دختر خاله شوهرم قبلا خیلی میخاستش هم چنین خالش که هی این دخترشونو میچسبوندن ب شوهر من اقا بگذریم پریروز ک رفتیم عید دیدنی خونه مادر بزرگ همسرم یهو خالهه برگشت گفت دختر با زبون خوش از زندگی پسر خواهر من برو بیرون اون عاشق دختر منه هو ی مشت هرفای الکی ک واقعا دلم شکست نمیدونم چرا گریم گرفت شوهر منم چشمام شده بود اندازه هندوانه گف خاله اینا چ حرفیه میزنیو اینا من زن دارم دخترتونم قسمت ما نیس حالا امشب افطار میخوام دعوت کنم همه رو شوهرم میگه لازم نیست دعوتشون کنی اعصابت خورد میشه از اونورم زشت میشه همه بیان جز اونا شما بگین چیکار کنم دلم واقعا شکسته ب این که از شوهرم مطمعنم