیز داشتم و خوشبخت بودم..باقر مغازه داشت و مصی براش یه دختر از اقوامش رو نشون کرد و همایون تو باغ براشون عروسی گرفت و به خواسته من براش خونه خرید، باقر برادر عزیزتر از جونم بود...هر چی از مردونگی های همایون بگم کم گفتم..باقر شد سرپرست مصی و ریحان و رشید و از سربازی معاف شد و زندگیشو شروع کرد همسرش نرگس یه دختر نوجوان پونزده ساله...مصی برای همیشه پیش خودمون بود و هرسال شکر خدا انقدر باغ محصول داشت که بتونه با پولش زیارت مکه و کربلا بره و اون دوتا بچه رو هم سر و سامون بده...اون باغ و اون عمارت همیشه برای من حکم بهشت رو داشت...مینا دوتا پسر آورد و خوشبختیشون با صابر تکمیل شد...سالها بعد تو مراسم تدفین عمو علی رو دیدم هنوزم همونطور خوشگل و سر زنده بود، باورم نمیشد زنعمو با اون همه شوکت و وقار حالا مثل فقیرها زیر داد و بیداد حنانه از مهمونا پذیرایی میکرد...خدایا کرمتو شکر که هیچ چیز از زیر نگاهت مخفی نمیمونه..سالها بعد ناخواسته خدا بهم پسر دیگه ای داد آرش ته تغاری و مثل عموش شوخ و سر زنده یه پسر دهه هفتادی....باقر و نرگس هم دوتا پسر و دوتا دختر اوردن...ریحان با حمایت های همایون معلم شد و یه همسر معلم هم پیدا کرد و ازدواج کردن...رشید ته تغاری و ناز پروده مصی تو کارخونه شروع به کار کرد و بعد ازدواجش به انتخاب مصی نوه عمه فریبا یه دختر مثل من بور (زهرا)خوشبخت شد تو تمام اون روزها جای بابا خالی بود..همایون هممون رو خوشبخت کرد... بخاطر جاده سازی بیشتر باغ ما تو نقشه کمربندی افتاد و یه خونه ویلایی خریدیم....



🍃🍃🍃🍃❤️🍃🍃🍃🍃

دستت درد نکنه خیلی خوب بود. اگه بازم چیزی گذاشتی خبر بده

خواسش میکنم 

از شماهم ممون که خوندید خسته نباشید 

برعکس میخام رمان میخام بزارم کلکلیه و لجبازی امیدوارم بخونیدش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز