چه بهتر با موافقت خودمون باشه تا منم اذیت نشم...
علی اخم کرد و گفت:اختر این حرفها چیه مامان همینجوری پاشو روی خرخره ام گذاشته تو دیگه چی میگی؟میفهمی هوو داشتن یعنی چی؟!
-علی جونم میفهمم ما چاره ای نداریم جز اینکه موافقت کنیم و خودمونم آمادگیشو داشته باشیم من با زنعمو حرف میزنم که یکی رو بگیره اون بچه مال منم میشه قرار نیست محبت تو به من کم بشه...تو همین که دوستم داشته باشی کافیه...
علی دستهامو فشرد و گفت اگه تا امروز مخالفت کردم بخاطر دل تو بوده که نشکنه ولی امروز وقتی خودت مخالفتی نداری منم حرفی ندارم...
علی حرف میزد و من خیره به دهنش بودم چه راحت موافقت کرد یعنی دنیا انقدر تلخ بود و خبر نداشتم...
علی که رفت طولی نکشید که زنعمو اومد به روش لبخند زدم و گفتم:برو زنعمو برای علی زن بگیر موافقت کرده حرفی نداره...
-میدونستم که حرف گوش میدی پشتشو بهم کرد و بیرون رفت و من موندم و هزارجور غم...هیچ کس حال منو اونروز نمیفهمید مخصوصا وقتی زنعمو یه دختر سیزده ساله رو به علی پیشنهاد داد عکسشو که دید لبخند رو لبهای علی نشست و عمق وجود منو به آتیش کشید...زنعمو بشکن زنان کنار علی نشست و گفت ببین چه بر و رویی داره هزار ماشاالله، از هنراش بگم که کم نیست بابا هم نداره...همش سیزده سالشه یبار دیگه میری به حجله پسرم میدونم که این دهتا نوه برام میاره...علی عکس رو گرفت و دقیق نگاهی کرد لبخند رو لبهاش نشست و گفت:خوشگله... -خوشگله مثل ماه میمونه یذره بچه است...
حرفهای زنعمو مغز استخونمو میسوزوند...زنعمو رفته بود خواستگاری و علی هم همراهش رفته بود...از علی متعجب بودم تا یه دختر خوشگل تر دید به همین راحتی فراموشم کرد...صدبار پله هارو بالا و پایین کردم و از استرس نمیتونستم بشینم...زنعمو که برگشت علی همراهش نبود و غم تو صورتش منو خوشحال کرد یعنی جواب مثبت نگرفته بود تا منو دید انگار که من مقصر بوده باشم کفششو در آورد و به طرفم پرتاب کرد و گفت:شوم نحس بخاطر بودن تو جواب نه دادن ولی من که دست بردار نیستم این نشده الهام هست پیغام فرستادم واسه الهام بزار اون بیاد بشه عروسم ببین روزگارتو چطور سیاه میکنم فقط کافیه علی بگه دیگه تو رو نمیخواد پرتت میکنم خونه بابات...
رفتم تو اتاق کاش قدرتشو داشتم تا زنعمو رو جوری میزدم که نتونه راه بره...تا شب از ترس بیرون نیومدم موقع شام بود که علی اومد صدام زد...اختر اختر؟؟؟در رو باز کردم و گفتم:بله؟ -چرا تو اتاق؟ بیا شام بخور
-ممنون علی میل ندارم..سرمو پایین انداختم و گفتم:زنعمو واسه الهام پیغام فرستاده؟
-نه من صدبارم بدنیا بیام
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃💕