اره من تواوج ناامیدی ازدواجم شد
ما توی منچرز اشنا شدیم ۳سال دوست بودیم بعدتصمیم به ازدواج داشتیم از اول ولی شرایط جور نبود خلاصه خواهرشوهرمو باهاش حرف زدم دبگه که شرایط منو میدونست ک محاله خانوادم اجازه بدن چون من بابام خودش مال یه شهردیگس و مادرم یه شهر دیگه خیلی سختی کشیدن سراین قضیه برای همین مطمین بودم مخالفت میکنن چون بارها کفته بودن ک تورو دبگ نمیذاریم مثل ما عذاب بکشی تو شهرخودمون ازدواج میکنی با ادمی ک اداب رسومش مثل خودمونه اخه من پدرم کورده وبشدت رفت وامد دارن مادرم اصفهان ک اصلا اهل رفت وامد نیستن و سراین قضیه ک مااصفهان بودیم و هرروز هرروز فامیلا بابام میومدن یه هفته دو هفته میموندن البته الان دیگ گرونیه کمترشده مادرم خیلی اذیت شد بعد به مادرم خیلی خرفا زدن از طرفی پدرم تواصفهان غریب بود وخیلی اسیب روحی دیده والان ضعف اعصاب داره ورو قلبش اثرگذاشته خلاصه خیلی اسیب دیدیم حتی ما بچه ها برا همین میدونستم راضی نمیشن از طرفی از ازدواجی ک ما رابطه داشته باشیم بعد ب ازدواج بکشه میگن این پسر بدرد نمبخوره ممکن بعد بره با یکی دیگ خیانت کنه یا ب تو بگن این همینطور ک با پسرما بود معلوم نیس با چندنفردیگم هست از این افکارا دارن به هرحال انقدر اذیت شدم که حدنداشت خواهرشوهرم گف من میگم تودانشگاه همکلاسیتم میخام برا داداشم خاستگاریت کنم زنگ زدن البته کلی نقشه چیدیم۳هفته رو این موضوع کارمیکردیم خواهرشوهرم زنگ زد سلام خوبی احوال پرسی بعد شروع کرد راجب داداشش حرف زدن منم جلو بابامامانم گفتم چی بگم والا اونم گف گوشی بده مامانت اگ هست گوشی دادم مامانم مامانم داد بابام کلی حرف زدن گفتن ن اخرش بعد ک من رفتم توخودم هرچی سعی کردم نرم تو خودم رفتم اخرش،😄فمیدن ی خبرایی هست ولی بروشون نیاوردن