اختر جایی نمیره همینجاست شما بهتره حواست جمع مادربزرگم باشه ...شانه به شانه من بیرون اومد در اتاق رو بست و اومد بیرون عمارت باقر رو صدا زد و وقتی اومد گفت :مادر و پدرت کی میان ؟--اقا فردا راهی میشن اخر شب میرسن اگه کاری هست من انجام میدم ...
دستی تو موهای پر پشت مشکی اش کرد و گفت :پرستار نمیمونه شب اگه خواهرت مشکلی نداره شب کنار پرستار تو عمارت باشه؟باقر نگاهی بهم کرد و وقتی رضایتمو دید گفت :مشکلی نداره اقا هر کمکی از دستش برمیاد انجام میده ...
-من میرم بیرون کار دارم تا شب بر میگردم ...رو بهم گفت :حواست به پرستار باشه به روش نخند بزار کارشو درست انجام بده ...باقر تو هم بهشون سر بزن تا من برگردم ...برو کت و سوئیچم رو بیار ...باقر یالا گفت و رفت داخل ...همایون خان یکم از حالت دستوریش کم کرد و گفت :چیزی نیاز نداری ؟
-نه اقا ممنون
-همایون صدام بزن راحترم ...داروهاتو بخور رنگ و روت پریده
از اینکه نگرانم بود خوشحال شدم ولی مغرورتر از اون بود که حتی یه لبخند بزنه ...رفت و وایستادم و دور شدنشو نگاه کردم ..فرصت مناسبی بود که بتونم یه نگاهی به داخل عمارت بندازم کف سنگ مرمر بود و لوسترهای بزرگ وسط پذیرایی پردهای حریر و مخمل چندتا اتاق خواب داشت از کنار سالن پله میخورد و بالا میرفت یه بهار خواب و چندتا اتاق یکیش باز بود حتما مال همایون بود توش رو نگاهی انداختم چندتا عکس از یه پسر بچه بود و عکس همایون و یه زن کنارش کمد اتاق پر بود از لباس زنونه و روی میز لوازم ارایشی بود یعنی اون زن کی بود که کنار همایون بود و دست همو چسبیده بودن اون بچه تو بغل همایون کی بود ...اون خونه سوت و کور بهم خوف داد و برگشتم پایین ...
پرستار روی راحتی نشسته بود با دیدنم گفت:شام کی آماده میشه؟من گرسنه ام...به طرف آشپزخونه رفتم و گفتم:تازه درست کردم تا آماده بشه طول میکشه..باقر یه سبد تخم مرغ آورد و سرش پایین بود اومدتو اشپزخونه و گفت :خسته شدی؟خودتم مریضی...یه لقمه نون و مربا براش درست کردم دستش دادم و گفتم:تو خسته شدی همه کارا گردن توعه...
تشکر کرد و گفت:شب اینجا میخوابی پیش پرستار بخواب هروقت کار داشتی صدام کن من تا آقا نیست میرم یکم بخوابم..
-برات شام میارم برو...
بعد رفتن باقر نگاهی به پیرزن کردم خواب بود و برگشتم تو پذیرایی کنار پرستار..براش چایی برده بودم اسمش مهین بود چایی رو نوشید و گفت:چطور با این غول بی شاخ و دم زندگی میکنی آدم از چشم هاش میترسه اصلا اخلاق نداره تو بیمارستان همچین کرد دکتر از ترسش شب خونه نرفت...
-غول کیه؟
-- شوهرت دیگه همایون خان...خنده ام گرفت و گفتم:
🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃