2777
2789
عنوان

وقتی همسر او بودم

3269 بازدید | 137 پست

سلام لطفا این داستان را بخوانید این داستان زندگی یک بانوی عزیز است پر از فراز ونشیب

لازم نیست باور کنید ولی یک حقیقت است

سلام من سپیده هستم

دانشجوی رشته ژنتیک سال دو دانشگاه من شیفته پسری بنام محمد هستم پسری که نه کا رخداد و نه تحصیلات فقط زیبایی و بس

اولین بار با هم تو سالن فرهنگ موسیقی دانشگاه آشنا شدیم من دف میزدم و محمد گیتار

دوستم تمام سعیشو رو کرد که محمد را جذب کند اما محمد منو انتخاب کرد پسری حتی دیپلم نداشت به همراه دوستش اومده بودند دانشگاه و هم نوازی میکردند

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

کم کم دوست من با دوستش دوست شد و اکیپ شدیم باهم بیرون میرفتیم و قرار میزاشتیم محمد مدام خیانت میکرد و هربار دل عاشق و ساده من میبخشید تا اینکه یکی از دوستام گفت بیا با هم بریم باغ دوست پسرم من هم که دل پری از محمد داشتم با دوستم و دوستاش رفتیم باغ

تمام مدت میترسیدم و خدوم رو نفرین میکردم اما خوشبختانه خدا روی خوبش رو به من نشون داد دوست دوست پسرم به من علاقمند شد و من تمام ماجرا رو براش تعریف کردم و اون تمام تلاششو رو کرد که منو بدست بیاره و من چون دانشجوی شهر دیگه بودم براحتی هر شب با دوستام میتونستم برم باغ فرزام

فرزام فوق العاده زشت بود بدهیکل و بدقواره قد بسیار بلندی داشت دماغ بزرگ چشمان ریز رنگی سبز تیره ابروهای پرپشت خلاصه هرچی از زشتی این بشر بگم کم گفتم

فرازم فوق العاده پولدار بود در حقیقت پدرش پولدار بود و تنها فرزند پسر خانواده بود سه خواهر داشت باباه همه چیو زده بود واسه فرزام

باغ مجهز خونه چند متری ماشین مدل بالا حساب بانکی پر پول اما من هنوز دلم پیش محمد بود

فرزام تمام تلاششو رو میکرد لحظه ای چشم ازم برنمیداشت غرق من بود و من شیفته محمد . چه شبهایی که توباغ برای محمد گریه نمیکردم و اون آرومم میکرد تو شهر منو میچرخوند شام میگرفت اهنگ میزاشت آرومم میکرد مشاوره میبرد و من همچنان در کف محمد

اگر نصف شب زنگ میزدم و میگفتم میوه میخوام تمام میوه های یخچالشون رو برام میورد اگر مریض بودم منو بلافاصله دکتر میبرد بدون اینکه کوچکترین دستی به من بزنه و لحظه ای چشم از من بر نمیداشت

تا اینکه به گوش محمد رسید کجایی که دوست ختر سابقت با پسر خان شهر دوست شده و ازآنجایی که همشهری بودن دعوای مفصلی شد محمد زنگ زد و موس موس کردن افتاد و من بابا رو یادم رفت بلاکش کردم بی محلی میکردم اما اون روز روز صبح لقمه به دست تو ماشین منتظر بود و من ترجیح میدادم مسیر طولانی برم ولی سوار ماشینش نشم اخه عشقم برگشته بود کلاس تمام میشد باز دم دانشگاه بود اما باز بی محلی

محمد همون آدم کثیف سابق بود بی عرضه تا لنگ ظهر میخوابید و من زنگ میزدم که تورو خدا برو واسه مدرسه ثبت نام کن که حداقل دیپلم بگیری ولی انگار نه انگار همچنان خیانت میکرد و فوق العاده خسیس بود میس میزد و من خنگ زنگ میزدم

یک روز گوشیمو گرفت و بدون اینکه بدونم شماره دوستام رو برداشته بود و به تک تک شون پیشنهاد داد هم ابروم رفت و هم خودم رو حقیر دیدم دیگه فرزام دم در نبود دیگه لقمه به دست نبود خیلی گریه کردم که اینقدر نادان بودم رفتم تو ایستگاه دانشگاه فرزام با ماشین از جلوم رد شد به من خیره شد دور زد داد زد سپیده بیا سوار

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز