مرسی که اومدین هیچی خونه داییم بودم از دیشب بعد امشب قرار شد شام بیایم خونه ما بعد با زن داییم قرار گذاشتم فردا ظهر بمونم چیزی بهم یاد بده بعد اومدن بعد شام قرار بود برم ذوقم داشتم بعد پاشدن که برن بابام و داداشم گفتن نههعهعععع کجاااااا میری بعد نزاشتن برم ذوقمو کشتن بعد تا رسیدم پایین در رفتن بعدش اعصابم خورد شد گفتم من نمیتونم خونه بمونم حالم بد بعد در روم بستن همین چند دقیقه پیش این اتفاق افتاد منم از توی پارک به اون تاریکی هیچکس نبود داشتم میرفتم گریم گرفته بود بعد از مجبوری برگشتم چون راه خونشون دور خیلی خطریه بعد اینا وقتی پاشدن برن که خداحافظی کنن یه دفعه استرسم گرفت انگار شوک شدم که خدایاااا دارن میرن منم ببرن بعد قلبم الان شدید درد میکنه یه دختر اخه کی جلو همسایه این وقت شب ول میکنه بره شاید باورتون نشه به همسایمون که دور هم نشسته بودن میخندیدن تو کوچه بعد آتیش بازی داشتم غبطه میخوردم اصلن امشب حس خوبی نداشتم فک کنم اونام فهمیدن چقد بدبختم فهمیدن انداختنم بیرون بعد وقتی یه روز خونه خودمون نبودم داداشمو و مامانم میگن دلمون برات تنگ شده بودو میگفتیم هعی چرا نیس.......