نه مجردم و نه متاهل
یه پام تهران یه پام اصفهانه
همسرم سالهاست که خودش مجردی توی خونش زندگی میکنه (چون قبلا ازدواج ناموفقی داشته و چندین ساله که مجرده)
منم بابام مریضه و درواقع هوشیاری نداره و منم دلم آروم نمیگیره تنهاشون بذارم
وقتی عقد کردیم تو شرایطی بودیم ک کسی ذوق و شوقی واسه عروسی من نداشت
پدرم هنوز به این وضع نبود ولی همونوقتم مریض بود
چون شوهرمم قبلا ازدواج کرده بود از طرف اونم اشتیاقی واسه عروسی گرفتن نبود
این شد که ما عروسی نگرفتیم منم پامیشم میرم پیشش چند روز می مونم باز یهو دلم هوایی میشه واسه خونه و از فکر اینکه مامان دست تنهاس بلیط میگیرم میام اینجا
شغلمو بخاطر این دوگانگی ها توی اصفهان از دست دادم
ولی گاهی واقعا واسه خودم ناراحت میشم که چرا به من که رسید همه چی اینجوری شد...
نمیدونم اصلا هنوز تو عالم مجردی ام یا متاهل بحساب میام
گاهی از ازدواجم پشیمون میشم
نمیدونم...