دقیق الان من تو این شرایط قرارگرفتم اسی.ازسال91باعشقمم عشق پاکی بهم داشتیم واقعا تواین چند سال دستش ب دستم نخورده باهم بودیم عاشق هم بودیم وهستیم ولی خانواده ی من مخالفن.باورت میشه توهمه شرایط کمک حال هم بودیم پسره بخاطرمن چ کارهایی ک نکردچند باراومد خواستگاری همش جواب رد شنید.من تک فرزندم21سالمه مامان وبابام ب شدت وابستن بهم نمیتونم ترکشون کنم.مامانم میگه اگ باهاش ازدواج کنی دیگ قیدمارو بزن. پسره هم میگه اوناخانوادتن نمیگم پشت سرتونگاه نکن وبیا باهم بریم.ولی ی جوری راضیشون کن خودت ک میدونی بدون هم نمیتونیم.واقعاااااااااموندم چجوری راضیشون کنم
دقیق الان من تو این شرایط قرارگرفتم اسی.ازسال91باعشقمم عشق پاکی بهم داشتیم واقعا تواین چند سال دستش ...
درک میکنم گلم شرایط خیلی بدیه. دلیل مخالفت خانوادت چیه باید ببینی دلایلشون منطقیه یا نه. ده سال زمان بسیار کافیه برای شناخت یک نفر اگر میدونی باهاش خوشبخت میشی سعی کن منطقی با خانوادت صحبت کنی و دلیل انتخابت رو بهشون بگی من شرایطم اصلا اوکی نیست من و عشقم کاملا متفاوتیم باهم ولی عشقمون پاکه منتها خانواده ها متفاوتن و راهشون خیلی ازما دوره و خانوادم هیچ شناختی درموردشون ندارن... اما اگر دلایل خانوادت منطقی بود رو حرفشون حرف نیار...
درمان میکنم گلم شرایط خیلی بدیه. دلیل مخالفت خانوادت چیه باید ببینی دلایلشون منطقیه یا نه. ده سال زم ...
بخداهیچ منطقی نیست دلایله خانوادم واسه مخالف بودنشون.اول گفتن خونه نداره پسره هم تااینوگفتم قبل عید خونه درست کرد چون اونا خانواده ی پرجمعیتی هستن مامان بابام گفتن باید خونه خودشو داشته باشه دخترمن تک فرزنده و....حالا گیرداده ب شغلش ماشین سنگین داره ب فرزام گفتم بخاطر شغل مخالفن گفت چشم شغلمم عوض میکنم واسش راننده میگیرم خودم مغازه بازمیکنم،ولی جواب خانواده ی من الاوبلا نه نه نه. دیگه دلایلشونمیدونم.ی مدت هم میگفتچ تحصیل کرده نیست شناختی ازشون نداریم بابا من10سالت میشناسمش مو باپسره زندگی میکنم دیگه شناخت کافی ازش دارم حالا مامانم دوباره میگه کسی م رانندست شغلشو نمیتونه ترک کنه تمش تو دل جادس
بیچاره پسره دیگ چکار کنه نمیتونی کسیو واسطه کنی. خودت چقدر تلاش کردی ب خانوادت گفتی فقط اونو میخوای؟ ...
بابام نمیدونه فقط مامانم میدونه.گفتم یا باایشون ازدواج میکنم یاهیشکی بخدا یک ماه تمام فقط اب میخوردمم.مامانم میگه خب باشه ررو باهاش ازدواج کن ولی قیدمامان باباتو بزن.وقتی ب فرزام اینو گفتم بخداقسم درمونده سد ب کلی نابود شد ولی جلو من خودشو گرفت تموم حرفاش پراز بغضه ولی بایه لحن اروم و شکسته میگه امیدشون فقط تویی اخه چجوری رضایتشونو جلب کنم.اخر هر حرفش اینه فدات شم پروازنکنی بریااا تا پای مرگ منتظرت میمونم.چندشب پیش خواستگار داشتم وقتی شنید همش دلشوره داره ک ازدواج کنم بخاطر اینکه مامان بابامو ناراحت نکنم
بابام نمیدونه فقط مامانم میدونه.گفتم یا باایشون ازدواج میکنم یاهیشکی بخدا یک ماه تمام فقط اب میخوردم ...
کاش میشد ی کم ماها هم درک میشدیم کاش ب بابات بگی ک میخواییش. من همه فهمیدن دوسش دارم عمو عمه بابا مامان تا دوماه باهاشون قهر بودم جواب تلفن هاشونم نمیدادم همون شب خواستگاریم ریختن سرم دعوام کردن و گفتن نمیزاریم . ب مامانم گفتم فرار میکنم یا راضی شین گفتش محاله قبول کنن اگر فرار کنی خودمو میکشم. ماهم تقریبا ۴ ساله باهمیم ولی به نفعشه ازش دست بکشم هرچند اونم دیوونه وار منو دوست داره و برام هرکاری کرده اما کینه خانواده هیچوقت نمیزارن من زندگیه آرومی داشته باشم و البته من نمیتونم ایندمو پیش بینی کنم ک تا آخر عمر همین جور عاشقم بمونه خیلیارو دیدم با عشق ازدواج کردن با مخالفت خانواده ولی تهش قشنگ نشده. من مشاوره هم رفتم گفت رهاش کن . از هرکی ک فکرشو کنی کمک خواستم همه گفتن بدرد هم نمیخورید و دوست داشتن کافی نیست برای ازدواج .. من فقط ی راه دارم اینک باهاش فرار کنم ولی وقتی ب چشمای مامانم نگاه میکنم ته دلم خالی میشه .... الان میخوام قلبمو نادیده بگیرم و عاقلانه تصمیم بگیرم مجبورم جدا شم ازش با تمام عشقی کبهش دارم حداقل اینجوری تا ابد مثل ی خاطره شیرین براش میمونم تا بخوام لجبازی کنم و شرایطشو بدتر از این کنم با ندونم کاری.... این دلایلی کگفتی غیرمنطقیه بنابراین خیلی زود میتونی راضیشون کنی براش بجنگ از راه درستش ن فرار ... فرار تهش بن بسته... کاری کن ک بعدا جلو خانوادت شرمنده نباشی گریه کن زاری کن غذا نخور .. قهر کن ... تا راضی شن چون شرایطش مثل عشق من نیست فک میکنم زود راضی میشن ... یکی رو هم واسطه کن با پدرت حرف بزنه ولی ب هیچ عنوان باهاش فرار نکن لطفا چون حتی اگر خودش بخوادت بعدها خانوادش اذیتت میکنن با زخم زبون و کنایه و زندگی برات سخت میشه...