2777
2789
عنوان

جارییییییی😠

| مشاهده متن کامل بحث + 2097 بازدید | 76 پست
حسس سرکاری بودن بهم دست داد نمیدونم چرا😁

بخاطر پيانو😁

ﺗﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺁﻥ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺁﺧﺮ .... ﮐﻨﺎﺭ ﺷﯿﺸﻪ ... ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ !!! ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﯽ ... ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ ﺯﻝ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭ ....... ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ !! ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ...! ﺑﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻫﺎﯾﺖ ... ﺑﻪ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﺖ ... ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ... ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍتت ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺧﯿﺲ ﺷﻮﺩ، ﺍﺯﺣﻀﻮﺭ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ؛ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ .... ﯾﮏ ﺁﺭﺯﻭ .... ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ ..... ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ... ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻭﺩ ﻣﻘﺼﺪﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ !! ؟؟ ﺍﺻﻼ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻭﺩ ﻣﻘﺼﺪﯼ ﺩﺍﺭﯼ !! ﻭ ﺩﻟﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﮤ ﻫﻤﯿﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﻮﺩ ... ﺩﻧﺞ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ... ﻭ ﺁﻩ ﺑﮑﺸﯽ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼِ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻫﺎﻳﺖ ، ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻫﺎﯾﺖ ... ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯿﺰﺩﯼ ... ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ... ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ : " ﺍﻯ ﻛﺎﺵ "

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

گفتی بلایک

ب ما تنبلای مظلوم کاری نداشته باشین🥺انقد پاشو پاشو نکنید واسمون💔خوده خدا وقتی ک ماهارو آفرید با یه لحن خوجل موجل فرمودند:خودااااا والااااا تو نمخواد پاشی دراز بکش عزیزوووم😍تازه یه بالشته اضافیم گذاشت بغلمون🙃😁

بعد هیچ حرفی نزدم فردا شب که مادرشوهرم خونه بود رفتم تاپو ورداشتم اوردم جلو مادرشوهرم و شوهرم گفتم مامان جان این برای شماست گفت عععع نههه برای کیه گفتم نمیدونم برای من که نیست شوهرمم سرش تو گوشی بود یدفعه مادرشوهرم نگاه کرد دوباره لباسو گفت عع برای الهام جانه الهام جاریمه. دیگه اعصابمم از قبل خوردتر شد بعد منم گفتم خب اینجا چیکارمیکنه گفت داشته لباس عوض میکرده گذاشت اونجا یادشم شده ورداره منم گفتم پس بگیرین بهش بدین

الهام جااان حتما باید تو اتاق شوهر تو لباس عوض میکرد؟😒

وا خب مگه چیه بابا؟

چقدر حساسید

شوهرش نبوده که تو اتاق

متخصص گزارش تاپیکای سقط و دعانویسی😎 مزدور عزیز! جوونای ما عاشق مبارزه با تو و اربابت هستن. بترس از ما...😏إنِّی أنا ابن اُم بالحرب شجعتنی🫡

اخرشبم که رفتیم بخوابیم‌ به شوهرم گفتم تاپ اونجورییشو چرا انداخته رو پیانو مرضی چیزی داره میخواد منو حرص بده گفت چمدونم من اصلا بهش دقت نکردم فکرکردم مال تویه منم گفتم مگه من تاپ پلنگی دارم؟ بعدم گفتم خوبه منم برم به شوهرش بگم خانومت تاپ اونجوریشو انداخته دیگه دعوا اوج گرفت گرفت خوابید

بعدم یکسره خونه مادرشوهرمه یکسره صبحانه ناهار شام همش خونه‌مادرشوهرمه یک بچه بدی هم داره که نگو

همیشه هم که میاد میره تو اتاق مادرشوهرم لباساشو عوض میکنه کیفشو اینارو میزاره همشم میره تو اتاق مادرشوهرم واقعا برام عجیب بود که چرا تو اتاق شوهر من میاد لباس عوض میکنه مبندازه رو پیانو خاک تو سرش حالا پیانو هم روش خاک داشت عقلش کمه نمیگه لباسم خاکی بشه😑😑😑

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز