+دکتر پرده رو بکش، این بچه پرروی ماهنما دوباره پیداش شده؛میبینی چطور هرشب و هرشب خودشرو بهجای ماهِمن جا میزنه!؟
از زیر صندلیآهنیاش گرفت و پشت به پنجره چرخوندش، روبروش طاقچهای روی دیوارِ تمام سفید اتاقی که حالا خونهاش شده؛ قاب عکس سفیدی کنار دفترچه خاطراتش خاک میخورد.
از جا بلند شد و لبخندزنان به سمت طاقچه رفت، قابرو برداشت و طوری دستِش رو رویِاون کشید که گویا قصد روح بخشیدن بهش رو داره؛
- به چیِ اون قاب خالی اینطور خیره شدی!؟
بااخم سمت دکتر برگشت،با نگاه تحقیرآمیزی سرتاپایِ روانپزشک رو زیرنظر گرفت:
+ خالی؟؟
تارِ موی دلبر داخلشه مردک کور!
اینقابی که خالی صداش میزنی اندازهی کل زندگیِ تو ارزش داره.
قاب رو بغل گرفت و باقدمهای همیشه استوارش خودشرو به صندلی رسوند و نشست؛
+ سوالهاتو بپرس.
-هوم...داخل پروندت بیشاز ۶ بار خودکشی ثبت شده، با روش های مختلف؛ حتی اقدام به خودسوزی، ولی تا آخرینقدم پیش میرفتی و بعد پشیمون میشدی...جواب این سوالرو هیچوقت ندادی؛ چرا!؟
+ قبل اینکه بهش برسم...شبها رویایِ داشتنشرو با لبخند میبافتم؛
وقتی بهش رسیدم؛هرشب قبل خواب، موهای بلندشو میبافتم...کنارش یکم رویا؛
عادت شده بود برام؛حتی وقتی از دستش دادم، با رویایِبودنش زندگی کردم؛ من زندانیش بودم دکتر.
هربار خواستم تمومش کنم؛ آخه این تَنو بدونِ لمسهای اون نمیخوام ولی...
من زندانیش بودم دکتر؛اونم زندانبان موردِ علاقم.
گفتم موهاش...خیلی بلند بود!؟
آره،گفتم؛ هنوز کوتاهشون نکرده...که اگه کرده بود نفسم قطع میشد.
بهش گفتهبودم کوتاهشون کنی رد میدمها دختر!!
دیوونه بودم.ولی نه دیوونهی بد؛بد نبودم...ولی خب حتی اگر بد هم میبودم؛
مگه ساحل ول میکنه دریارو وقتی هرثانیه غرقش میشه!؟
چشم از قاب گرفت و نگاهِبیروحش رو به دکتر داد،رو به جلو خم شد و باصدایِ خش داری زمزمه کرد:
+ این سینه توخالیه دکتر...
قلبِ داخلشرو خیلی وقته با خودش برده؛
من دیر فهمیدم مُردم،ولی تو بدون؛
من مُردم.
- مریض اتاق 406
"هانئول;دهامفوریه
t