بابای من تو همین سن مخالفت کرد با کسی که به اصطلاح دوسش داشتم
گذشت.. رفتم دانشگاه و دیدگاهم عوض شد و با موافقت کامل پدرم ازدواج کردم.با کسی که واقعا باعث افتخارمه
چند روز پیش دوستم میگفت اون آدم ۱۸سالگیم که شر شر گریه کرده بودم براش مشت مشت مواد میکشه
زن و بچه ی خوب هم داره..
اون زن و بچه اش میتونستیم من و بچم باشیم اگه بابام یه کلام نمیگفت نه
قربون دهن بابات برو..بشین درس بخون به وقتش اتفاقای خیلی بهتری برات خواهد افتاد