صبح که بیدار میشم میدونم دیگه برنمیگرده۔
ظهر که میشه هم میدونم دیگه بر نمیگرده
شب موقع خواب هم میدونم دیگه بر نمیگرده
اما
اما
باهمه اینها باز دلتنگی داره امونم رو میبره۔
اخه مگه مردن به این راحتیه۔
هنوز بعد سه ماه باورم نشده و دلتنگم براش و محتاج دستهای گرمش روی شونه هام هستم