10 ماه با همسرم زندگی کردم با اعتیاد و بی محبتی ها و بی توجه هاش ساختم. ۵ماه خواهرشو نگه داشتم و ازش توهین شنیدم و یه بار گفت به خاطر دخترعمم که آبرومه طلاقت میدم ولی بازم موندم تو زندگی و توهیناشو که به خاطر خواهرش بود تحمل کردم تا سری آخر که پدر و برادرش تو جمع دوست دارم دوست دارم به زناشون میگفتن اون گفت از سرت هم زیادی ام
منم قهر اومدم خونه بابام
حالا اومده میگه فقط طلاق
اینم قبول دارم تو این چندماه منم بحث میکردم و غر میزدم
ولی فکر نمی کنم با یه غر و بحث راحت یه زندگی رو بپاشونه
من زندگیمو دوست دارم ولی برای اون نه من و نه زندگیمون اهمیتی نداره
حالا هم دست از تلاش یک طرفه برای حفظ زندگیمون برداشتم و راضی به طلاق شدم اما از لحاظ روحی نمیتونم ازش دست بکشم و تو عذابم
برام دعا کنید.....