کنارت زندگی میکنم اما دیگر در کنارت نیستم.
با تو حرف میزنم! از بچه از خریدهای خانه از کارهایی که نمیتوانم انجام دهم.اما حرفی برای گفتن با تو ندارم.
در کنارت میخوابم اما تمام شب را هشیارم مبادا تنم به تنت برخورد کند.
برایت غذا میپزم لباس هایت رو میشویم خانه را تمیز نگه میدارم اما اینجا خانه ی من نیست.
وقتی به خانه می آیی سلامت را جواب میدهم اما گاهی سلام هم میتواند معنای دیگری داشته باشد.مثلا باشد همه چیز خوب است مرا به حال خودم رها کن.
یک سالی شده به گمانم که دیگر برایت دلتنگ نمیشوم.شاید از نبودنت هم خوشحال شوم.و این هم خوشحالم میکند و هم کرخت..
چشمانم را که میبندم ارامم.دیگر طوفان افکارم ارام شده.
تو مرا وسط مسیری که به خاطر تو امده بودم تنها گذاشتی.