[QUOTE=291215764]حس میکنم بقیه حس ترحم بهم دارن هرزندگیو میبینم دلم میگیره نه اینکه حسادت کنم اما میگم چی میشد منم جد ...[/QUOT
من خیلی شوهرمو دوسش داشتم عشق اولم بود راستش
خیلیا گفتن نمیشه تو واون دنیاهاتون باهم متفاوته چه برسد به خانواده و فرهنگتون و...گفتم نه درستش میکنم میخوامش ولش نمیکنم...اخرشم همه کار واسش کردم درست نشد...بدترهم شد...دیگه داشتم از دستش خسته میشدم که فهمیدم حاملم...خیلی سعی کردن باعث بشن بچه روسقط کنم نتونستم گفتم مگه اینکه بمیرم....البته بعد اینکه فهمیدم چهل روزشو رد شده وصدای تالاپ تولوپ قلبشو شنیدم...دنیا برام جور دیگه شد...گفتم اینبار بخاطر این کوچولو تحمل میکنم....ورفتم سرخونه زندگیم...کم زیاد بدخوب ساختم...همه تعجب میکردن که چه زود تونستم ازپس خونه داری وبچه داری یجا بربیام اونم بااونهمه کمبود مالی وروحی....حتی یه ذره قدرمو نفهمید واسه بچه ای که باید واسش قربونی میکردن دعوا مینداختن سرچیزای مختلف خانوادش زندگیمو زهر میکردن....رفته رفته اخلاقش کثیف تر شد پیش همه کلی تهمت افترا رو دست بلند میکرد شدید یروز بخودم اومدم دیدم همه جام کبوده...بچه چندماهه ازگریه سرخ شده...به صورتش نگاه کردم گفتم دیگه نمیزارم توی این جو بزرگ بشی بچمو برداشتم باکلی سختی وشکایت و...اقدام به طلاق کردم الانم چندروز دیگه دادگاهمونه خیلی میترسم...میدونم هیچ حق حقوقی بهم نمیده...عیب نداره اما میترسم بیشترازاین ارامش من وبچمو تخریب کنه....