تو بارداریم مادرم و مادر شوهرم بدجور دعواشون میشه مادر شوهرم شوهرمو پور کرد انداخت به جونم خودم استراحت مطلق بودم از اون موقع شوهرم واسم شد یه غریبه هنوزم نتونستم ببخشمش از ته دل، احساس میکنم با یه غریبه دارم زندگی میکنم🙁
خیلی سخته درکت میکنم منم شوهرم بخاطر چیزی ک توش بی تقصیرم نسبت بهم بی محلی میکنه اینجا تو شهر غریبم کسیو ندارم ن اجازه بیرون رفتن دارم ن چیزی خودشم چن روزه خونه نیستش سرکاره ی زنگ نزد بهم خیلی دلم شکسته ازش توقع نداشتم دوس دارم عینت بهش بی تفاوت باشم در ظاهر میگم اره اینجوریه ولی ته دلم میخام کنارم باشه خیلی بش عادت کردم از طرفی ن راه پس دارم ن راه پیش خدا بزرگه...
😌گویند ک هر تیره شبی را سحری هست خدایا روزی صد هزار بار شکرت بابت تو دلی که بعد از انتظار بهم دادی خدا جونم مراقب حسامم باش و سالم تو بغلم بزارش دوستت دارم قلب مامان روح بابا منو بابایی با عشق منتظر لمس دستاتیم