دیشب از هر شب دیگه اشکات بیشتر برق میزد،
خواستم بگم اینهمه تو جاده دلت ندویدم و اینهمه لب مرز نگاهت گدایی نکردم که حالا بخوای این جسمُ ترك کنی و منُ توی شهرِ سوتُکور خیالت تنها بزاری.
تنهایی،میدونم.
کم اوردی،میدونم.
خون تو رگات نیست،اینم میدونم.
من پیشتم ..پیشتم که باهم تنها باشیم.
پیشتم که باهم کم بیاریم.
میخوام خون بشم تو رگات،شایدم نور بشم تو چشات.
هروقت قصد کشتن خودتو داشتی این آغوشِ من برایِ تو قبرستون ..
شببخیر!