2777
2789

اشکم از روی گونه چکید شوریشو روی لبم حس کردم چرا میخندیدم به بدبختی خودم یا به خوشبختی علی؟! انقدر ضعیف و انقدر حقیر بود که حتی نخواست باهم روبرو بشیم...عمه سینی اشکنه ناهار رو تو دست همراه با گریه آورد جلوی روم گذاشت و گفت:عمه ات بمیره تو چی کشیدی بی مادر...میرم سراغ زری نمیزارم طلاقتو بدن التماسش میکنم نمیزارم تو این سن کم بی آبرو بشی همه پشتت میگن اجاقش کوره پیر میاد خواستگاریت...دستشو گرفتم و براش از آزارهای زنعمو تا کتک خوردنم از عمو گفتم و خواهش کردم اجازه بده طلاقم بدن...عمه اشکم رو با دستهای زبرش پاک کرد و گفت:یعنی نمیخوای برگردی اونجا؟عمه فدات بشم میرم التماس میکنم طلاقت ندن...

-نرو عمه نمیخوام بیشتر از این خار بشم..از بابام خبر داری کجای تهرانن؟کنارم نشست و همونطور که داخل اشکنه نون خورد میکرد گفت:اره رفته بودم ماه پیش پیششون، براش از اینجا پنیر و ماست و این چیزا بردم...خیلی جاشون خوبه دکتر به بابات گفته اصلا کار نکنه یه باغ چندهزارمتری یه عمارت داره توش صاحبش میاد و میره خونه سرایداری اونا نزدیک در باغ...باقر و مصی کارهای باغ رو میکنن مفتی نشستن، پول برق و آبم نمیدن...

خورد و خوراکشونم میده به بابات حقوق هم میده بهشون گفته میوه های سال جدید همش رو خودشون جمع کنن بفروشن...دستشون باز میشه...تو بفکر اونا نباش به فکر خودت باش چه جور عمه ات انداختت تو چاه...دوباره عمه زد زیر گریه خندیدم و گفتم:عمه گریه نکن میزارم میرما...حالا بگو ببینم کی میریم پیش بابام خیلی دلم براشون تنگ شده؟

-میبرمت عمه صبح مینی بوس میره میریم...انقدر حاجی داداش پول داده که اگه دربستی هم بگیریم باز اضافه میاریم..

عمه که رفت یه چرت زدم و اونشب نه من خوابیدم نه عمه...عمه از هرچی تو خونه داشت جای روغن محلی برای بابا ریخت و صبح راهی شدیم، شوهر عمه تا پیش مینی بوس بردمون و وقتی راه افتادیم برگشت خونه...کی باورش میشد اون مسیر طولانی ترین مسیر بود رفتن به شهری که آوازه اش همه جا پخشه...دوتا زن دهاتی با اون سر و وضع تو خیابونهای بزرگ و پر از ماشین چی میخواستیم؟! هزاربار چرخیدم و پشت سرمو نگاه کردم که شاید علی بیاد دنبالم ولی نیومد...باورم نمیشد بعضی از زنها موهاشون باز بود و بعضی ها پاهاشون لخت...حتی بعضی ها شلوار تو تن داشتن من و عمه فقط به بیرون خیره بودیم و به همدیگه عجیب ترین چیزها رو نشون میدادیم! عمه خیلی زرنگ بود و خوب میتونست تنها سفر بره حتی تنهایی اونم پیاده با کاروان مشهد رفته بود...عمه آدرس رو بلد بود


🍃🍃💕🍃🍃

عمه آدرس رو بلد بود و بعد از پنج شیش ساعت گرسنگی و راه رسیدیم جلوی یه باغ تمام اون کوچه خونه های ویلایی و باغی بود عمه کرایه رو حساب کرد گوشه چادرمو به دندون گرفتم و وسایل رو از ماشین پیاده کردم...هیچ کدوم جرئت در زدن نداشتیم و به همدیگه نگاه میکردیم...دست کسی روی شونه ام منو ترسوند...

چرخیدم اون باقر بود چقدر دوست داشتم علی بود ولی باقر بود!!یه عالمه نون تو دستش بود با اونیکی دستش بغلم کرد و گفت آبجی تویی؟؟ باور کنم؟! چندسال بود ندیده بودمش چقدر بزرگ شده بود قدش بلند شده بود و حتی چهره اش تغییرم کرده بود...منم بغلش گرفتم و یه حس امنیت تو وجودم شعله کشید کلید رو تو قفل چرخوند و وارد شدیم جلوتر به داخل خونه دوید و مصی رو صدا میزد...مصی مثل همیشه بلوز و دامن به تن پابرهنه به طرفم دوید هنوزم همونطوری بود صورت خندان و گونه هاس سرخ بغلم کرد و دوتایی تو آغوش هم گریه کردیم من از دردم و اون اگه میفهمید چی بهش میگذشت...مصی عمه رو بوسید و گفت: با این کارت بهتر شرمنده ام کردی گلثوم، باور کنم که اختر رو آوردی؟ پس کو علی اقا؟‌من و عمه بهمدیگه خیره شدیم و نمیدونستیم چی بگیم که بابا عصا به دست به موقع اومد بیرون و گفت:خوش اومدی اختر...خواهر خوش اومدید بیاید داخل اونجا نمونید...باقر لوازم رو برداشت و رفتیم داخل با دیدن ریحان که نزدیک هفت سالش بود و موهاش تاروی کمرش میشد و دورش ریخته بود زانوهای ساپورتش پاره بود که تو تنش بود و رشید هم که اصلا منو یادش نمیومد خنده ام گرفت و گفتم:چقدر بزرگ شدن انگار همین دیروز بود...بوسیدمشون واقعا خانواده که داشته باشی تحمل سخترین درد ها هم راحت میشه چرخی دور خودم زدم خونه آجری یه پذیرایی دوتا اتاق خواب و یه آشپزخونه بزرگ چه لامپ های قشنگی داشتن...مصی یبار دیگه بغلم کرد و گفت:باورم نمیشه اومدی...خوبه اون عقرب اجازه داد کاش بهش دختر نمیدادم...اصلا ازش خوشم نمیاد...با اخم به عمه گفت:میدونی چند وقته ما اختر رو ندیده بودیم!؟عمه شرمنده روی تختی که کنار پذیرایی بود و مشخص بود برای باباست نشست و گفت:مصی بزار از راه برسم بعدا غر بزن میشه یه استکان چای بدی دست ما داریم از گشنگی میریم شیش هفت ساعته تو راهیم هیچی نخوردیم.

مصی پشت دستش زد و گفت:بمیرم الان سفره پهن میکنم...باقر برو تخم مرغ بیار مادر...حصار مرغ رو تو باغ دیدم...صدای جلز و ولز روغن و تخم مرغ و بوی نون های تازه باقر چه حس و حال خوبی داشت تکه ای نون تو دهنم گذاشتم و گفتم:نون هارو کی پخته؟؟چقدر نازک در آورده چه باسلیقه...مصی و بابا بهم نگاه کردن و خندیدن..باقر گفت:از نونوایی خریدم اینجا




🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

باقر گفت:از نونوایی خریدم اینجا نون رو میفروشن و ما میخریم اینجا تا ده زمین تا آسمون فرق داره اینجا محل راحت زندگی کردنه. از قصابی گوشت میخریم مرغ میخریم حتی سبزی باید بخریم باورت نمیشه ولی اینجا یجایی هست به نام رستوران میری اونجا غذا میخوری...من و عمه بهم نگاه کردیم و وای نیمروهای مصی چه بویی داشت به صدتا چلو مرغ خونه زنعمو می ارزید...

مصی سفره رو پهن کرد ریحان سبزی و ماست آورد چه ناهاری بود...بعد ناهار رفتم تو اتاق و یه چرت زدم وقتی من خوابم برده بود عمه همه چیز رو براشون تعریف کرده بود یهو یکی شروع کرد به تکون دادنم شوکه از خواب پریدم مصی بود با چشم های خشمگینش گفت:چرا به من نگفتی اون عقرب میزدت چرا نگفتی اونجا اسیر بودی ببین مگه اینکه یروز زری رو نبینم به خاک سیاه مینشونمش...من از خجالت سر بلند نمیکردم کسی چیزی به روم نمیاورد ولی مصی به قدری کفری بود که تا به اون روز ندیده بودمش...عمه شب موند و قرار شد صبح باقر راهیش کنه...چقدر خوب بود اونجا همه چیز داشتن و بعد سالها زحمت و سختی تو روزهای زمستون گاهی فقط شیر گاو بی بی بود که سیرمون میکرد! هفته ها میشد که آرد واسه نون نداشتیم چه روزهایی بود ولی تو اون خونه همه چیز فراوونی بود همه خواب بودن و من کنار پنجره به آسمون خیره بودم لابد امشب علی داماد شده و دیگه هیچ وقت فکرشم به طرف من نمیاد کجا رفت اون همه علاقه و عشق...دستهای مصی دورم حلقه شد و گفت:چرا غصه میخوری اونا لیاقت تو رو نداشتن من مطمئنم خدا جوابشون رو میده...دیگه نمیزارم شوهر کنی باید پیش خودم بمونی...اشکهامو با پشت دست پاک کردم و تو آغوش پر مهرش خودمو فشردم....موهامو نوازش کرد و گفت:شک کرده بودم وقتی سال به سال سراغی از ما نمیگرفتی اون زری یروز تقاص پس میده، من که هفت پشت باهات غریبه بودم دلم نمیومد کتکت بزنم اونا چطور تونستن....از فریبا شنیده بودم که حاج عموت اصلا سراغی از شما ها و مادرش نمیگرفته باورم نمیشده...اونا از سنگن....

-مامان علی با اونا فرق داشت هیچ وقت منو آزار نداد ولی نمیدونم چرا یهو غیب شد حتی انقدر مرد نبود که بیاد و مستقیم تو چشم هام نگاه کنه بگه نمیخوامت...

-مگه میشه تو چشم های خوشگلت نگاه کرد و گفت نمیخوامت...

مصی بهم آرامش میداد، صبح به زود بیدار شدن و میز اماده کردن عادت داشتم سفره پهن کردم باقر تو حیاط داشت علف هارو میچید چقدر پسر کاری بود..چایی رو گذاشتم رو اجاق میدونستم که بابا تخم مرغ عسلی دوست داره براش گذاشتم یخچال سفید که قفل داشت گوشه اشپزخونه بود توش همه چیز پیدا میشد مصی از اولم باسلیقه بود انواع مرباها یه سفره قشنگ چیدم و




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

یه سفره قشنگ چیدم و بقیه رو صدا زدم...نمیدونم چرا هیچ چیز خوشحالم نمیکرد هیچ ذوق و شوقی واسه زندگی نداشتم انگار موریانه ها از درون بدنمو میخوردن که اینجور سست شده بودم...باقر سرتا پاشو تکون داد و اومد صبحانه...دور هم چقدر مزه میداد ولی اینکه عمه میخواست بره سخت بود..چقدر بابا ازش تشکر کرد و همراه باقر راهی شد...تو ایوان نشسته بودم و به باغ به اون بزرگی چشم دوختم...روسری سرم نداشتم و موهام دورم ریخته بود نه حوصله شانه زدن داشتم نه بستنش...صدای عصای بابا میومد...اومد و روی صندلی تو ایوان نشست و گفت: بیا اینجا بشین زمین سرما داره مریض میشی...به پیچک روی دیوار اشاره کردم و گفتم:میبینی بابا بخاطر زندگی کردن چطور میپیچین ولی ما ادمها اندازه اونا جسارت نداریم...- بعضی از ما ادم ها لیاقت نداریم خیلی دو دل بودم که بدمت به علی یا نه قسمت بود، امروزم قسمتته که ازش جدا شدی من هستم دیگه نمیزارم سختی بکشی مصی انقدر پر مهر بود که تازه من فهمیدم محبت کردن خیلی قشنگتره...دستهاشو برام باز کرد چی میدیدم راست گفتن هیچ کار خدا بی حکمت نیست پدری که هیچ وقت بغلم نگرفته بود حالا دستهاشو برام باز کرده بود منم بی صبرانه تا اغوشش پرواز کردم هر دو همو میفشردیم بابا کنار خودش منو نشوند و گفت:خودتم میدونی که مادرت خیلی برام عزیز بود تو یادگار اونی من چیزی تو دنیا ندارم جز شما چهارتا بچه، اشتباه از من بود که شوهرت دادم و نذاشتم درس بخونی اونموقع دستم تنگ بود ولی الان شکر روزیمون زیاد شده از امروز به بعد زندگی کن یه حرفه برو یاد بگیر من حمایتت میکنم....

نمیدونم خدا چقدر بهم عمر میده ولی تا نفس میکشم واسه خوشبختی هرچهارتاتون میجنگم تسویه حساب من و داداشم بمونه واسه اون دنیا، من پاره تنمو بهش دادم هرسازی زد رقصیدم نباید اخر اینجور دختر دسته گل منو میفرستاد و طلاقشو میداد مگه بین تو و دخترهاش فرقی بود؟! توام از خون و ریشه خودش بودی.

مصی سینی چایی رو گذاشت زمین و گفت:چقدر حرف میزنید گلوتون خشک نشد؟ازش سراغ ریحان و رشید رو گرفتم!؟چای بابا رو تو نعلبکی ریخت و گفت:میرن مدرسه بچه هام شهری شدن نه روستایی...به بابات دیشب گفتم:تو رو هم تشویق کنیم بری یچیز یاد بگیری مثلا برو ارایشگری یاد بگیر خیلی پر درامده، یا خیاطی.سرمو تکون دادم و گفتم:فعلا نمیتونم اصلا اعصابم کشش نداره مامان

-میدونم از درون داری خودخوری میکنی ولی مگه ما نیستیم؟! ما کنارتیم...بلند شو برو حموم خودتو بشور چقدر پارچه دارم خونه برات لباس میدوزم خیر ندیده یه دست لباس باهات نفرستاده..حق گفتن هرچی ثروتمندتر گدا و گشنه تر.







🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

بابا بهش اخم کرد که جلوی من هی غر نزنه ولی اون اخلاق خاص مصی بود و همه میدونستیم....

روزهای سختی بود که برای هیچ کسی نمیخوام اتفاق بیوفته، اگه محبت مصی نبود حتما خودمو کشته بودم خداروشکر که تو ده نبودیم که انگشت نما بشم...یک هفته هم نگذشته بوی که خبر طلاقم اومد، عمه گلثوم خبر داد که طلاقمو دادن و اونروز سخترین روز تو زندگی من بود همون تنها امیدمم از بین رفت، شده بودم یه آدم افسرده که حتی درست و حسابی غذا هم نمیخوردم...باقر حرص میخورد و تو چهره اونم غم نشسته بود ولی هیچ کسی حرفی نمیزد تا بیشتر داغون نشم...گاهی تو خواب زنعمو رو میدیدم که داره خفه ام میکنه و از خواب میپریدم حتی وقتی فرسنگ ها ازش دور بودم بازم تو دلم ازش ترس داشتم...پاییز بود و هوای خنک و برگهای رنگی رنگی چقدر پاییز قشنگ ولی دلگیر میشه، عروسی اخرین پسر عمه فریبا بود بابا دوست نداشت بره ولی چون شوهر عمه برادر مصی بود باید میرفتن دو طرفه فامیل بودن به من هرچی اصرار کردن ترجیح دادم نرم و نمیخواستم وقتی منو میبینن در گوشی حرف بزنن یا همون فریبا از صدتا دشمن بدتر بود..من و باقر موندیم و اونا رفتن، سه روز رفت و برگشتشون طول میکشید تو اون مدت کسی نیومده بود ولی همین که اونا رفتن نزدیک های ظهر بود که یه ماشین اومد داخل باغ از پشت پرده چیزی نمیدیدم رفت سمت عمارت خودشون...باقر از جا بلند شد و گفت:همایون خان اومده ماشین اونه من برم بیسنم چیزی نمیخواد؟اگه شام بمونه تو باید بپزی...

با تعجب گفتم:چرا من؟

-اخه هر وقت بیاد مامان میپزه من براش میبرم اینجا در اصل واسه همایون خانه، بزار برم میام برات تعریف میکنم...باقر که رفت حس کنجکاوی داشت خفه ام میکرد ولی چیزی مشخص نبود طولی نکشید که باقر برگشت و گفت، واسه شام غذا داره من میرم براش یسری وسایل بخرم اون نمیدونه تو اینجایی در رو ببند اون طرف نرو...همایون خان یکم بد اخلاقه برعکس برادرش هادی خان...هادی خیلی شوخ و سر زنده است ولی همایون خان ادم ازش میترسه...یه لیست نشونم داد و گفت باور میکنی معلم گرفت برام تا نوشتن یاد بگیرم...من میرم تا برگردم طول میکشه برات یچیزایی میخرم که هیچ وقت نخورده باشی...باقر رفت بارون نم نم میبارید و چقدر هوا صاف و قشنگ بود...دلتنگ چهره ای بودم که خیلی راحت از من گذشته بود یعنی علی با کی بود؟! الان با حنانه خوشبخت بود! حتما تا الان خیلی عاشق هم شده بودن...رفتم تو باغ سمت خودمون زیر بارون راه میرفتم و شاید میخواستم اشک هام زیر بارون شسته بشه..دستهامو باز کردم و دعا میکردم، گلابی پاییزه زرد روی درخت به چشمم خورد تا به اون روز به باغ نرفته بودم و



🍃🍃💕🍃🍃🍃

تا به اون روز به باغ نرفته بودم و مصی مثل خدمتکار بهم رسیدگی میکرد دست بردم گلابی رو بچینم که تیزی چیزی رو تو گودی کمرم حس کردم..صدایی غریبه گفت:دزد دختر ندیده بودم که دیدم...انقدر ترسیده بودم که قفسه سینه ام بالا و پایین میرفت...

از شدت ترس میلرزیدم و در جا چرخیدم...چشم های مشکی و درشتی با عصبانیت بهم نگاه میکرد...اون تیزی چاقو بود که حالا روی نافم قرار گرفته بود از ترس سکسکه میکردم و نفهمیدم چرا ولی غش کردم...با پاشیدن آب به صورتم چشمهامو باز کردم، روی مبل داخل عمارت باغ بودم اولین بار بود که داخلشو میدیدم و همون مرد روبروم نشسته بود روی صندلی و تفنگ شکاری به طرفم بود...چه هیکل ورزیده ای داشت، پیراهن سفید تنش بود و شلوار سفید، موهاش مشکی بود و ته ریش و سیبیل داشت چقدر صورتش عصبی و خشن بنظر میرسید زبونم قفل شده بود و از ترس نمیدونستم چی بگم...نگاهی به سرتا پام کرد و گفت:چقدر تو طلایی هستی موهات، ابروهات، حتی تو مژهاتم طلایی پیدا میشه...بگو ببینم تو باغ من چرا اومدی؟چطور جرئت کردی بیای؟

من فقط از ترس نگاهش میکردم یطرفم سر شده بود و نمیتونستم تکون بخورم اب دهنمو با زور قورت میدادم صدای باقر بود که میگفت:همایون خان وسایلتون رو اوردم بزارم جلو در؟؟

پس اون همایون خان بود.بلند گفت:بیا تو پسر ببین دزد گرفتم انگار لال نمیتونه حرف بزنه...

باقر سراسیمه دوید تو سالن و با دیدن من خشکش زد...باقر رو که دیدم انگار جون گرفتم و زدم زیر گریه باقر کیسه های خرید از دستش افتاد زمین و گفت:خاک تو سرم اقا همایون این خواهر منه اختر ماست..همایون دقیقتر نگاهم کرد و گفت:تو که همچین خواهری نداری از کجا پیداش شد؟- خواهرم ده بود ولی دیگه اومده پیش ما ببخشید اقا باید بهتون میگفتم اجازه بدید ببرمش ببخشید.همایون نزدیکتر شد به من و گفت:چرا گریه میکنی؟میتونی بری من نمیدونستم از اهالی همینجایی.باقر نزدیکم شد و گفت:نترس بیا بریم زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد با هم از در بیرون میرفتیم که باقر گفت:اذیتت نکرد که؟چرا رفتی بیرون اگه بهت اسیب میرسوند چی اون خیلی بداخلاق و خشنه، خدا رحم کرد....داخل خونه که شدیم روی تخت بابا نشیتم باقر اب قند بهم داد و گفت:من برم وسایل رو جابجا کنم بیام یوقت عصبی نشه اقا.

رفت و برگشت باقر کاملا عجله ای بود برگشت و گفت:اختر واسه اولین بار دیدم که همایون خان داره میخنده میگه انقدر ترسیده بودی که از حال رفتی راست میگه؟؟سری تکون دادم و گفتم:راست میگه تو باغ ناغافل چاقو گذاشت رو شکمم منم غش کردم

-آبرومو بردی اختر مرد گنده داره هر هر بهت میخنده.

تا شب دستهام میلرزید




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

تا شب دستهام میلرزید باقر خیلی زود خوابید و من مثل هر شب تو ایوان نشستم و به ماه و ستاره ها خیره شدم ...چهره همایون خان از تو ذهنم بیرون نمیرفت ...آروم آروم رو پنجه پا رفتم پشت درخت بیدی که اول جاده تا عمارت بود اون جاده سرپوشیده بود از درخت انگور روی داربست های چوبی...به عمارت نگاه کردم همایون خان تو ایوان نشسته بود و لیوان بزرگ چای تو دستش بود چشمهامو دقیق تر کردم اونم به ماه خیره شده بود و من به اون...یهو به خودم گفتم:دختر دیوونه شدی بزار مهر طلاقت خشک بشه بعد چشم چرونی کن...اگه ببینه دارم نگاه میکنم لابد میاد باز چاقو میزاره رو گردنم...برگشتم تو ایوان و پتو رو دورم پیچیدم و همونجا روی صندلی راحتی نشستم نفهمیدم کی خوابم برده بود از سوز سرمای دم صبح از خواب پریدم...

تا مغز استخونم یخ زده بود بازور و سختی خودمو کشیدم داخل و رفتم زیر لحاف باقر و خوابیدم...صدای باقر بود که بیدارم کرد چشم هامو باز کردم باقر گفت:اختر چت شده چرا انقدر تب کردی وای چیکار کنم؟بیچاره باقر گریه میکرد و دستمال خیس رو روی سرم میزاشت ولی هنوزم داشتم میسوختم...همش هزیون میگفتم و تو عالم خواب و بیداری زنعمو و علی رو میدیدم و بیشتر درد میکشیدم فقط یادمه که ینفر بلندم کرد و انداخت تو ماشین...انقدر حالم بد بود که هیچی یادم نمیاد چقدر اونجا بودم ولی به حال طبیعی که برگشتم سرم توی دستم بود و باقر با چشم های خیس بالای سرم بود و دعا میکرد...دستمو به طرفش دراز کردم دستمو گرفت و گفت: اختر چیزیت نشه من چیکار کنم؟؟؟-کجا اومدیم باقر؟

-اوردیمت بیمارستان، همایون خان...

با شنیدن اسم همایون خان خودش اومد داخل یه مشما قرص و امپول تو دستش بود به باقر داد فقط صداشو میشنیدم چشم هام بسته بود رمق نداشتم باز نگهشون دارم...به باقر پول داد و گفت:برو یچیز بخر بخور من هستم سرم تموم بشه مرخصش میکنن...مادرتینا کجان؟باقر با صدای بغض دارش جواب داد :رفتن دهمون واسه عروسی، اختر رو به من سپرده بودن همایون خان ابجیم حالش خوب میشه؟-قوی باش مردم مگه انقدر ضعیف میشه خواهرت الانم حالش خوبه فقط سرماخورده تبشم اومده پایین...داروهاشو بخوره بهترم میشه..باقر رفت بیرون و از زیر چشم نگاه کردم همایون خان روی صندلی نشسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود چشم هاشو بسته بود...چرا ازش میترسیدم چهره مردونه و قشنگی داشت و ابهت عجیبی تو صورتش بود...یکدفعه چرخید طرفم نتونستم چشم هامو ببندم یجور خاص بود چشم هاش نگاهم کرد و گفت :بهتری؟؟؟دوباره زبونم قفل شده بود و نمیتونستم جواب بدم بغض کردم و لبم میلرزید یکم از گره ابروهاش کمتر کردو گفت :خدا




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

از گره ابروهاش کمتر کردو گفت :خدا به بچگیت رحم کرد اگه نمیرسیدی اینجا حتما تشنج میکردی ...باقر از تو درمونده تر ...سرم تموم شد با صدای بلند پرستار رو صدا زد انگار صاحب اونجا بود پرستار سرم رو ازم دستم کشید و گفت :تبت اومده پایین داروهاتو بخور ...همایون خان مرخصن .با زور بلند شدم دمپایی های مردونه بیمارستان رو پام کردم همایون جلوتر راه افتاد و خودم با داروهای تو دستم لنگون لنگون پشت سرش راه افتادم حتی روسری تو سرم نبود واسه همین به من میگفت بچه ...ضعف داشتم خداروشکر باقر رسید وگرنه پله هارو با کله میوفتادم پایین چقدر سنگدل بود و خشک ...باقر زیر بغلمو گرفت و تا ماشین همایون خان برد عقب باهم نشستیم ...میدونستم که هزینه اش خیلی شده و باقر هم پول نداشت ...

وارد باغ که شدیم از آینه به ما نگاه کرد و گفت :باقر برو واسه ناهار از بیرون یچیز بخر بیار واسه این بچه هم ابمیوه بگیر من تو خونه ام ناهار اوردی بیدارم کن ...پیاده شد و بدون اینکه نگاهمون کنه رفت ...از دستش کفری شدم و میخواستم سرش داد بزنم بچه خودتی ...رفتم رو تخت دراز کشیدم باقر در رو بست و رفته بود ناهار بخره ...تا بیاد چایی گذاشتم و یه تکه نون خالی گذاشتم دهنم تا حالم جا بیاد ...روسری سرم انداختم و با اومدن باقر لبخند رو لبهام نشست دوتایی غذا خوردیم وباقر برام غذای بیشتری کشید و گفت: خوب شو اختر حالا که بعد این همه سال پیشمی تحمل مریض بودنتو ندارم ...

-باقر پول از کجا اوردی ؟

-پول چی ؟

-پول دوا و دکتر دیگه ...-اهان همه رو همایون خان داد من خرجی نکردم نداشتم که خرج کنم کل داری من اندازه یه بسته قرص هم نمیشد ...بلند شو برو بخواب من جمع میکنم باید برم واسه اقا چایی بزارم یوقت صداش در نیاد ...

-میخوای بیام کمک ؟-اختر دست بردار تو نمیتونی راه بری کاش مامان بود تا برات آشی چیزی درست میکرد ...-خودم بلدم یکم حالم بهتر بشه واسه شام میزارم ...

داروها بهترم کردن و آش اوماج گذاشتم، آش محبوب خودم بود چقدر خونه عمو درست میکردم و با مینا دوتایی میخوردیم دستی به خونه کشیدم باقر از ظهر تو باغ رو تمیز میکرد و برگای تو راه ورودی رو جمع میکرد بارون نم نم میبارید و دوباره منو به سمت خودش کشید ...دستمو از پنجره بیرون بردم و قطره های بارون تو دستم میریخت و من آرزوهامو دونه دونه تو دلم مرور میکردم سرمو بالا گرفته بودم و به اسمون بارونی خیره بودم با خوردن شاخه ای به دستم خودمو عقب کشیدم همایون خان بود ...کلاه بارونیش روی سرش بود گفت :باز که داری آب بازی میکنی بچه جون خوبه تازه امپول خوردی برو بگیر بخواب..پشتشو کرد که بره که تمام قوام رو



🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

پشتشو کرد که بره که تمام قوام رو جمع کردم و گفتم :من بچه نیستم شونزده سالمه...حتی نچرخید چیزی بگه همونطور به راهش ادامه داد و منو بیشتر عصبی کرد...باقر براش شب آش برد و دوباره خواسته بود، یه کاسه دیگه براش برد و خوشحال شدم که حداقل از دستپختم راضی بود و یوقت نبود مامان باعث نشه تو کارها کوتاهی بشه ...اونشب خواب برام حروم بود و همش یاد همایون خان بودم یاد نگاهاش و اون همه جدیت باقر از بس کار میکرد شبها مثل مردها میخوابید کاپشنشو تنم کردم حق با همایون خان بود به قدری ضعیف شده بودم که کاپشن باقر تو تنم میرقصید ...آروم آروم رفتم پشت درخت و نگاهی کردم درست مثل شب قبل تو ایوان نشسته بود و خیره به آسمون بود انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که به بلند شد به طرف من بیاد با عجله فرار کردم داخل و مثل آهویی که از دست شکارچی گریخته دستمو روی قلبم گذاشته بودم و تند تند نفس میکشیدم...

نزدیک های ظهر بود که یه ماشین دیگه اومد صدای همایون خان بود که با راننده ماشین صحبت میکرد روسری رو محکم گره زدم و چون باقر اونجا بود رفتم از دور همایون خان چشمش که بهم افتاد یه لحظه نگاهم کرد و خیلی زود به راننده گفت :پرستارش رو تا شب بیار و در عقب رو باز کرد زیر بغل پیرزنی رو گرفت و پیاده کرد و خیلی راحت بغل گرفتش و همونطور که داخل میبردش گفت :میتونی بیای کمک تا پرستارش بیاد ؟؟؟من که فکر نمیکردم با من باشه باقر به پهلوم زد و گفت :برو کمک کن من که نمیتونم به زن نامحرم دست بزنم ...دستپاچه دنبالش رفتم داخل پیرزن رو توی اتاق روی تخت گذاشت و گفت :بخواب مادر چرخید طرفم پیرزن از درد ناله میکرد و حال و اوضاع بدی داشت من با دیدنش حالم بد شد ...همایون خان بهم نزدیکتر شد و گفت :کمکش میکنی لباسشو عوض کنه؟ تازه از بیمارستان اومده ...بی معطلی جلو رفتم بیچاره اون پیرزن دست به بدنش میخورد ناله میکرد لباسشو عوض کردم و اون خوابید با سرش تشکر کرد و رفتم بیرون همایون خان کنار پنجره ایستاده بود دستهاشو تو هم قلاب کرده بود و بیرون رو نگاه میکرد خواستم چیزی بگم که گفت :پیری خیلی بده مخصوصا اگه اینجور با تنهایی بگذره، اون مادر بزرگ پدری منه تمام جوونیش عروسهاشو عذاب داده و الان هیچ کسی دستشو نمیگیره بیشتر از یک ماهه بیمارستانه و اگه من نمیاوردمش اینجا همونجا تموم میکرد روزهای آخر عمرشه...بهش نزدیکتر شدم و گفتم :شما قراره مراقبش باشید؟اخه تمام بدنش درد میکنه و کبوده..

-نه پرستار براش گرفتم مریضیش لاعلاج و چیزی از عمرش نمونده 

-زن بیچاره من میتونم براش غذا درست کنم تا پرستارش بیاد هرکمکی بتونم میکنم من سالها قبل چندماه پرستار




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز