برادر زادم قلبش سه تا دریچه داشت دو تای اولی کوچیک بودن ولی سومی به قدری بزرگ بود که مدام عمل میشه و عمل هم جواب نمیداد بار آخری که بستری شد دخترش گفت دو تا گزینه چون قلبش نمیتونه کار کنه یا باطری یا پیوند قلب
پیوند قلب که غیر ممکن بود چون به قدری صف پیوند طولانی بودکه حد نداشت مامان زن داداشم گفت جلوی هممون و برادر زاده م گفت عیب نداره نگران نباشین به دخترش گفت غصه نخور تو هنوز جوونی این دور از جونش زبونم لال مرد یکی دیگه میاری. مامانم حالش خیلی بد شد چون نوه ی اولش بود و جونشون به جونش بسته بود انقد دعا و نذر کردن برادر زادم سوم ماه محرم به دنیا اومده بود مامانم براش نذری داد همش میگفت میدونم صحیح و سالم بر میگرده خونه طوریش نمیشه انگار نه دلش قرص بود عملش انجام شد و باطری جایگزین قلب شد خداروشکررررر حالش خوب شد قلبش باطری و پذیرفت و کم کم دریچه های قلبش کامل بسته شدن الان هفده سالشه و هنوزم جون میدیم براش سالی یکبار چکاپ میشه و خداروشکر هر سری دکتر میگه عالی تر از دفعه قبله
این بزرگترین معجزه ی زندگیمونه خدایا شکرت هزاران بار🤍 ببخشید اگه طولانی شد