2777
2789

پیاده شد و اومد عقب درست و حسابی تو بغلش گریه کردم سبکتر که شدم گفتم:به جون علی من حقیقت رو میگم مادرت تا تو رفتی با مشت زد تو سرم بعد خواست موهامو بکشه من عقب کشیدم و اون شروع کرد به زدن خودش و گفتن اینکه من زدمش...علی به ارواح خاک مادرم به ارواح خاک بی بی من مگه جرئت دارم بزنمش بعد عمو منو زد و پسم فرستاد بخدا... اگه میرفتم خونه بابام خودمو میکشتم دستهام روی صورتم گذاشتم و زار زدم به بدبختی یه زن...علی خودشم شوکه شده بود ولی اینبار باور داشت که من دروغ نگفتم سرمو بین دستهاش گذاشت و گفت:آروم باش من نمیزارم پس بفرستنت میبرمت تو انباری بمون تا یکم آب از آسیاب بیوفته و بعد از مامان اجازه میگیرم بیام دنبالت و راضیش میکنم...اونا هم فکر میکنن خونه عمویی.اختر من بدون مادرم هیچم نون شبمم ندارم میدونم به عنوان یه مرد به هیچ دردی نمیخورم ولی دوستت دارم نمیزارمم جایی بری.عقب دراز بکش نبیننت سرمو بوسید و برگشت پشت فرمون و راه افتادیم چقدر حرفهاش آرومم کرد چقدر خوشحال شدم.علی رفت سمت جا پارک ماشین انباری سمت سرایداری بود و هیچ کسی جز فاطمه و شوهرش اونجا نمیرفتن لوازم خشکبار خونه اونجا بود که سالیانه تهیه میکردن...علی بهم گفت برم اونجا درش قفل بود و رفت! سراغ فاطمه خداروشکر از کسی خبری نبود طولی نکشید که فاطمه دستپاچه اومد کلید رو از تو گردنش در آورد در رو باز کرد و کمک کرد رفتم داخل میترسید و گفت:خدا بخیر کنه اگه خانم بفهمه غوغا میکنه...ولی باز دلش طاقت نیاورد و گفت:از خونه اینجا معلوم نمیشه خیالت راحت باشه! حواسشون نیست الهام و باباش و مادرش اومدن شام همه اونجان! خانم گفت تورو فرستاده خونه پدرش واسه دیدنشون...برات غذا و لباس میارم..داشت میرفت که گفتم:‌به مینا بگو من اینجام...هوا تاریک بود و حتی چشمم جایی رو نمیدید فقط از درزهای باز سقف نور ماه به داخل میتابید سرمای سوزداری بود، روی کیسه ها و گونی های حبوبات دراز کشیدم و اشک چشمم قطع نمیشد گاریچی که اومد صدای عمو به گوشم رسید که بهش گفت:بردیش خونه پدرش؟-اقا بله بردمش...-کاش نمیبردیش چطور تونستم بفرستمش بره حداقل به قول خانم باید بچه میاورد بعد میفرستادیمش...خنجری به قلبم خورد یعنی اگه بچه داشتمم منو میفرستاد و بچمو میگرفتن...

صدای خنده هاشون فقط به گوشم میرسید!

کسی وارد شد تو تاریکی نمیدیدم کیه شایدم چشم هام از شدت گریه بی فروغ شده بود...اون مینا بود، ظرف غذا رو زمین گذاشت و محکم بغلم گرفت و گفت:خداروشکر که اینجایی، غصه نخور ما هستیم علی حتی سر سفره هم نیومد و میخواد مامان رو مجبور کنه کوتاه بیاد...آخ بمیرم چرا اینطوری شد؟!


آخ بمیرم چرا اینطوری شد؟! تنت درد میکنه؟؟؟ برات پماد میارم...اشکهاشو با دستم پاک کردم و گفتم:‌علی کجاست؟ -تو اتاقشه گفت میخواد بخوابه منتظره همه بخوابن بیاد پیشت بگیر این لباساروبپوش شب سرما نخوری...برام لباس گرم آورده بود...یبار دیگه بغلش گرفتم و رفت.از درد و گرسنگی به خودم میپیچیدم و نمیتونستم بخوابم، حتی انرژی تعویض لباسم نداشتم به دیوار تکیه دادم و به بخت سیاهم فکر میکردم چراغ ها خاموش شده بود و سکوت و تنهایی وحشت به من انداخته بود میترسیدم و میلرزیدم سنی نداشتم از کوچکترین صدا وحشت میکردم صدای باز شدن قفل در بیشتر منو ترسوند! یه نفر وارد شد فانوس تو دستش بود!

علی بود، در رو بست و یه گونی بزرگ سیب زمینی گذاشت پشت در و گفت:روباه نیاد تو...به طرفم اومد زیر بغلش پتو بود و متکا...روی کیسه ها گذاشت و فانوس رو از میخ آویز کرد، کنارم نشست و دستشو دورم پیچید و گفت:‌چرا هیچی نخوردی؟ لباس چرا نپوشیدی؟سرمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:از همه دنیا سیرم چه برسه از غذا...-‌مگه دست خودته باید بخوری اما قبلش لباسات...تو یه چشم به هم زدن ژاکت مخمل رو تنم کرد و روسری رو دور سرم پیچید و جورابهای کاموایی بافت خودم بود رو به پام کرد تا روی زانو بافته بودم و حسابی گرمم میکرد دامنمو پایین آورد و شروع کرد بهم غذا دادن حتی نفهمیدم چطور یه دیس برنج رو خوردم علی خندش گرفت و گفت:حالا خوبه سیر بودی وگرنه منم میخوردی...ظرفارو گذاشت زمین و شعله فانوش رو خاموش کرد و گفت جلب توجه میکنه تاریک باشه بهتره...دوباره بغلم گرفت همونطور که بازوش زیر سرم بود دراز کشیدیم روی برکت خدا خوابیدیم زمین سرد بودو خاکی ولی حداقل کیسه های برنج و حبوبات نرم بود...علی پتو رو رومون کشید و گفت: فکر کردی میزارم اینجا تنها بمونی؟بهش چسبیدم و گفتم:میدونم که دوستم داری میدونم که بهترین مردی میدونم که مهربونی! گریه نمیزاشت حرف بزنم علی با عصبانیت گفت:گریه نکن من اعصابم بهم میریزه همینجوریش تنتو میبینم حالم داغون میشه همه جات کبود! اگر من هم بود چیکار میتونستم بکنم من چه قدرتی دارم همه کاره این خونه مامانه...ولی پشیمونه که پس فرستادنت از قیافش معلومه! یکم تحمل کن من درستش میکنم...

شاید اونشب درد داشتم ولی آغوش علی آرومم کرد و برخلاف شبهای دیگه آروم خوابیدم دم دمای صبح با نوازش های علی بیدار شدم گرمای لبهاش روی کبودی هام و شروع یه عشق دوباره قشنگ بود! استرس بود ترس از اینکه کسی نیاد ولی دلنشین بود شاید ثمره اش یه بچه بود قصدمون هم همین بود...علی تو بغلش محکم نگهم داشت و گفت:کاش هیچ وقت ازهم جدا نشیم همینطور تو بغلم بمونی..

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

علی تو بغلش محکم نگهم داشت و گفت:کاش هیچ وقت ازهم جدا نشیم همینطور تو بغلم بمونی...با تو آروم میگیرم اصلا دیوونم میکنی...صورتش ته ریشش بیرون زده بود و صورتمو که میبوسید میسوخت دستی به ته ریش طلاییش کشیدم و گفتم:اگه امروز آخرین روز عمرم بود خیلی راضی ام چون تو آغوش تو جون میخوام بدم...انگشتشو روی لبم فشرد و گفت:هیس از این حرفها نداریم هوا داره روشن میشه من باید برم اونور تا مامان شک نکنه‌، برات بهترین صبحونه رو میارم از همون تخم مرغهای نیمرو با نون تازه فاطمه پز...اون گونی ها گردو و بادوم داره گرسنه شدی بخور...هرچند نمیتونم ازت دل بکنم ولی مجبورم مینا میاد پیشت برات پماد میاره...راستی دستشویی فاطمه اینا همین بغله برو...فعلا تا دایی اینجاست کسی بفکر من نیست اختر مراقبتم...

علی سرمو بوسید و رفت و دوباره تنها شدم صبحونه رو فاطمه برام آورد و گفت برم حموم..مینا مراقب اوضاع بود حموم فاطمه با توالت یجا بود یه بشکه بزرگ آبی روی اجاق که داغ بود و لگن و لیف یه گوشه، به یه بار شامپو زدن اکتفا کردم و با همون رخت چرکهام خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم برگشتم تو انباری و انگار یکم بهتر شده بودم...از لابه لای درزها اونسمت رو نگاه میکردم ولی چیزی مشخص نبود وخداروشکر کسی منو نمیدید...برای ناهار کسی نیومد و حتما نمیتونستن بیان دلم برای علی تنگ شده بود و کاش میومد تا یه دل سیر ببوسمش! اگه میفهمیدن و پسم میفرستادن دیدنش برام ارزو میشد...مینا خودشو بهم رسوند و یه بشقاب جغول بغول تازه و نون داغ چقدر دلچسب بود، پماد رو بهم داد و گفت:امشبم دایی میمونن...نمیدونی الهام چطور داره واسه علی خودشو لوس میکنه چشمتو دور دیده...با حرفش تنم لرزید من تحمل اینو نداشتم علی متعلق به من بود...

الهام خوب موقعیتی پیدا کرده بود ولی خوب تونسته بود منو بترسونه...اینکه تا شب علی نیومد یه درد جدید تو من بود...حتی به زخمام پماد هم نزده بودم و فقط اینور و اونور میرفتم دلم شور میزد کم کم موقع خوابشون بود و شامم نیاورده بودن معلوم بود حسابی علی سرش گرمه که فرصت نکرده بهم سر بزنه...

 همه خواب بودن و تاریکی و استرس وجودمو میخورد از ترس زیر پتو رفتم و چشمهامو محکم بستم خوابم برده بود و با شنیدن اسمم که صدام میزد از خواب پریدم! علی بود نور فانوس رو کم کرد و گفت:منتظرم نموندی بیام باهم بخوابیم؟! برات شام آوردم بیا بخور بعد بخوابیم...دلم میخواست سرش فریاد بزنم از صبح چرا نیومده که خودش شونمو بوسید و گفت:از صبح مامان چسبیده بود بهم دیگه الهام رو نگم برات خداروشکر صبح میرن حالم داره از دست لوس بازی هاش بهم میخوره آخه


آخه دخترم انقدر سبک میشه...چرخیدم به طرفش دقیقا پشتم نشسته بود نگاهی بهش کردم خندید و گفت:مشکوک نگاه نکن هزارتا هم باشن یه تار موی دختر عموم نمیشن با دو تا دستاش لپهامو کشید و تکون داد و گفت:نکنه حسودی کردی؟؟؟سرمو پایین انداختم خودش از چشم هام همه چیز رو میخوند خم شد و تو چشم هام نگاه کرد و گفت:‌دیوونه به من شک کردی؟؟؟‌

با دلخوری گفتم:علی از صبح که رفتی نیومدی من اینجا چشم به راهت بودم...عوض فرستادن مینا خودت میومدی...

-‌اخ من قربون این اخم هات‌ نمیشد بیام مامان حساس شده روم الانم هزاربار این ور و اونور رو نگاه کردم تا اومدم...اصلا خوشم نمیاد بهم شک کنی! 

-من شک نکردم من روزی که بهت شک کنم خودم به عمو میگم برم گ*ردونه خونه بابام...

-شیر زن من اخم هاتو باز کن حالا اگه میخوای فقط تو عشقم باشی باید دهتا بوسم کنی...لپشو جلو آورد و منم بی دریغ بیشتر از دهتا بوسیدمش...پماد رو برداشت و با شیطنت به تنم میزد و اگر مراعات حموم رفتن من رو نمیکرد شیطنت هاش تمومی نداشت...

صبح میخواست بره که دستشو کشیدم و انداختمش تو بغلم، تو گوشش گفتم:هزاربارم بیرونم کنن باز میام تو بغلت....

علی رفت و بعد از صبحانه مهمونا رفتن طولی نکشید که صدای داد و بیداد علی و مادرش به گوشم رسید فاطمه اومد برنج ببره و گفت:دختر نمیدونی چخبره چیکار کردی علی میگه بیاد دنبالت خانم میگه هنوز زوده و آخر هفته بیاد دنبالت انگار خانمم رام شده کوتاه اومده علی طلاهارو ازش گرفته و میگه میخوام بفروشم خونه بخرم...نمیدونی چخبر شده...تمام روز از اینکه قرار بود بیان دنبالم خوشحال بودم از اینکه علی حمایتم میکرد...

شب علی اومد و اونشب تا صبح نخوابیدیم و چقدر حرف زدیم دمدمای صبح بود که علی رفت...

روزها میگذشت... زخم هام خوب شده بود قرار بود پنج شنبه علی بیاد دنبالم چون عمه گلثوم جمعه دعوتمون کرده بود خونش به عنوان رسومات پاگشایی، خوشحال بودم که میرم خونه عمه...پنجشنبه صبح مینا عقب ماشین سوارم کردو مخفی شدم علی تو ایوان دست مادرشو بوسید وگفت:تا برگردم شب شده ناهار اونجا میمونم، ممنون مامان...زنعمو ابروهاشو در هم گره کرد و گفت:اختر شانس داره که اینجور هواشو داری برو به سلامت امیدوارم این دختره آدم شده باشه...علی بقچه لباس رو گذاشت عقب و راه افتاد از خونه که دور شدیم دستشو عقب آورد و گفت:بلند شو بیا جلو میریم خونتون ناهار و عصر برمیگردیم... از بین صندلی پریدم جلو و همونطور چندبار صورتشو بوسیدم عقب کشید و گفت :بسه یکی میبینه زشته بجاش شب تلافی کن....به بقچه اشاره کرد و گفت به مینا گفتم برات چادر و کفش گذاشته بپوش

به بقچه اشاره کرد و گفت به مینا گفتم برات چادر و کفش گذاشته بپوش...تمام مسیر رو پرواز کردم دلتنگ خانواده ام بودم وقتی رسیدیم با اون کفش های یکم پشنه دار نمیتونستم بدوام ولی تندتند رفتم حیاط و مصی رو صدا زدم چادر به کمرش بسته بود و اومد بیرون با دیدنم دوید و بغلم گرفت و گفت:خوش اومدی چه عجب بعد یک ماه و نیم یاد ما افتادی...ولی من فقط فشارش میدادم آغوشش خیلی گرم بود بابا خونه بود و یه خوش آمدگویی گرم ازم داشتن...بعد از مدتها باقر و بقیه رو دیدم و خودم و مصی ناهار آماده کردیم...

رشته پلوغذای محبوب علی ....

سر سفره خانوادگی و تعارفهای شیرین مصی انقدر غذا به خوردم داد که خودشم خنده اش گرفته بود...من ظرفهارو میشستم و مصی روی چهارپایه آهنیش نشست و گفت:‌از اون عقرب چخبر؟! انقدر ازش بدم میاد(منظورش زنعمو بود)خندیدم و گفتم نیش هاش به قدری کشنده است که اگه علی نباشه حتما میمیرم...-از قیافه اش معلومه چیکاره است از اون هفت خط های عالمه...امشبم کاش بمونی فردا بری -نمیشه مامان فردا عمه دعوتمون کرده -اره اومده بود هفته پیش اینجا گفت قراره دعوتتون کنه...اختر از علی راضی هستی؟ نگاهی به چهره نگرانش کردم و گفتم اگه ینفر تو دنیا باشه که پیشش آرامش دارم اون علیه! مطمئن باش...

-خداروشکر معلومه به مادرش نرفته... 

مصی انقدر به زنعمو بد و بیراه گفت و راهیمون کرد، تمام مسیر علی دستمو از بین دستش ول نکرد...خیلی استرس دیدن زنعمو رو داشتم ولی لبخند علی به دنیا می ارزید...هوا تاریک شده بود ماشین سرد بود، علی دستمو بوسید و گفت:وقتی رسیدیم میدونم مقصر نیستی ولی ازمامان معذرت خواهی کن بزار تموم بشه این کینه و کدورت...من چاره دیگه ای نداشتم دست بوسی زنعمو و عمو و هزار هزار تیکه های جیگر سوزشون...ولی استقبال مینا و چشمک هاش دلمو شادکرد.علی به مادرش گفت:اختر دختر خودته ببخشش دیگه ام نمیخوام کار خونه انجام بده...

اونشب ختم به خیر شد...

مهمون ناخوندمون مینا تا صبح پنهانی پیش ما بود و وقتی علی خوابید، یه شب بیداری تا سحر چقدر به دلمون چسبید...

روزها میگذشت و هراز گاهی دور از چشم علی زنعمو آزارم میداد ولی خب اونموقع عادت همه مادرشوهرا بود و انگار کلاس داشت حکم فرمایی ولی لبخند علی همه جون من بود... روزهای سخت زمستون و سردی رفتار زنعمو سخت ترش کرده بود خبر از رسیدن بهار و عید بود و قرار بود برای عید دیدنی همه جا بریم ولی زنعمو اجازه نداد بریم دهمون و دیدن خانواده ام،، 

چنان دعوایی راه انداخت که اگه سکوت نمیکردم حتما آتیشش دامن منو میسوزند...سالگرد ازدواجمون بود و اون روزها بیش ا ز همه خودم ناراحت بودم‌


یکسال گذشته بود و خبری از بچه نبود...عمه گلثوم میومد و برام داروهای گیاهی میاورد و دور از چشم زنعمو به خوردم میداد ولی انگار تو طالع من بچه نبود....روزها جاشون رو به ماه ها و به سال دادن...دوبار بابا اومد دیدنم که فقط یبار زنعمو اجازه داد ببینمش اونم بخاطر اینکه اومده بود خبر مهمی بهم بده...دفعه قبل که اومد زنعمو گفت رفتم شهر خرید و اجازه نداد از اتاق بیرون بیام از پشت پرده چهره غمگین بابا رو دیدم و اشکهایی که صورتم رو پر کرده بود ولی اینبار علی خونه بود و زنعمو نتونست دروغ بگه...نفهمیدم پله هارو چطور پایین رفتم بابا تو اتاق پذیرایی بود در رو که باز کردم چی میدیدم بابا سنی نداشت که عصا به دست گرفته بود! با دیدنم لبخند رو لبهاش نشست و گفت:اختر چقدر بزرگ شدی...انقدر دلتنگ و دلشکسته بودم که اونروز خجالت برام معنا نداشت و خودمو به فرق سینه بابا کوبیدم دستهای پر مهرش دورم حلقه شد و سرم رو بوسید دیگه یکم ازش کوتاه بودم بزرگ شده بودم، دوسال بود که ازدواج کرده بودم و بیش از یکسال بود ندیده بودمش...هردو گریه میکردیم...چشم غره زنعمو کافی بود که بفهمم نباید حرف زیادی بزنم...کنار هم نشستیم، بابا سخت میتونست بشینه و وقتی نگاه های پر از سوال منو دید گفت:چندماه پیش از درخت افتادم دکتر میگه دیگه نمیتونم کار بکنم همه کارا گردن باقر افتاده بود مصی فرش میبافت ولی خرج خونه کفاف درمان منو نمیده...عموی مصی تو تهران برامون یه سرایداری باغ پیدا کردن میخوایم بریم اونجا هم واسه زندگی هم درمان من...پول خوبی میدن خونه داره تو باغ خورد و خوراکمونم میدن، مصی گفت بدون اطلاع دادن به تو نمیشه رفت....چی میشنیدم آسمون خدا روی سرم خراب شد یعنی قرار بود انقدر از هم دور بشیم! من تو همون ده اجازه دیدنشون رو نداشتم چه برسه به تهران که اولین بار نبود اسمشو میشنیدم شهر پیشرفته و پر از امکانات...نفهمیدم چرا اونقدر گریه کردم...زنعمو اخمی کرد و گفت:خوبیت نداره انقدر گریه پشت سر مسافر بدشگونی نکن...بابا حتی چای هم نخورد و گفت باید به مینی بوس تهران برسن و دستی به سرم کشید و منو با هزارتا درد ترک کرد و رفت...

بابا اینا رفتن تهران و من دیگه بی کس شدم‌، هرماه که لکه های خون رو میدیدم انقدر یواشکی گریه میکردم که از حال میرفتم...زنعمو دقیق تاریخ و روزشو میدونست و هرماه که میپرسید از خجالت آب میشدم اونروز از بس گریه کردم و تو اتاق زجه زدم که رمق نداشتم برای شام برم و گفتم سیرم...تو اتاق تاریک نشسته بودم از دلتنگی خانواده تا نازا بودنم انقدر گریه کردم


علی اومد داخل و چراغ رو روشن که کرد و چهره پژمرده منو دید اومد کنارم نشست و گفت:اختر این گریه ها برای چیه؟؟؟دستهاشو که کنار بازوهام گذاشته بود رو کنار زدم و گفتم:علی نمیبینی داره سه سال میشه ولی من نتونستم بچه دار بشم چی از این بدتر من چه خوشی تو دنیا دارم که حق مادر شدنممم خدا ازم گرفت!!...جواب زنعمو رو چی بدم؟! قراره دکتر خونگی رو بیاره معاینه ام کنه علی اگه بگه من هیچ وقت بچه دار نمیشم اونوقت چیکار کنم؟؟خندید و گفت:اونوقت تا آخر عمرمون دوتایی پیر میشیم دوتایی بدون مزاحم زندگی میکنیم...انقدر که تو روی این بچه تمرکز کردی من نکردم اگه خدا بخواد میده نخواد هم نمیده تازه سه ساله کو تا بیست ساله بشی! مریم دو برابر تو سن داره تازه باردار شده نباید انقدر زود خودتو ببازی...مینا با ضربه ای به در وارد شد و تا علی رو دید با چشم و اشاره خواست چیزی بفهمونه که چشم های قرمز منو دید و گفت:اختر باز توهم زدی؟بلند شو بیا کارت دارم...اشکهامو پاک کردم و دنبالش وارد اتاقش شدم دو رو بست و دستهامو تو دست گرفت و دوتایی چرخیدیم از خوشحالی میخواست پرواز کنه بغلم گرفت و گفت:میدونی امروز چی به گوشم رسید؟؟چشم هاش از خوشحالی درشت تر شده بود و نمیدونست چطوری بهم بگه دستهاشو روی دهنش محکم گذاشت و جیغ زد تا کسی متوجه نشه و گفت:صابر برگشته تمام این سالها تو شهر کار کرده و الان کلی زمین خریده تو ده خونش تو شهر برگشته و فهمیده من هنوز مجردم میخواد منو ببینه، از طریق فاطمه پیغام داده! باور میکنی هنوز منو یادشه اونم هنوز ازدواج نکرده فاطمه میگفت فقط کت و شلوار میپوشه، میگفت یه ماشینی زیر پاشه که به همه چی ما می ارزید اومده دنبال من، اومده چون هنوزم بهم احساسی داره!!...من چطور برم ببینمش اگه مامانمم بفهمه؟؟تمام درد های خودم فراموشم شد و صورت پر از اشک و شوقشو بوسیدم و گفتم:باور نمیکنم میبینی خدای عاشقا چقدر بزرگه؟!...خوب فردا بگو میریم نخ بخری مامانت که اجازه میده..-نمیخوام تنها برم میشه باهام بیای؟-اره ولی اگه زنعمو اجازه بده

-اونش با من،، اگه واقعا صابر منو بخواد!! رفت پشت پنجره و پرده رو کنار زد به ماه خیره شد و ادامه داد:اگه صابر منو بخواد بعد این همه سال ارزششو داره این همه انتظار...اختر انقدر دوستش دارم که هزاربار هزاربار خداروشکر کنم...بنظرت من زشت شدم؟پیر شدم؟؟

کنارش نشستم و به ستاره و آسمون تمیز و شفاف نگاه کردم و گفتم:تو خیلی خوشگلی شبیه علی هستی، تو خانومی، مهم اینه که قلب پاکی داری...خدا جواب همه خوبی هاتو داره میده...مریم رو ببین همیشه یجاش کبوده و حالا...

مریم رو ببین همیشه یجاش کبوده و حالا که حامله است هم همه کارا به گردنشه ولی تو انقدر معصوم هستی که خدا میخواد جواب خوبی هاتو بده...من مطئنم صابر هنوزم دوستت داره...

اونشب مینا تا صبح خواب به چشم هاش نرفت و من سرمو رو پاهاش گذاشتم و خوابیدم...بعد صبحانه پچ پچ های زنعمو با عمو نظرمو جلب کرد و قرار بود جایی برن علی بردشون و گفتن تا عصر میان...چی از این بهتر که من و مینا میخواستیم قرار بود تو امامزاده همو ببینن و ما راهی شدیم، امامزاده روی تپه بود و داشتیم زیارتش میکردیم وای از استرس و دلشوره که کسی نیاد قلبم داشت میومد تو دهنم مرد کت و شلوار پوشیده ای بود، با چادر قسمت زیارت زن و مرد رو جدا کرده بودن و صابر پرده (چادر مشکی) رو کنار زد و با دیدن مینا تو جا ایستاد هردو بهمدیگه خیره شده بودن و حتی پلک هم نمیزدن چه عشق قشنگی!

کی گفته عشق فقط تو کتابهاست با چشمام مینا و صابر رو دیدم که با نگاه باهم حرف زدن و راهی خونه شدیم مینا هیچی نمیگفت ولی لبخندش باهام حرف میزد...

بالاخره دهن باز کرد و گفت:‌ اختر دیدیش من عاشق همون چشم ها شدم هنوزم باهام حرف میزنن...میدونم که میاد خواستگاری و به مامان ثابت میکنه لیاقت منو داره..-چی از این بهتر خیلی خوشحالم من شاهد اون نگاها و اون همه عشق بودم چقدر خوب که بعد این همه سال بالاخره بهم میرسین...

عصر بود که زنعمو اومد حق با مینا بود فقط دو روز بعد صابر اومد خواستگاری کسی مگه میتونست به اون همه عزت و پول جواب منفی بده اونم با سن مینا که دیگه کسی نمیگرفتش و باید منتظر یه مرد پیر میبود...خوشحالی مینا منم خوشحال میکرد ولی استرس دکتر که قرار بود بعد ماهانه معاینه ام کنه وحشت به دلم مینداخت...همه خوشحال بودن و مینا که دیگه نگو...چه مراسم قشنگی براش گرفت و تو لباس عروس مثل عروسکها شده بود همه میگفتن مینا چه شانسی آورده و کسی از اون همه عشق خبر نداشت چهره گرفته مریم و حسادتش مشخص بود...مینا چنان عروس شد که لیاقتشو داشت یه جشن بزرگ یه لباس عروس عالی و خونه ای که تو شهر بود...ولی من بدون مینا تو اون خونه چطور آزار های زنعمو رو تحمل میکردم؟!

چه شب قشنگی ولی برای من سختی بود خداحافطی از مینا و رفتنش، هزاربار براش آرزوی خوشبختی کردم و دست در دست صابر راهی خونه بختشون شدن.مینا یه زن عالی بود و خوشبخت شد..تیکه های مریم و زنعمو واسه بچه ول کن من نبود خوبه که شوهر مریم اجازه نداد بمونه و بردش ولی صبح قرار بود دکتر بیاد تو رختخواب نشسته بودم و به فردا فکر میکردم.علی گفت:اختر بخواب مهم نیست فردا چی میخواد بگه مهم منم که یه تار موی تو رو با کسی عوض نمیکنم

یه تار موی تو رو با کسی عوض نمیکنم درضمن تو خودت برای من بچه ای...

نگاهش کردم چشم هاش بسته بود اون چه میدونست از درد درون من...زنعمو ول کنم نبود و حتما برای علی زن میگرفت...بی صدا گریه میکردم و اشک هام میریخت ولی تو سینه ام هزارجور غصه بود...

چه روز بدی بود!!! 

از صبح هیچی نخورده بودم از طرفی جای خالی بهترین دوستم بهترین دخترعمو و بهترین خواهرشوهر آزارم میداد از طرفی چشمم به در بود تا اون ماماے معروف بیاد...دست و پاهام سست بود ولی ناچار بودم که دندون رو جیگر بزارم، نزدیک های ظهر بود بوی برنج و مرغ سرخ شده تمام خونه رو برداشته بود به قدری گرسنه بودم ولی اشتها نداشتم بالاخره درب خونه به صدا در اومد علی نبود و ای کاش پیشم میبود...اسمش سیما بود بهش سیماباجی میگفتن...یه زن سن و سال دار ظاهرا تمام بچه های زنعمو رو اون بدنیا اورده بود...تو پذیرایی پایین نشسته بودن و حرف میزدن، از خاطرات زایمان حرف میگفتن و من اون بالا چیزی به سکته زدنم نمونده بود...چی از صدای زنعمو بدتر که صدام میزد اختر اختر بیا پایین!...آب دهنمو قورت دادم و پله هارو آروم آروم میرفتم، دلم نمیخواست به اون اتاق برسم در رو باز کردم و چهره سیما باجی لرزه به تنم انداخت سلام کردم و سرمو پایین انداختم...زنعمو به سیما گفت: عروسم اینه سه ساله عروسی کردن ولی هنوز خبری نیست شونزده سالش شده دیگه بچه نیست که بخوام این پا اون پا کنم...سیما نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:هزارماشاالله ریزه میزم نیست، سنشم خوبه بزار معاینه کنم یه دوره داروگیاهی بهش میدم توکل بخدا اگر جواب نداد که یعنی نازاست من رو هرکی این دارو رو امتحان کردم به هفته نکشیده که آبستن شده مگر اینکه مشکل چیز دیگه باشه...

-دستت طلاست میسپارمش به خودت هنوز یادم نرفته با دارو دامنمو با علی سبز کردی اگه داروهای تو نبود اونم دختر میشد...رو بهم گفت:برو تو اتاقت سیما باجی بیاید اونجا...هنوز از در بیرون نرفته بودم که سیما باجی گفت:شلوارتو در بیار آماده شو تا چایی بخورم میام...

چه روز نحسی بود اول از خجالت بعد از شدت درد معاینه...بدتر از همه حضور زنعمو بالای سرم داشتم آب میشدم از خجالت خوبه که چادر روی پاهام بود و سیما باجی زیرش معاینه میکرد،،، روبه زنعمو گفت:دارو براش گذاشتم اینارم بگو هر روز بدن بخوره چیزای سرد ممنوع فقط چیزای گرم بخوره یه هفته هم از جاش جز توالت رفتن بلند نشه...امیدوارم نتیجه بگیره ولی بعید میدونم سه ساله نشده انگار رحمش خشکه...

وای خدایا چی میشنیدم سیما بیشتر از بیست سال بود تو این حرفه بود تو شهر درسش خونده بود ته دلمو خالی کرد ولی زنعمو گفت:من


ولی زنعمو گفت:من نمیزارم یه ماه بلند بشه اگه بدونم که میتونه حامله بشه...وارث این خونه رو تا نمردم میخوام ببینم...اگه نتونه مجبورم واسه علی زن بگیرم...

زنعمو آب پاکی رو ریخت رو دستم...

که اگه بچه دار نشم هوو سرم میاد و جلو چشمام شوهرمو با کسی دیگه شریک میشم......

حداقل چند روز از دست غر زدنای زنعمو راحت بودم از جا بلند نمیشدم و رو تشک دراز کشیده بودم تسبیح از دستم کنار نمیرفت و مدام ذکر میگفتم که خدا نظری به حال خرابم کنه...چند روز گذشته بود و طبق گفته سیما باجی قبل و بعد رابطه باید صدمدل داروگیاهی میخوردم...اونشب آخرین شب بود و دلم بدجور گرفته بود فقط شیش روز تا عادت ماهانه ام مونده بود و اگه لکه خون رو میدیدم میفهمیدم که همه دنیا برای من پوچ و ناسازگاره...از پنجره به آسمون خیره بودن دلم اونشب برای اولین بار برای مادر خودم تنگ شد و نمیدونم چرا تو ماه همش میخواستم صورتشو تجسم کنم...دلم تنگ پدری بود که ازشون خبری نداشتم، رشید و ریحان حتما تا بحال بزرگ شده بودن و باقر برادرم از کودکی کار کرده بود و حالا کجای تهران بودن؟! چه شب دلگیری بود علی سرشو روی شونه ام گذاشت و گفت:اختر چرا انقدر تو شبها ناراحتی ببین نهایت اینکه ینفر رو میارن میشه صیغه بچه بدنیا میاره و بعدش تو میشی مامانش من اولین و اخرین عشقم تویی ما مردها یکبار عاشق میشیم منم عاشق تو شدم...تازشم من مطمئنم که تو میتونی بچه دار بشی فقط سنت خیلی کمه...اختراگه خدا بچه نده من نمیتونم از زیر فشار مامان فرار کنم ولی اینو قسم میخورم که نمیزارمم به تو سخت بگذره نمیزارم کسی جاتو توی قلبم بگیره...

حق با علی بود باید قبول میکردم که زنعمو کوتاه نمیومد...اون روزها کابوس من بود هر ساعتش هر لحظه اش و بالاخره با دیدن لک های خون روی لباس زیرم سقف آرزوهام فرو ریخت جرئت نداشتم به کسی بگم و فقط علی میدونست سه روز گذشته بود و زنعمو با اطمینان اینکه خبری از ماهانه نیست بشکن میزد و آجیل تو دهنم میکرد که حتما آبستنم ولی خودم میدونستم که نیستم اگر حامله میشدم حتما منو روی سرشون میزاشتن...

دنیا انقدر نامرد بود که سیما باجی اومد و سراغ منو گرفت میخواست معاینه کنه که دامنو تو چنگ گرفتم و گفتم: لازم نیست من ماهانه شدم...زنعمو با شنیدنش صورتش سرخ شد شروع کرد به زدن خودش و هوار زدن که چه بخت سیاهی بوده نصیب پسرش شده و گریه...سیما باجی غر زد و گفت:اروم باش زری حالا تازه یک ماه شاید داروهارو بخوره درمان بشه...ببرش شهر پیش دکترای خوب! نداری نه دستت تنگه؟؟؟-سه سال گذشته من معلومه که نازاست داروهای تو جواب نده دیگه چه دکتری...حالا چیکارکنم

حالا چیکار کنم هزارتا آرزو داشتم که نوه هامو بغل بگیرم...-کوتاه بیا زری قیامت نشده که...اشک های من میریخت و بی صدا چشم به گلهای قالی دوخته بودم...سیما باجی یه بقچه دیگه دارو داد بهم و گفت:اینا رو مرتب بخور بیشتر از مقدارشم بخور...روم نشد بگم سالهاست داروهایی که عمه گلثوم ازت میگیره و یواشکی برام میاره رو میخورم ولی فایده نکرده.....من مدتها قبل به بخت سیاهم پی برده بودم...هر روز یه نفر رو زنعمو به علی پیشنهاد میداد ولی علی همش بهونه میاورد اونم حالش بهتر از من نبود...سفره رو جمع میکردم عمو رفته بود بخوابه زنعمو از رو صندلی پایین نشست و گفت:علی نظرت چیه برای الهام پیغام بفرستم هم اشناست هم خوشگله هم خاطر خواه خودته؟

علی زیر چشمی حواسش به من بود و جواب داد:حالا یکم صبر کن اصلا مامان من بچه نخوام باید کی رو ببینم؟زنعمو چشم هاشو درشت تر کرد و غرید:واه واه مگه میشه صدتا پسر ندارم که خیر سرم یدونه ای اونم گرفتار این اجاق کور شدی...علی چشم غره رفت و گفت:خسته ام میرم بخوابم و راهی شد به طرف اتاقمون و گفت:اختر جمع کردی بیا بخواب از صبح سرپایی...ظرفارو فاطمه برده بود زنعمو همین که علی رفت بلند شد پشت در رو انداخت و موهامو دور دستش پیچید و گفت:صدات در بیاد خفه ات کردم...اون یکی دستشو روی دهنم گذاشت و تو گوشم گفت:تا فردا علی راضی نشه الهام رو بگیره بخدا به شب نکشیده آتیشت میزنم تا دیگه به روتم نگاه نکنه یکاری میکنم خودش طلاقتو بده یا راضیش میکنی و میشی خانم بزرگ این خونه و واسه خودت پادشاهی میکنی یا یه کاری میکنم تا عمر داری افلیج بشی...من یه حرفو دوبار نمیزنم میدونی که انجام میدم میبرمت تو انبار صورتتو نفت میریزم آتیش میزنم حالا هی دم گوش پسرم وز وز کن ببین کی ضرر میکنه...موهامو محکمتر کشید و هولم داد به طرف میز چپ چپ نگاهم کرد و رفت بیرون...میدونستم که حتماحرفشو عملی میکنه و دستمم به جایی بند نبود علی بدون مادرش هیچ بود و حتی نمیشد بگم از اون خونه بریم....علی خوابیده بود و من به صورت بورش چشم دوخته بودم ته ریش بور و موهای طلایی اش...چقدر تو دلم جای قشنگی داشت.باید راضیش میکردم وگرنه آتیشم میزد و دیگه علی به صورتم نگاه نمیکرد...

نزدیک ظهر بود که علی رو صدا زدم تو اتاقمون، پیشونیمو بوسید و گفت:خوشگلم بگو که کلی کار دارم...دستهاشو تو دست گرفتم و گفتم:علی ازت یچیز میخوام بعد سه سال اولین باره چیزی ازت میخوام

دستی تو موهای بازم برد و گفت: تو جون بخواه...جانم؟

-علی گفتنش برام راحت نیست ولی من فکرامو کردم حق بچه داشتن رو نباید ازت بگیرم اول اخر زنعمو برات زن میگیره پس


چه بهتر با موافقت خودمون باشه تا منم اذیت نشم...

علی اخم کرد و گفت:اختر این حرفها چیه مامان همینجوری پاشو روی خرخره ام گذاشته تو دیگه چی میگی؟میفهمی هوو داشتن یعنی چی؟!

-علی جونم میفهمم ما چاره ای نداریم جز اینکه موافقت کنیم و خودمونم آمادگیشو داشته باشیم من با زنعمو حرف میزنم که یکی رو بگیره اون بچه مال منم میشه قرار نیست محبت تو به من کم بشه...تو همین که دوستم داشته باشی کافیه...

علی دستهامو فشرد و گفت اگه تا امروز مخالفت کردم بخاطر دل تو بوده که نشکنه ولی امروز وقتی خودت مخالفتی نداری منم حرفی ندارم...

علی حرف میزد و من خیره به دهنش بودم چه راحت موافقت کرد یعنی دنیا انقدر تلخ بود و خبر نداشتم...

علی که رفت طولی نکشید که زنعمو اومد به روش لبخند زدم و گفتم:برو زنعمو برای علی زن بگیر موافقت کرده حرفی نداره...

-میدونستم که حرف گوش میدی پشتشو بهم کرد و بیرون رفت و من موندم و هزارجور غم...هیچ کس حال منو اونروز نمیفهمید مخصوصا وقتی زنعمو یه دختر سیزده ساله رو به علی پیشنهاد داد عکسشو که دید لبخند رو لبهای علی نشست و عمق وجود منو به آتیش کشید...زنعمو بشکن زنان کنار علی نشست و گفت ببین چه بر و رویی داره هزار ماشاالله، از هنراش بگم که کم نیست بابا هم نداره...همش سیزده سالشه یبار دیگه میری به حجله پسرم میدونم که این دهتا نوه برام میاره...علی عکس رو گرفت و دقیق نگاهی کرد لبخند رو لبهاش نشست و گفت:خوشگله... -خوشگله مثل ماه میمونه یذره بچه است...

حرفهای زنعمو مغز استخونمو میسوزوند...زنعمو رفته بود خواستگاری و علی هم همراهش رفته بود...از علی متعجب بودم تا یه دختر خوشگل تر دید به همین راحتی فراموشم کرد...صدبار پله هارو بالا و پایین کردم و از استرس نمیتونستم بشینم...زنعمو که برگشت علی همراهش نبود و غم تو صورتش منو خوشحال کرد یعنی جواب مثبت نگرفته بود تا منو دید انگار که من مقصر بوده باشم کفششو در آورد و به طرفم پرتاب کرد و گفت:شوم نحس بخاطر بودن تو جواب نه دادن ولی من که دست بردار نیستم این نشده الهام هست پیغام فرستادم واسه الهام بزار اون بیاد بشه عروسم ببین روزگارتو چطور سیاه میکنم فقط کافیه علی بگه دیگه تو رو نمیخواد پرتت میکنم خونه بابات...

رفتم تو اتاق کاش قدرتشو داشتم تا زنعمو رو جوری میزدم که نتونه راه بره...تا شب از ترس بیرون نیومدم موقع شام بود که علی اومد صدام زد...اختر اختر؟؟؟در رو باز کردم و گفتم:بله؟ -چرا تو اتاق؟ بیا شام بخور 

-ممنون علی میل ندارم..سرمو پایین انداختم و گفتم:زنعمو واسه الهام پیغام فرستاده؟

-نه من صدبارم بدنیا بیام




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃💕

نه من صدبارم بدنیا بیام اون الهام رو نمیخوام حتی اگه قرار باشه فقط برام بچه بیاره...دستمو گرفت و گفت:بخاطر این ناراحتی؟دیوونه من بخاطر اینکه مامان کوتاه بیاد و تو رو آزار نده قبول کردم وگرنه چه زنی قشنگتر از تو میتونه برام بگیره...میگم شامتو بیارن تو اتاق بخوری...

علی بهم دلگرمی داد و اونشب آرامش عجیبی داشتم شایدم آرامش قبل طوفان که میگن همون شب بود...صبح با صدای در اتاق و بشکن های زنعمو چشم باز کردم اومد داخل و دست میزد و میرقصید علی از من متعجب تر خشکش زده بود و فقط به زنعمو خیره بود از نگاهاش مشخص بود که آتیشی در راهه...

زنعمو جلو اومد و صورت علی رو بوسید و گفت حنانه(همون دختری که رفته بود براش خواستگاری)جواب مثبت داده میخواد بشه عروس خونه سرتاپاشو طلا میگیرم واسه جواب مثبتش دهتا گوسفند فرستادم خونشون تا بفهمه چقدر برای من عزیزه...بدنم یخ زد و چشم هام کم سو شد ولی لبخندی که رو لبهای علی نشست بیشتر عذابم داد زنعمو دست علی رو گرفت و با خودش بیرون برد و من موندم و گریه کردن... دیگه گریه هم کاری نمیکرد بخت سیاه من از قبل تعیین شده بود...

از اون روز صبح به بعد علی رو ندیدم خودشو ازم مخفی میکرد و دلیلش رو نمیدونستم! یعنی یه زن جدید ارزششو داشت و اونی که اون همه دم از عاشقی میزد همش همین بود...پچ پچ های زنعمو و عمو و مخفی کاری هاشون مشخص بود که قراره اتفاقی بیوفته ...دو روز بود که علی خونه نیومده بود ولی زنعمو مدام پارچه و لوازم جدید میخرید...دم ظهر بود که اومد تو اتاق و گفت:بلند شو هرچی از این اتاق میخوای بردار...لباس وسایل حتی اگه طلا هم میخوای بردار...بعد ناهار راننده میبردت خونه گلثوم اونا میبرنت خونه بابات تو تهران...همه هزینه هاشم من میدم...با تعجب پرسیدم:چرا زنعمو؟چرا برم مگه اتفاقی افتاده‌؟نکنه برای بابام اتفاقی افتاده؟؟

-نترس امثال شما صدتا جون دارید نه بابات سالمه...حنانه شرط ازدواجش با علی این بود که تو رو طلاق بده...علی پسرم قبول کرده و رفته کارهاشو قانونی انجام بده و همونجا عقد کنن و فردا براشون جشن میگیرم...من خسیس نیستم هرچی میخوای میتونی ببری من تمام این اتاق رو تغییر میدم واسه عروس جدیدم...

زنعمو چی میگفت اتاق دور سرم میچرخید و از حال رفتم با ضربه های فاطمه به صورتم چشم باز کردم...تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومد و چقدر بدبخت شدم بلند شدم اون خونه به اون بزرگی رو میچرخیدم و علی رو صدا میزدم باید پیداش میکردم اون تنها کسی بود که هیچ وقت ولم نمیکرد ولی فایده ای نداشت از علی خبری نبود عمو رو که دیدم به پاهاش افتادم و گفتم:عمو به بابام رحم کن میدونی که.



🍃🍃💕🍃🍃

عمو رو که دیدم به پاهاش افتادم و گفتم:عمو به بابام رحم کن میدونی که سکته میکنه بزار بمونم کلفتیتون رو میکنم نوکریتون رو میکنم ولی منو نفرست خونه بابام...پیش مردم نمیتونه سر بلند کنه عمو من هم خونتم بهم رحم کن...عمو پاهاشو از زیر دستهام بیرون کشید و گفت:وقتی که بچه ام تو رو نمیخواد من چیکاره ام دیروز صیغه شدن امروز رفتن واسه عقد تمام دیشب نتونست از کنار زنش تکون بخوره... تو هم لنگه باباتی بی فایده، درختی که میوه نده به چه درد میخوره همون بهتر که از ته قطعش کنی...زنعمو به چهارچوب در تکیه داد و گفت:‌بازم میگم میتونی همه چی با خودت ببری حنانه گفته فردا که میاد تو توی این خونه نباشی سه سال بیشتره که مهلت داشتی بچه دار بشی نشدی خوب گناه پسرم چی بود که پاسوز تو بشه اون حق داره که پدر بشه...نگاهی به عمو کردم پسری که حتی یکبار هم نیومد حال بی بی رو بپرسه! من چه توقعی ازش داشتم؟! هرچی دست و پا میزدم بیشتر تو مرداب غرق میشدم....دیوار رو چسبیدم و به طرف اتاقم رفتم دیگه حتی اشکی برای ریختن نداشتم...فاطمه دنبالم اومد داخل ولی ازش خواستم بره بیرون و تنهام بزاره...یکساعت نشستم وسط اتاق و به در و دیوار خیره شدم علی سخترین نوع ممکن عذابم داد درست موقعی که باید میبود ولم کرد و رفت همون لباسی که از خونه بابا باهاش اومده بودم رو تنم کرد نمیدونم چرا اون لحظه احساس غرور کردم و فقط با همون لباس رفتم سوار ماشین شدم...شوهر فاطمه منو میرسوند و عمو جلو اومد یه دسته پول بهش داد و گفت:بده به خواهرم بگو خرج سفر شناسنامه و طلاق نامه هم اماده بشه میفرستم...به عقب که نشسته بودم نگاه کرد و گفت:اختر عمو جون انشاالله که خوشبخت باشی و پسر منم خوشبخت بشه برو به سلامت...زنعمو تو ایوان نشسته بود و تا نگاهم بهش افتاد لبخند زد هیچ وقت اون نگاه و اون لبخندش از یادم نرفت و راهی شدیم ماشین دور میشد و من حالم خراب تر...حتی علی رو ندیدم که باهاش خداحافظی کنم خدا شاهده چشمم به جاده بود که علی بیاد دنبالم ولی وقتی جلوی در خونه عمه رسیدیم و پیاده شدم تازه باورم شد که خواب نیستم و همش حقیقته...عمه گلثوم وقتی جریان رو فهمید وسط حیاط خودشو زمین زد و شروع کرد به گریه کردن بهم خیره شده بود و گفت:کاش دستم میشکست تو رو واسه اون علی جور نمیکردم دیدی چطور منو شرمنده ات کردن حالا جواب باباتو چی بدم مرد بیچاره همینجوریش عیبناک شده حالا بفهمه دخترشو طلاق دادن چی ؟؟!!!

آغوش عمه بعد از مدتها هم نتونست دردمو کم کنه گوشه اتاق کاهگلیش نشسته بودم و زانوهامو بغل گرفته بودم...چه رؤیاهایی داشتم چه شبهایی که از پیری و با هم بودنامون



🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792