با اینکه دوست بودیم ولی به شدت وابسته هم بودیم بابام با ازدواجمون موافقت نکرد اصرار های من هیچ تاثیری نداشت خانوادش اومدن بابامو منت کرد وای تاثیر نداشت بهم گفت تو بچه ننه ای با من یا بابات بزن از خونه بیرون نمی دونم درسته با غطهه من هیچوقت نتونستم توی روی بابام بمونم
امروز اولین روز جدایمون بود صبح بهم گفت اگه بهم پیام بدی به بابات میگم شب خودش پیام داد من برای عشقمون هرکاری کردم داشت گریه میکرد
من خودمو نمی بخشم