تا به اون روز به باغ نرفته بودم و مصی مثل خدمتکار بهم رسیدگی میکرد دست بردم گلابی رو بچینم که تیزی چیزی رو تو گودی کمرم حس کردم..صدایی غریبه گفت:دزد دختر ندیده بودم که دیدم...انقدر ترسیده بودم که قفسه سینه ام بالا و پایین میرفت...
از شدت ترس میلرزیدم و در جا چرخیدم...چشم های مشکی و درشتی با عصبانیت بهم نگاه میکرد...اون تیزی چاقو بود که حالا روی نافم قرار گرفته بود از ترس سکسکه میکردم و نفهمیدم چرا ولی غش کردم...با پاشیدن آب به صورتم چشمهامو باز کردم، روی مبل داخل عمارت باغ بودم اولین بار بود که داخلشو میدیدم و همون مرد روبروم نشسته بود روی صندلی و تفنگ شکاری به طرفم بود...چه هیکل ورزیده ای داشت، پیراهن سفید تنش بود و شلوار سفید، موهاش مشکی بود و ته ریش و سیبیل داشت چقدر صورتش عصبی و خشن بنظر میرسید زبونم قفل شده بود و از ترس نمیدونستم چی بگم...نگاهی به سرتا پام کرد و گفت:چقدر تو طلایی هستی موهات، ابروهات، حتی تو مژهاتم طلایی پیدا میشه...بگو ببینم تو باغ من چرا اومدی؟چطور جرئت کردی بیای؟
من فقط از ترس نگاهش میکردم یطرفم سر شده بود و نمیتونستم تکون بخورم اب دهنمو با زور قورت میدادم صدای باقر بود که میگفت:همایون خان وسایلتون رو اوردم بزارم جلو در؟؟
پس اون همایون خان بود.بلند گفت:بیا تو پسر ببین دزد گرفتم انگار لال نمیتونه حرف بزنه...
باقر سراسیمه دوید تو سالن و با دیدن من خشکش زد...باقر رو که دیدم انگار جون گرفتم و زدم زیر گریه باقر کیسه های خرید از دستش افتاد زمین و گفت:خاک تو سرم اقا همایون این خواهر منه اختر ماست..همایون دقیقتر نگاهم کرد و گفت:تو که همچین خواهری نداری از کجا پیداش شد؟- خواهرم ده بود ولی دیگه اومده پیش ما ببخشید اقا باید بهتون میگفتم اجازه بدید ببرمش ببخشید.همایون نزدیکتر شد به من و گفت:چرا گریه میکنی؟میتونی بری من نمیدونستم از اهالی همینجایی.باقر نزدیکم شد و گفت:نترس بیا بریم زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد با هم از در بیرون میرفتیم که باقر گفت:اذیتت نکرد که؟چرا رفتی بیرون اگه بهت اسیب میرسوند چی اون خیلی بداخلاق و خشنه، خدا رحم کرد....داخل خونه که شدیم روی تخت بابا نشیتم باقر اب قند بهم داد و گفت:من برم وسایل رو جابجا کنم بیام یوقت عصبی نشه اقا.
رفت و برگشت باقر کاملا عجله ای بود برگشت و گفت:اختر واسه اولین بار دیدم که همایون خان داره میخنده میگه انقدر ترسیده بودی که از حال رفتی راست میگه؟؟سری تکون دادم و گفتم:راست میگه تو باغ ناغافل چاقو گذاشت رو شکمم منم غش کردم
-آبرومو بردی اختر مرد گنده داره هر هر بهت میخنده.
تا شب دستهام میلرزید
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃