2777
2789

من سالها قبل چندماه پرستار مادربزرگم بودم اونموقع هشت سالم بود حتی زیرش لگن هم میزاشتم...

به طرفم چرخید و با تعجب نگاهم کرد و گفت :گفتی شونزده سالته؟مگه بزرگ شدی؟یعنی اون آش دیشب رو تو درست کرده بودی؟ سرتاپامو غرور در برگرفت و بادی در گلو انداختم و گفتم :بله من درست کرده بودم اون که چیزی نیست دستپخت من حرف نداره زنعمو زری با اون همه سختگیری از آشپزی من راضی بود، یهو لبخند رو لبهام ماسید انگار تازه یادم اومده بود که چه بلایی سرم اومده بود و من یه زن مطلقه بودم بغض گلومو فشار میداد و نخواستم اشکهامو ببینه پشتمو کردم برم که گفت:چایی اماده کردم میخوری؟! استکان و قوری تو اشپزخونه است مراقب باش خودتو نسوزونی ..متوجه شدم که ریز خندید و داشت مسخره ام میکرد ...دوتا استکان چایی ریختم و برگشتم تو پذیرایی به باقر که اونجا بود گفت :با راننده برو نسخه شو ببر دواهاشو بگیر بیار ...تا پرستارش بیاد خواهرت پیشش بمونه دسته ای پول دیدم که تو جیب باقر گذاشت و برگشت روی راحتی نشست و استکان رو برداشت تو دستش نگاهی بهش کرد و گفت :چه رنگی؟؟!همونطور داغ چایش رو سر کشید من متعجب نگاهش میکردم متوجه شد که بهش خیره بودم بدون اینکه نگاهم کنه گفت :ببین رو اون کاغذ نوشته کی باید بهش دارو بدیم ؟؟کاغذ کنار دستم بود ولی من که سواد نداشتم با کاغذ بازی میکردم که نگاهم کرد و گفت :بچه جون با توام کی باید دارو بدیم بهش ؟؟؟کاغذ رو به طرفش گرفتم و گفتم :من سواد ندارم خودتون ببینید انگار که شوکه و متعجب شد چیزی زیر لب گفت و رفت تو اتاق مادربزرگش...دنبالش داخل رفتم کنار تخت نشسته بود و نگاهش میکرد پیرزن دستشو به طرفم دراز کرد صداش اروم بود جلوتر رفتم که صداشو بشنوم که بازوم به بازوی همایون خورد خودشو عقب کشید و من به مادر بزرگش اب دادم و گفتم :من دیگه باید برم با عجله از عمارتشون بیرون رفتم پشت در تند تند نفس میکشیدم که یدفعه مچ دستمو گرفت.

با تعجب بهش خیره شدم تا شونه هاش بودم نفهمیدم اون نگاه چرا بینمون رد و بدل شد ولی دستمو ول کرد و گفت: چرا میری؟ تو چرا تو نگاهت انقدر غمه؟ تو یذره بچه چه میدونی کار دنیا چیه که اینجوری تو نگاهات یچیز قایم شده ؟سرمو پایین انداختم و گفتم :شما چه میدونید دنیا چیه هر چی میخواید زیر دستتونه نه غم دنیا دارید نه میفهمید سختی چیه...از نگاه شما یذره بچه ام ولی همین یذره هیچ وقت خوشی ندیده .چرخیدم که برم که گفت : موهات واقعا قشنگه رنگ چشم هات خیلی خاصه ...فکر میکردم فقط دخترهای تهران میتونن خاص باشن ولی نگاهای تو...حرفشو خورد و دیگه چیزی نگفت بدون اینکه نگاهاش کنم به طرف



🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

حرفشو خورد و دیگه چیزی نگفت بدون اینکه نگاهاش کنم به طرف خونمون رفتم....لبخند رو لبهام چی میگفت چرا ضربان قلبم شدت گرفته بود...من چم شده بود، رفتم جلو آینه پیراهن تو تنم زار میزد نه پول داشتم لباس بخرم نه میتونستم ...موهامو شانه زدم چقدر بلند شده بود رنگ طلایش ابروهامم که دیگه در اومده بود موچین مصی رو برداشتم بلد نبودم ولی همون اضافه های سر زده رو برداشتم یکم صورتم رنگ گرفت کاش حداقل یه دست لباس داشتم تا انقدر با این لباسا بچه دیده نشم ...موهامو بستم و روسری مصی رو روی سرم انداختم تو آینه که نگاه کردم چهره علی رو میدیدم شباهت عجیبی بهمدیگه داشتیم...حتما قسمت اونجور بود الان با حنانه خوشبخته یعنی دلش برام تنگ نمیشه یعنی انقدر زود منو یادش رفت از خودم بدم اومد همون روسری رنگ و رو رفته خودمو سر کردم ویکساعت بعد باقر که اومد باهم رفتیم سمت عمارت ...در زدیم و وارد شدیم همایون اروم گفت :خوابید داروهاشو بزار بالای سرش شب باید بخوره دست روی شونه باقر گذاشت و گفت :ممنون امروز از کار خودت عقب افتادی ...به طرفم چرخید ولی باز با هزارجور جدیت گفت:شما میتونی برای شامش یچیزی درست کنی همه چیز هست اگه مصی خانم بود خیالم راحت بود ...بهم برخورد و گفتم :منم دست کمی از مادرم ندارم رو به باقر گفتم من میرم شام بزارم کارم داشتی صدام بزن ...رفتم تو اشپزخونه بهترین غذا برای مریض سوپ بود گذاشتم و برای همایون خان برنج گذاشتم و تکه های مرغ و سیب زمینی براش سرخ کردم از فاطمه خیلی چیزا یاد گرفته بودم همه چیز که تموم شد چرخیدم که بیرون برم که همایون خان رو تو چهارچوب دیدم ابروهاشو بالا برد و گفت :پرستار اومده رفت پیش مادربزرگم ...میشه یه لیوان اب براش بیاری گلوش خشک شده؟ پارچ و لیوان رو داخل سینی استیل گذاشتم و باهم وارد اتاق شدیم پرستارش یه زن جوون بود با دیدنم گفت:مادرشوهرتون یک ماهه بیمارستانه ینفر نبود بهش سر بزنه اقا همایون فقط بهش سر میزد ...

خواستم بگم مادرشوهرم نیست که پیرزن گفت :همایون نگفته بودی زن به این خوشگلی گرفتی یعنی همچین چیز به این مهمی رو ازم مخفی کردی تنها آرزوم دیدن بچه های تو بود...همایون کنارش نشست و گفت :نباید صحبت کنی انرژیتو هدر نده..پرستار آمپولش زد و پیرزن بیچاره ناله میکرد تمام بدنش از جای امپول کبود بود ..رو به همایون خان گفتم :اگه اجازه بدید من برم؟پرستار گفت :من بهتون گفتم همایون خان تو خونه باید یه زن باشه تا منم بتونم شب بمونم وگرنه شبها میرم خونم صبح میام نصفه شب خودتون باید تمیز کنید مادرتون رو ...همایون انقدر محکم گفت که پرستار هم سکوت کرد و شاید ترسید ...




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


اختر جایی نمیره همینجاست شما بهتره حواست جمع مادربزرگم باشه ...شانه به شانه من بیرون اومد در اتاق رو بست و اومد بیرون عمارت باقر رو صدا زد و وقتی اومد گفت :مادر و پدرت کی میان ؟--اقا فردا راهی میشن اخر شب میرسن اگه کاری هست من انجام میدم ...

دستی تو موهای پر پشت مشکی اش کرد و گفت :‌پرستار نمیمونه شب اگه خواهرت مشکلی نداره شب کنار پرستار تو عمارت باشه؟باقر نگاهی بهم کرد و وقتی رضایتمو دید گفت :مشکلی نداره اقا هر کمکی از دستش برمیاد انجام میده ...

-من میرم بیرون کار دارم تا شب بر میگردم ...رو بهم گفت :حواست به پرستار باشه به روش نخند بزار کارشو درست انجام بده ...باقر تو هم بهشون سر بزن تا من برگردم ...برو کت و سوئیچم رو بیار ...باقر یالا گفت و رفت داخل ...همایون خان یکم از حالت دستوریش کم کرد و گفت :چیزی نیاز نداری ؟

-‌نه اقا ممنون 

-همایون صدام بزن راحترم ...داروهاتو بخور رنگ و روت پریده

از اینکه نگرانم بود خوشحال شدم ولی مغرورتر از اون بود که حتی یه لبخند بزنه ...رفت و وایستادم و دور شدنشو نگاه کردم ..فرصت مناسبی بود که بتونم یه نگاهی به داخل عمارت بندازم کف سنگ مرمر بود و لوسترهای بزرگ وسط پذیرایی پردهای حریر و مخمل چندتا اتاق خواب داشت از کنار سالن پله میخورد و بالا میرفت یه بهار خواب و چندتا اتاق یکیش باز بود حتما مال همایون بود توش رو نگاهی انداختم چندتا عکس از یه پسر بچه بود و عکس همایون و یه زن کنارش کمد اتاق پر بود از لباس زنونه و روی میز لوازم ارایشی بود یعنی اون زن کی بود که کنار همایون بود و دست همو چسبیده بودن اون بچه تو بغل همایون کی بود ...اون خونه سوت و کور بهم خوف داد و برگشتم پایین ...

پرستار روی راحتی نشسته بود با دیدنم گفت:‌شام کی آماده میشه؟من گرسنه ام...به طرف آشپزخونه رفتم و گفتم:تازه درست کردم تا آماده بشه طول میکشه..باقر یه سبد تخم مرغ آورد و سرش پایین بود اومدتو اشپزخونه و گفت :خسته شدی؟خودتم مریضی...یه لقمه نون و مربا براش درست کردم دستش دادم و گفتم:‌تو خسته شدی همه کارا گردن توعه...

تشکر کرد و گفت:شب اینجا میخوابی پیش پرستار بخواب هروقت کار داشتی صدام کن من تا آقا نیست میرم یکم بخوابم..

-برات شام میارم برو...

بعد رفتن باقر نگاهی به پیرزن کردم خواب بود و برگشتم تو پذیرایی کنار پرستار..براش چایی برده بودم اسمش مهین بود چایی رو نوشید و گفت:چطور با این غول بی شاخ و دم زندگی میکنی آدم از چشم هاش میترسه اصلا اخلاق نداره تو بیمارستان همچین کرد دکتر از ترسش شب خونه نرفت...

-غول کیه؟

-- شوهرت دیگه همایون خان...خنده ام گرفت و گفتم:







🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

-غول کیه؟ -- شوهرت دیگه همایون خان...خنده ام گرفت و گفتم: خیلی وقته میشناسیش؟-اره من چندساله پرستار مادربزرگشم خدا بیامرز رعنا که مرد بدتر شد.. وسط حرفش پریدم و گفتم :رعنا کیه؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت :یعنی نمیدونی شوهرت قبلا زن داشته پسر هم داشته دوسال پیش فقط پسرش یکسالش بود که تصادف کردن و اونا مردن ولی یه خراشم رو همایون نیوفتاد انگار خواست خدا بوده ازدواجشون سنتی بود و خانوادش رعنا رو براش پسندیدن وگرنه انقدر خشک و بی احساسه که نمیتونه عاشق هیچ زنی بشه...چه روزهایی بود یک ماه تمام پرستار همایون بودم، خیلی از غم پسرش میسوخت الان بهتره شده مرد قوی ایه...چطور نمیدونستی؟؟نکنه بهت نگفته؟اخه مادر همایون هم حرفی نزد بهم که ازدواج کرده، نکنه یواشکی عقد کردید یا اصلا نکنه باهم دوستید؟؟به حرفهاش اهمیت ندادم و رفتم تو آشپزخونه، هزارتا سوال تو ذهنم بود سر درد گرفتم از بس فکر میکردم هوا کامل تاریک بود و بارون میبارید که نور چراغ ماشین تو ورودی باغ افتاد...از پشت پنجره دیدمش تو دستش چندتا مشما بود و باقر رو صدا زد در رو ببنده و خودش اومد داخل وارد که شد خیس بود کتشو در آورد و داشت آویز میکرد که مهین گفت :کجایی؟ همایون خان مردم از گشنگی...همایون نگاهش هم نکرد و گفت:برو اشپزخونه غذاتو بخور بوش که میاد اینجا خدمتکار نداریم خودت باید کارهاتو بکنی...مهین غر زنان رفت تو اشپزخونه برای خودش پلو کشید و یه بشقاب سوپ برای پیرزن برد اتاق، نمیتونستم ازش چشم بردارم موهاشو با حوله خشک میکرد دوست داشتم ازش بخوام برام حرف بزنه ولی مگه میتونستم دنبالم اومد اشپزخونه یه میز چوبی وسطش بود براش غذا کشیدم و تهش هرچی موند رو ریختم برای باقر و خودم به یه بشقاب سوپ اکتفا کردم...همایون موقع غذا خوردن چیزی نگفت و فقط آخرش تشکر کرد و خداروشکر کرد و گفت:اون مشماها مال توعه، عوض کمکی که به مادربزرگم کردی و غذایی که پختی میدونم زحماتت با ارزشتر بوده ولی همین فعلا از دستم بر میومد..میرم لباسهامو عوض کنم غذای برادرتو ببر...

قابلمه به دست مشماها رو برداشتم و تا خونه دویدم از کنجکاوی نمیتونستم آروم برم...باقر بیچاره از گرسنگی غذاشو با نون میخورد و تعریف میکرد،از طعمش..باورم نمیشد چقدر لباس برام خریده بود چندتا روسری و کفش...میخندیم و اشکهام میریخت...باقر خندید و گفت: درسته یکم بداخلاقه ولی خیلی آدم لوتی ایه....

چه سلیقه ای داشت لباسهایی که حتی خونه عمو هم ندیده بودم یه پیراهن سورمه ای گل درشت قرمز تنم کردم آستین هاش پف داشت و تا زیر زانوم بود جوراب بلند سیاه رو پوشیدم و یه روسری خوشرنگ سرم کردم واقعا زیبا



🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

یه روسری خوشرنگ سرم کردم واقعا زیبا شدم خودم از دیدن خودم لذت میبردم...بیچاره برادرم سر سفره خوابش برده بود روش پتو کشیدم و سفره رو جمع کردم لباسهارو گوشه اتاق چیدم رو هم و منتظر بودم تا مصی بیاد و دوتایی همو بغل بگیریم و بهش بگم که چقدر خوشحالم..خدا دلمو شاد کرده بود و اون غم تموم نشدنی رو کم کرده بود..

خجالت میکشیدم که برم پیش اونا ولی باید میرفتم قابلمه خالی رو برداشتم و رفتم..وارد عمارت که شدم مهین نگاهم کرد سرتا پامو تو نگاهش گذروند و گفت:وای دختر چه خوشگل شدی کجا رفته بودی؟بیا کمک کن ملحفه زیر خانم رو میخوام تعویض کنم تنها نمیتونم تو فقط مراقب باش از رو صندلی نیوفته..خبری از همایون نبود، مهین ملحفه رو که عوض کرد، گفت: من همینجا میخوابم تشک رو روی زمین انداخت و روش دراز کشید و گفت:به اون دیو دو سر بگو داروهاشو دادم نصفه شب نیاد داخل حوصلشو ندارم...منظورش از دیو همایون بود...در رو بستم و رفتم تو نشیمن...همایون از پله های بالا پایین میومد که متوجه من شد بی تفاوت بهم اومد و گفت:از صدتا پیرزن بیشتر غر میزنه انگار صدسالشه (مهین)شما هم هرجا راحتی بخواب...یهو از دهنم پرید و گفتم:شما نمیخوابی؟اینبار نگاهم کرد لبخند رو لبهاش نشست و گفت:بهت خیلی میاد...مثل دختر بچه ها چرخیدم و گفتم:مثل ملکه ها شدم؟از ته دل خندید و گفت:بعدا بگو من شونزده سالمه دیدی بچه ای...خجالت زده سرمو پایین انداختم...

تو ایوان نشسته بود تا رفتم بیرون به صندلی کناریش اشاره کرد و گفت:بشین...لیوان چایی رو روی میز گذاشتم و نشستم پتو رو به طرفم گرفت و گفت:بپیچ دورت داروهاتو خوردی؟ حالا موقع تلافی من بود نیم نگاهی بهش کردم و جوابی ندادم بدون اجازه چایی رو برداشت و سر کشید همونطور داغ داغ به اسمون نگاه میکرد که گفت:صبح چه ساعتی بیدار میشی؟

-معمولا زود بیدار میشم 

-بیدار شدی صبحونه خوردی کارت دارم...دلشوره گرفتم و پرسیدم چیکار؟

-میتونی بری بخوابی بچه تا این موقع بیدار نمیمونه..

از حرفهاش دیوونه میشدم کاش میشد با مشت میزدم تو صورتش و اون بینی قلمیشو خورد میکردم...

صبح زود رفتم سمت خودمون باقر صبحونه میخورد تا منو دید خندید و گفت:خیلی بهت میاد بیا یه لقمه بزار دهنت...-نوش جونت میرم حموم کنم تا بیدار نشدن برگردم صبحونه اماده کنم..زودی خودمو شستم و یه پیراهن یاسی حریر پوشیدم، آسترش یاسی پررنگ بود چه لباسی بود کمربند داشت و از پشت بستم گودی کمرمو بیشتر نشون میداد من عادت نداشتم پا لخت بگردم دوباره جوراب پوشیدم و روسری مخمل سفید رو سرم کردم...سر آستین هاش کلوش بود یادش بخیر چه لباسی انگار ملکه شده بودم



🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

انگار ملکه شده بودم موهام رو بافتم و از پشت بیرون افتاده بود آروم رفتم تو عمارت همایون خان زیر پنجره روی مبل خوابیده بود چقدر وقتی خواب بود صورت معصوم و آرومی داشت چقدر بازوهاش درشت و ورزیده بود...مهین از اتاق که بیرون اومد به خودم اومدم و خودمو جمع و جور کردم سوتی زد و گفت:چه کردی دختر...گفتم هیس اروم نمیبینی خوابیده...رفتم اشپزخونه چایی رو دم کردم که باقر نون تازه اورد میز صبحانه رو اماده کردم مهین برای مادربزرگ صبحانه برد و گفت:سراغتو میگرفت میگفت بری پیشش...با هم رفتیم کنارش تکیه داده بود چه صورت بی روحی داشت منو یاد بی بی انداخت لبه تخت نشستم و گفتم:خانم با من کار داشتی؟لبخند زد و گفت :یه خواسته دارم میشه به همایون بگی بیاد پیشم؟-بله که میشه...یهو صدای همایون تو گوشم پیچید همونطور که با حوله صورتشو خشک میکرد گفت:جانم مادر؟هزارتا خواسته داشته باش به روی چشم هام...

دستشو براش دراز کرد و اومد با اون هیکل جلوی من روی تخت نشست و کاملا مانع دید من شد..خم شدم تا ببینمش اسمش فاطمه بود همایون خان فاطی خانم هم صداش میزد..دستی به ته ریش همایون کشید و گفت :میدونم زیاد زنده نیستم الانم از پرویی منه که به عزرائیل جون ندادم...من بچه ناف تهران نیستم من بچه اصفهانم بچه یه روستا هنوزم خونه قدیمی پدرم اونجاست منو ببر اونجا میخوام همونجا دفنم کنی همونجا که بدنیا اومدم بمیرم کنار پدرم و مادرم...خدا بهم چهارتا پسر داد جوون بودم و نادون هزارتا عذاب به عروسهام دادم و امروز باید اینجور تنها بمونم ولی تو جنست فرق داشت الکی نیست که بهت خان لقب دادن هرچقدرم صورتت خشن باشه این قلبت با انگشتش به قلب همایون زد و ادامه داد اینجا یه عالمه خوبی و رحم و محبته ...

همایون سری تکون داد و گفت :رفتن راحت نیست پرستارت باید بیاد اونجا وضعیت مناسب نداره نه برقی نه ابی رفتم اونجا قبلا ...

-تنها خواسته منه اخرین ارزوم ..

همایون تو جا چرخید و رو بهم گفت :مادرت کی میاد ؟

-امشب میان یعنی باید بیان دیشب عروسی تموم شده کاری دارین من و باقر هستیم ...

رو به مهین گفت :صبح میرم سمت ده فاطی خانم ...تخت و دارو هرچی لازمه از اینجا میبریم اونجا زندگی در شرایط سخته ولی در عوض هر روزشو به اندازه یک ماه باهات حساب میکنم ...چشم های مهین گرد شد و گفت :چه خوب من مشکلی ندارم من شغلم اینه ولی زنتم باید بیاد ...خواستم بگم که من زنش نیستم که فاطی خانم خندید ولی تو خندشم درد داشت و گفت :از اون رعنا خدابیامرز خوشم نمیومد ولی این وروجک خیلی شیرینه ببین اول صبحی چی تنش کرده این سلیقه برام آشناست...


🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

همایون دست مادربزرگشو فشرد و گفت:خدابیامرزدش صبحانتو بخور باید آمپول امروزتو بزنه...دوتایی رفتیم تو اشپزخونه نشست و تو فکر بود من چایی رو شیرین کردم و جلوش گذاشتم انگار تازه متوجه لباسم شده بود که گفت :خیلی بهت میاد انگار یشبه بزرگتر شدی...با کنایه گفتم :شاید شما چشماتون بینا شده من همونم که بودم ...

- صبحانه بخور قرار بود برات معلم بیاد همونی که به باقر خوندن نوشتن یاد داده ولی چون فردا میریم کنسلش میکنم تا برگردیم...خنده رو لبهام نشست و گفتم :واقعا یعنی میشه...دستهامو به هم کوبیدم وبالا و پایین پریدم...تازه فهمیدم جلوی روش چیکار کردم خودم بی صدا رفتم بیرون...مهین بعد ناهار فاطی خانم رو برد حموم و با هم لباسشو پوشوندیم توان راه رفتن نداشت و همایون بغلش کرد و روی تخت گذاشتش یه ظرف میوه اماده خرد شده رو خورد و چرت میزد...بابا و مصی اومدن دویدم بغل مصی دورم چرخید و گفت :اینجا عروسی بوده نه اونجا چه خوشگل شدی اینارو از کجا اوردی شیطون بلا؟؟باقر ساک باباینا رو برداشت و داخل برد ریحان و رشید از خستگی با همون لباسهاروی زمین خوابیدن ...روشون پتو کشیدم بابا با نگاهش با مصی حرف رد و بدل میکردن منتظر بودم تا چیزی از علی بگن که بالاخره مصی چایش رو تو نعلبکی ریخت و گفت :عقرب و عروسشم اومده بودن مثل خنجر بهم فرو میرفتن اون علی خیر ندیده هم بود، تازه داماد هم اومده بود رنگ و روش باز شده بود..تو غصه نخوریا خدا به زمین گرم میزندشون..بابا غرید بس کن زن از اونجا مغز منو خوردی حالا نوبت‌ این طفل معصوما شد قرص منو بده پام درد میکنه حال ندارم..باقر قرصشو داد و گفت:بخواب من کارهارو کردم بیکارم.بابا که خوابید مصی دهنشو کج کرد و اروم گفت :عروسشو انداخته وسط میرقصید گلثوم و من تا تونستیم نفرینش کردیم تازه علی منو صدا کرده میگه اختر در چه حال؟؟؟بغض راه گلومو بسته بود نمیتونستم حرف بزنم از تو ساکش شناسناممو در اورد و گفت :طلاقت دادن...با زانو راه رفت و اومد جلو بغلم گرفت و بی صدا هردو گریه کردیم ...باقر نزدیک شد و براش جریان همایون و مادربزرگشو تعریف کرد 

...مصی لبشو گزید و گفت :از اینکه ما نبودیم ناراحت که نشد یوقت بیرونمون نکنه ؟؟دستشو فشردم و گفتم :نه من پیششون بودم صبح میرن دهات فاطی خانم امشب رو فقط هستن تا وسط حرفم صدای همایون بود که مامان رو صدا میزد ...مصی دستی به روسری اش کشید و رفت تو ایوان پشت سرش رفتم بیرون همایون چه با محبت با مصی صحبت میکرد خوش آمد گفت و ادامه داد ..قراره برم روستا مهین پرستار مادربزرگمم میبرم که اونجا کارهارو انجام بده ظاهرا صبح مادرم و خواهرام میان اینجا




ظاهرا صبح مادرم و خواهرام میان اینجا بمونن اگه از نظر شما و پدرش اشکالی نداره اختر با ما بیاد این پرستار از کار فرار میکنه زحمت پخت و پز با اختر باشه البته اگه اجازه بدید و اعتماد دارید من مراقبش هستم...چرا خوشحال شدم از خدا خواستم مصی رضایت بده..مصی گفت: این چه حرفیه اقا شما بزرگوارید به ماثابت شده است اگه بخواید من بیام؟-نه شما بچه کوچیک دارید مادرمم که جز شما کسی رو نمیپسنده میدونید که وسواس داره بازم با عمو مشورت کنین بهم خبر بدین

-نه باباش حرفی نداره پرستار هست خانم هست برید به سلامت... 

مصی تند تند همونجا قیمه بار گذاشت و گفت:وقتی اومدیم انقدر هوامون رو داشت که نگو خوبه صاحب باغ وگرنه مادرش نمیزاشت با سه تا بچه بمونیم میگفت زیادیم...ولی همایون خان در حقمون مردونگی کرد و نگهمون داشت بچه هارو فرستاد مدرسه جای بابات باقر رو قبول کرد... هرکار گفت انجام بده راستی اختر لباسارو از کجا اوردی؟؟؟چشمکی زدم و گفتم :‌‌همایون خان خرید دید چه سر و وضعی دارم تازه منو بیمارستانم برده بود...

مصی سری تکون داد و گفت :چقدر ادمها فرق دارن عموی خیر ندیده ات ابروتو میبره همه جا جار میزنن نازا بودی این یه مرد غریبه انقدر انسانیت داره...مشمای کشمش رو برداشتم و گفتم من میرم ببینم اونور کاری ندارن...روم نمیشد از جزئیات برای مصی بگم..داخل عمارت که رفتم همایون روی مبل کتاب میخوند با دست اشاره کرد بهش نزدیک بشم...نگاهم کرد و گفت:چرا گریه کردی؟با تعجب گفتم :نه من کجا گریه کردم؟- الان نه اونموقع که اومدم جلو خونه با مصی خانم صحبت کنم چشم هات کاسه خون بود...چی میگفتم که شوهرم طلاقم داده بود و تو شناسنامه ام مهر طلاق خورده بود نفس عمیق کشیدم و گفتم:مگه بچه ها گریه نمیکنن منم که به قول شما بچه ام الکی گریه کردم...ابروهاشو بالا برد و گفت:مخفی کار خوبی هستی لوازمتو جمع کن صبح زود راهی میشیم نمیخوام مادرم بیاد و فاطی رو اینجا ببینه قیامت به پا میکنه...یکم مکث کردم و گفتم:درک میکنم مادرتون رو حتما مادربزرگتون خیلی ازارش داده یه زمانی خدا به ادم ها قدرت میده بعضی ها سو استفاده میکنن اینجور تو تخت بیماری بی کس میمونن..تو دلم ازارهای زنعمو رو تصور میکردم متوجه نبودم که چطور دسته مبل رو گرفتم و فشار میدم...همایون دقیقتر شد و گفت:بچه هم نیستیا یچیزا میفهمی...

باز اعصابمو بهم ریخت...اونشبم اونجا خوابیدم تو اتاق و صبح زود رفتم سمت خودمون تا اماده بشم مصی لباسهای جدیدم رو جمع کرده بود برام حتی تو اون هوا یه پالتو گرم نداشتم اماده که شدم صدای بوق ماشین همایون بود مصی از زیر قران ردمون کرد بابا گفت مراقب



🍃🍃💕🍃🍃

بابا گفت مراقب خودت باش...شنیدم که به مامان میگفت به این سفر نیاز داره تا اون روزای سخت یادش بره...حق هم داشت من وقتی همایون رو میدیدم اصلا غم هام یادم نمیوفتاد.

مهین و فاطی خانم عقب نشسته بودن...باقر ساکمو صندق گذاشت چادر مشکی روی سرم بود همایون رفته بود داخل عمارت و با مصی صحبت میکرد که تا اومدن مادرش همه جارو مرتب کنه...خواستم عقب بشینم که دیدم فاطمه خانم پاهاشو دراز کرده به ناچار جلو نشستم سردم بود یه پیراهن نخی تنم بود و یه روسری و چادر...مهین گفت:چه چادری بهت نمیخورد اینجوری باشی سلیقه اون هیولا متفاوت بوده و ما خبر نداشتیم..فاطی خانم غرید مهین باز زبون درازی کردی یادت نره اون همایون خانه، باد عصبانیتش بهت بخوره استخونات شکسته حواست باشه....همایون از بابا خداحافظی کرد و رو به باقر گفت:برو چیزایی که گفتم رو بخر بیار بزار تو عمارت...مصی گفت:همایون خان دخترم دستت امانت...

-خیالتون راحت فعلا...سوار شد و از باغ بیرون زد با گوشه چشمش به چادرم نگاهی کرد و لبخند زد معنی اون لبخندشو نفهمیدم حتما بازم میخواست مسخره ام کنه ولی جلوی یه مغازه لباس فروشی نگه داشت و بهم گفت:پیاده شو..دنبالش رفتم داخل چند دست لباس گرم و یه پالتو قهوه ای خرید و رو بهم گفت:اونجا از اینجا سردتره اینجوری که منجمد میشی پالتو بپوش چادر تو ماشین نیازی نیست...برام سخت بود ولی حق داشت پالتو گرم بود و نرم، سوار ماشین که شدیم مهین گفت:همایون خان کاش به پدرتون میگفتید حال مادربزرگتون رو که میدونید...همایون سری تکون داد و گفت: پدرم میدونه عموهامم میدونن ماهاست که منتظر اون روزی ان که من اصلا دلم نمیخواد بیام.

وقتی حواسش نبود نگاهش میکردم ترکیب صورتش قشنگ بود ولی اون خشونت صداش ترسناکش کرده بود.

پنج شیش ساعت تو ماشین بودیم بدنمون خشک شده بود چقدر دهشون به ده ما شباهت داشت آب و برق کشی شده بود خونشون سه تا اتاق تو در تو وسط یه حیاط درخت کاری شده بود بوی کاه گل و هوای اونجا منو به خاطراتم برد..جاشو تو اتاق کناری انداختن همه چیز از راه خریده بود و توی صندوق بود خود همایون بردشون تو اشپزخونه که تو حیاط بود یه شیر اب داشت و چند تیکه ظرف هنوز جابجا نشده بودیم که یه زن و مرد سن دار اومدن ظاهرا برادر فاطی خانم و همسرش بود...همایون باهاشون احوال پرسی کرد و راهنمایشون کرد داخل..برادر فاطی خانم مراقب اون خونه کاهگلی بود...با یه سینی میوه ازشون پذیرایی کردم و خیلی زود رفتن...یه شام مختصر خوردیم مهین امپولاشو زد و دیگه باید میخوابید ولی دستشو به طرف همایون دراز کرد و گفت‌: اولین باره نگاهات انقدر تو



🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

اولین باره نگاهات انقدر توش امید داره..مادرت نمیدونه اختر رو گرفتی درسته؟همایون پشت دستشو بوسید و گفت:نه نمیدونه..

-بدونه غوغا میکنه یادته سر لجبازی با من رفت رعنارو برات گرفت چقدر تو رو عذاب داد تا منم عذاب بکشم..سرشو به طرف من چرخوند و گفت:همایون اولین نوه من بود تا دوازده سیزده سالگی تو دامن خودم بزرگش کردم نمیگم کار من درست بود ولی همش از رو علاقه بود بهش شیر گاو دادم تا وابسته مادرش نشه اونموقع ما همه تو یه خونه بودیم بعد همایون دوتا دختر اورد اونیکی پسرام پسر اوردن ولی هیچ کس همایون نشد چهره خدابیامرز اقامو داشت هادی هم دوست دارم از بس شیطونه ولی همایون نفس های منه...مادرش چون از من خوشش نمیومد با زور با اجبار رفت رعنا دختر برادرشو برای همایون گرفت یکسال همایون و رعنا مثل خواهر برادر زیر سقف بودن نمیدونم اخر چطور همایون رو راضی کردن براش ارزوها داشتم ولی نشد وقتی پسرش بدنیا اومد یکبار دیگه خوشحالی برگشت ولی عمرشون کوتاه بود و خدا نخواست بمونن...امروز وقتی تو روکنارش میبینم و پسرم اینطور چشم هاش برق میزنه دیگه از خدا هیچی نمیخوام میدونم تو هزاربار بیشتر از هرکسی مراقب همایونی...لباسهات میدونم سلیقه همایون من بزرگش کردم...امروز تازه فهمیدم پسرم بالاخره عاشق شده...از نگاهاش من همه چیز رو میفهمم...سرم پایین بود ولی اون حرفها به دلم مینشست و خوشحالم میکرد... 

چه شب سختی بود کی فکرشو میکرد بعد از مدتها درد کشیدن تو خونه پدریش راحت بشه فهمیدنش سخت نبود چهره غم زده همایون و شیون های مهین جسم بی جون فاطی خانم نماینگر یه خواب آروم بود...مراسم ساده و کمتر از ده نفرش تموم شد و کنار پدرو مادرش دفن شد...تو اتاق در بسته کسی نمیدونست همایون چه دقایقی رو میگذرونه...بعد از مراسم دفن و کفن بود که اون دل جرئت رو نمیدونم از کجا آوردم و رفتم تو اتاقی که توش بود..تا منو دید سرشو به طرف دیگه گرفت شاید غرورش نمیخواست من اشک هاشو ببینم ولی جلوتر رفتم و تو تاریکی اتاق روبروش نشستم بدون اینکه نگاهم کنه گفت:برو تنهام بزار...ولی من دستمو روی دستش گذاشتم میدونستم نامحرمه و گناه داره ولی اون لحظه یچیز قوی تر از عقایدم بردلم حکمفرمانی میکرد...با چشم های قرمزش بهم خیره شد شاید اون اولین مردی بود که هر روز هم میدیدمش باز دلم براش تنگ میشد...لبخندی به روش زدم و گفتم:اولین نفری هستم که تونستم اشک های همایون خان رو ببینم؟ اونیکی دستشو روی دستم گذاشت و گفت:تا حالا عزیزی رو از دست دادی؟--مادرم که هیچی ازش یادم نیست...بی بی که سنی نداشتم...

-چه دنیای بدی...ولی چقدر خوب که تو پیشمی..صدای مهین بود





🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

چه دنیای بدی...ولی چقدر خوب که تو پیشمی..صدای مهین بود که دنبالمون میگشت و هیچ چیز تو اون زمان نمیتونست به اندازه اون مزاحم باشه و اومد داخل و گفت:همایون خان دیگه باید راه بیوفتیم من نمیتونم اینجا بمونم دارم خفه میشم...

اونشب رو اونجا موندیم من و همایون بودیم که خواب نداشتیم اونشب خیلی سخت بود که فاطی خانم مرده بود ولی خیلی هم قشنگ بود، تو آشپزخونه زانو غم بغل گرفته بودم و از پنجره ماه رو نگاه میکردم نوازش دستی روی موهای بازم منو ترسوند ولی همایون بود...تو چشم هام خیره شد و دستشو کنار صورتم گذاشت و گفت:چرا نمیتونم اروم بگیرم چشم هامو که میبندم تو میای تو ذهنم..تو یذره بچه داری با من چیکار میکنی؟ زیر لب چیزی گفت و رفت تو اتاق من که از حرفهاش چیزی نفهمیده بودم تمام مسیر تا تهران رو سکوت کردیم و فقط مهین بود که هراز گاهی گریه میکرد و از خاطرات فاطی خانم میگفت...عصر نشده بود که رسیدیم تمام راه رو منتظر بودم تا چیزی بگه ولی حرفی نزد...به محض ورودمون به باغ پیاده شد و رفت سمت عمارت منم تو آغوش پر مهر مصی خستگی در کردم...

نمیدونم چرا همایون نگاهشو از من میدزدید دو روز گذشته بود ولی حتی بیرون هم نیومده بود فقط باقر اومد و گفت اقا رفت...از پشت پنجره فقط دور شدن ماشینشو نگاه میکردم رفت و منو با هزار فکر و خیال اونجا تنها گذاشت روزهای تلخی بود از فرداش معلم میومد و هر روز یکساعت باهام درس کار میکرد زمستون رسید و دیگه نزدیک بهار بود ولی خبری از همایون خان نبود دیگه میتونستم اسم بقیه رو بنویسم و کتاب بخونم باقر و من با هم مینوشتیم و کتابهای ریحان رو میخوندیم با اصرار زیاد بابا و مصی رفتیم کلاس خیاطی ثبت نام کردم لیلا خانم دهتا شاگرد داشت خداروشکر انقدر پارچه تو خونه داشتیم که جز پول آموزش خرج دیگه ای رو دستشون نزارم...چندماه میشد که همایون خان رو ندیده بودم برای تعطیلات عید عمه گلثوم و فریبا قرار بود بیان پیش ما چون ما که نمیتونستیم بریم خوشحال بودم که میان و به یاد قدیم ها دور هم بودیم ناخواسته دوباره افکارم رفت سمت زنعمو و علی ولی جدایی از علی خیلی هم بد نبود خدا ز حکمت ببند دری به رحمت گشاید در دیگری...هر روز ظهر میرفتم کلاس ناهار میبردم تا شروع کلاس تو سفارشات لیلا خانم کمکش میکردم و یه حقوق ناچیز بهم میداد خیلی تو خیاطی مهارت داشتم انقدر کارم تمیز و خوب بود که از شاگردهاش جلو زدم و با خلاقیت خودم لباس میدوختم دیگه هر روز یه دست میپوشیدم و برای خودم کیف پول داشتم اوایل خجالت میکشیدم تنها برم حتما باید باقر منو میرسوند ولی دیگه برام عادی شد...عید از راه رسیده بود



🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

عید از راه رسیده بود زمین هنوز پر برف بود عمه ها نیومده بودن و قرار بود فردا بیان...مصی عمارت رو تمیز کرد که اگه کسی اومد مرتب باشه صدای باز شدن در باغ که اومد به خیال اینکه عمه ها هستن دویدم تو حیاط ولی باورم نمیشد، چشم هام درست میدید...

اون مینا بود که داشت با باقر صحبت میکرد خیلی وقت بود ندیده بودمش بهترین دوستم با دیدن همدیگه به آغوش هم رفتیم و همو فشردیم دعوتش کردم داخل زیاد با استقبال مصی روبرو نشد ولی خودم انقدر دوستش داشتم که نخوام ناراحتش کنم....دستهاشو از تو دستم ول نمیکردم و نگاهش میکردم تا سیر بشم...مصی بهش چایی تعارف کرد و گفت: از مادرت چخبر از اون زن...وسط حرفش پریدم و گفتم:مامان مینا هیچ تقصیری نداشته پس اینو ازار نده...

مینا دستهامو فشرد و گفت من اگه اونجا بودم که نمیزاشتم فرشته ای مثل تو رو طلاق بدن..برادرم و مامانم در حق تو بدی کردن دونه های اشک از تو صورتش میچکید با نوک انگشتم پاکش کردم و گفتم:بسه اون روزها هم گذشت و من فراموششون کردم باور کن دیگه بهشون فکر هم نمیکنم بیا ببین چه پیشرفتی کردم بلدم بخونم و بنویسم تازه لباسهای تنمون رو همه خودم دوختم..چشم هاش برقی زد و گفت:بهت افتخار میکنم تو بهترین زنی هستی که تو عمرم دیده ام..

-از شوهرت بگو خوشبخت هستی؟لبخندی زد و گفت:خیلی خوشبختم کاش تو تمام اون سالها جرئتشو داشتم که پیداش کنم و اون همه ازش دور نباشم...زیاد نمیرم ده شاید یبار رفته باشم بعد عروسی نه حوصله مامان رو دارم نه تحمل دیدن یه دختر دیگه کنار علی...از علی خیلی گلگی کردم که چرا تو رو طلاق داده چیزی نگفت...منم از علی ناراحتم چه برسه به تو...تو دختر عموم هم بودی چطور تونستن اونکار رو بکنن...مصی ابرو بالا انداخت و گفت:از اون عقرب مامانت همت چیز برمیای دختر نازنینمو دو دستی دادم بهش اصلا از کجا معلوم که علی نتونه بچه دار بشه...با شنیدن این حرف به دهن مصی چشم دوختم راست میگفت امکانش بود...مینا چایش رو سرکشید و گفت:زنعمو منو با اونا یکی نکن اختر انگار خواهر منه نمیدونی چقدر التماس عمه گلثوم کردم تا راضی بشه آدرستون رو بده، من زیاد میام تهران خانواده صابر تهرانن تند تند میام دیدنت...راستی اینجا خونتون خیلی قشنگه، خیلی دلبازه، حتما تابستون یشب میام دوتایی تو ایوان بخوابیم...بابا با روی باز بهش گفت:خوش اومدی عمو جان خونه خودته کاش شوهرتم میاوردی تا شام میموندید دیگه باید عمه هات برسن دارن میان اینجا چند روز بمونن...مینا تشکر کرد و چون با دیدن اونا راحت نبود بلند شد و با یه خداحافظی و کلی اصرار از من که نره ولی رفت...در رو بسته بودم و پشت در تمام



🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

در رو بسته بودم و پشت در تمام خاطرات اون روزها رو که با مینا سپری کرده بودم رو مرور میکردم که ضربه ای به در خورد مینا همین حالا رفته بود حتما چیزی جا گذاشته بود با صورت خوشحال و لبخند در رو باز کردم و گفتم:عشقم خوش اومدی..اما در مقابل چشم هام اون مینا نبود و لبخند رو لبهام ماسید...

اون همایون بود که جلو در بود من چی گفته بودم چشم هاش بهم لبخند میزد آروم گفت:‌عشقم؟! دوباره دهنم در مقابلش قفل شده بود و نمیدونستم چی باید بگم از اینکه بعد مدتها میدیدمش خوشحال بودم ولی از حرفمم خجالت میکشیدم...اون برعکس من که مات و مبهوت بودم گفت:اجازه نمیدی عشقت بیاد داخل؟

سرمو پایین کشیدم و عقب رفتم برعکس همیشه باقر رو صدا نزد و خودش در رو باز کرد ماشین رو داخل اورد و پیاده میشد که مصی رسید و گفت:اقا خوش اومدید صفا اوردید بفرمایید براتون الان چایی میارم..

به مصی نگاه میکرد ولی با گوشه چشمش حواسش بهم بود و گفت:عیدتون مبارک باید زودتر میومدم ولی گرفتار چندتا کار بودم به صندوق اشاره کرد و گفت:به باقر بگو برشون داره برای شماست...چایی منم بده اختر بیاره ببینم این معلمش الکی پول میگیره یا یچیز یاد گرفته این بچه..؟ دوباره شروع کرد به اذیت کردن من بدون حرفی رفت به سمت عمارت و من گردن خم کرده بودم و از پشت به هیکل قشنگ و ورزیده اش خیره بودم باقر و مصی خشکبار و تنقلات رو از ماشین خالی کردن به اندازه چندماه برامون برنج و روغن و چیزای دیگه آورده بود از بین اون همه یه شکلات دهنم گذاشتم و براش چایی بردم روم نمیشد جلوی اونا تو آینه خودمو برانداز کنم، جلو عمارت که رسیدیم تو شیشه های در نگاهی به سر و وضعم کرد مناسب بود و موهام یه تکه از جلوش روی صورتم ریخته بود در زدم و وارد شدم تو سالن نشسته بود با دیدنم بلند شد و اومد طرفم ضربان قلبم شدت گرفته بود...لیوان چایی بین دستهای هردومون بود تو چشم هام نگاهی کرد و گفت:عشقت؟؟ خودمم خنده ام گرفت و خواستم براش توضیح بدم که گفت:شنیدنش از رو لبهای تو قشنگه به دل میشینه...چایش رو سر کشید و گفت:چی یاد گرفتی این مدت؟ روبروش روی مبل نشستم و گفتم: تو خیاطی خیلی پیشرفت کردم شدم دسته راست لیلا خانم الان تعطیلات عیده، نیست وگرنه هر روز اونجا سرگرمم...

رو مبل جابجا شد و گفت:نمیدونستم خیاط شدی خیاط خانم تبریک میگم...

ازش تشکر کردم و بالاخره زبون باز کردم همایون خان شما کجا بودی این همه مدت؟؟

به پشت تکیه داد و گفت:من خیلی به این فاصله نیاز داشتم بالاخره تونستم حداقل با خودم رو راست بشم میشه اینجا غذا درست کنی؟ تعجب کردم و گفتم:مامانم حتما تدارک شامتون رو تا بحال دیده..




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

با انگشت اشاره کرد و گفت: دستپخت تو رو بیشتر میپسندم..خیلی وقته اینجا نیومدم حالا که اومدم میخوام تکلیف خیلی از چیزهای زندگیمو مشخص کنم..میشه تو غذا درست کنی؟قبول کردم و دست بکار شدم اونروز خیلی روز خاصی بود تمام لوازم رعنا و بچه اش رو همایون تو حیاط آتیش زد و در مقابل چشم های همه سوختن و خاکستر شدن...عمه ها اومده بودن ولی من به دیدنشون نرفته بودم مصی اومد و برای همایون خان کلی خوراکی اورد...و با چشم و ابرو بهم فهموند که برگردم سمت خودمون..همایون بادامی تو دهن گذاشت و گفت:مصی خانم از تنهایی غذا خوردن متنفرم اجازه بده شام بخوره من تا اونجا همراهیش میکنم...مصی گفت:‌پیش عمه هاش گفتم رفته کلاس خیاطی پس بی سر و صدا بیاد اخه اونا که از شما شناختی ندارن عمه فریباش یه مار هفت خطه و پشت بچه ام حرف در میاره...

به مامان چشم غره رفتم خندید و گفت:شام خوردید زود بیا همایون لبخندی به مامان زد و گفت:ممنونم کاش شما هم میموندی...

مصی خندید و رفت..اونشب دوتایی شام خوردیم و چه لذت بخش بود اون لحظات ظرفهارو که شستم گفتم :اگه کاری ندارید من برم عمه ام اومده دلتنگشم...

 -تا یجایی همراهیت میکنم...کتشو روی شونه اش انداخت و دوتایی قدم برمیداشتیم همش منتظر بودم چیزی بگه مخصوصا حالا که همه یادگاری زنشو سوزونده بود زیر درخت بید که رسیدیم گفت:پس از اینجا شبها منو دید میزنی از خجالت اصلا به روی خودم نیاوردم گرمای دستشو که مچ دستمو چسبید حس کردم حتی به سمتش نچرخیدم دستمو بالا برد و پشتشو بوسید و گفت: عشقت شب واسه چایی خوردن منتظرته زیر نور ماه..رفتم داخل جرئت نداشتم بچرخم و نگاهش کنم با ورودم چهره مهربون عمه گلثوم و آغوش گرمش ولی برعکس اون عمه فریبا بود که یه سلام خشک داد...کنار هم شب نشینی داشتیم عمه گلثوم پاهاشو دراز کرد و گفت دیروز خونه حاج داداش بودم عروس خانمش دمار از روزگارشون در اورده هزارجا دکتر رفته و ثابت کرده که علی عیبناکه اگه حال و روز زری رو ببینید دیگه نمیشناسیدش پیر شده داغون شده دکتر گفته علی اصلا نمیتونه بچه دار بشه دیدید آه اختر دامنشو گرفت علی آبرو براش نمونده هر روز دعوا هر روز یه داد و بیداد هست اونجا حنانه همه جا گفته که ایراد از علیه و براشون آبرو نزاشته..طفلک علی حتی جلو من نتونست سر بلند کنه، خونه به اون بزرگی شده ماتم کده داداش رو که دیگه نگو حتی نمیتونه حرف بزنه تو یه اتاق نشسته و غصه میخوره..مصی چشم هاشو درشت کرد و گفت:خدا روشکر کم بلا سر دخترم اوردن پس بگو مینا چرا اومده اینجا اومده بوده خبر بده که داداشش عیب ناک و لابد فکر کردن اختر رو باز میدم بهشون، باید


🍃🍃💕🍃🍃🍃

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

ناوگان😁

تابان_دخت | 15 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز