سلام من یک جاری دارم ک چند سال از من بزرگ تره بعد من نامزد هستم و اون دو ساله عروسی کرده حالا میگه ک فلان کارو بکن فلان کارو نکن بهش میگم من خودم میدونم چکار کنم ولی هی میگه ک مثلا من میخواستم ناخن بکارم میکفت نه بابا ناخن چیه و فلان حالا خودش رفته کاشته بعد میگه عروسی داشتیم حالا عروسیه دختر عمو شوهرمه میگه با هم بریم لباس بخریم بعد بنظرتون من برم باهاش ؟ چون همش میخواد نظر بده بدم میاد
خیلی حرفا شنیدم ولی خندیدم فکر کردن نفهمیدم ولی کسی ک یک بار زخم خورده دفعه دوم عاقل تر میشه شکستی ک باعث شده شجاع تر بشی خودش نعمت بزرگیه
نه بابا من اصلن کاری باهاش ندارم ولی خب میریم جنگل اینا میگه ک عه این لباسو خریدی مبارکه ولی من یه رنگ دیگشو دیدم قشنگ تر بود خب شما چی میگید به این مادر شوهرمم میگه اون اخلاقش همینه تو ک کوچیک تری رعایت کن یکم
خیلی حرفا شنیدم ولی خندیدم فکر کردن نفهمیدم ولی کسی ک یک بار زخم خورده دفعه دوم عاقل تر میشه شکستی ک باعث شده شجاع تر بشی خودش نعمت بزرگیه
جاری منم همین بود اصلا گوش نمیدادم به منم میگفت بیابریم لباس بخریم باهمسرم میگفتم بعدمیگفت بامن نیوم ...
میخواستم ایفون درونکس بخرم بعد من به هیچ کس نگفتما فقط شوهرم میدونست به داداشش گفته بود ک از فلانی قیمت بگیر سریع زنگ زده ک اره شنیدم میخوای ایفون بگیری
خیلی حرفا شنیدم ولی خندیدم فکر کردن نفهمیدم ولی کسی ک یک بار زخم خورده دفعه دوم عاقل تر میشه شکستی ک باعث شده شجاع تر بشی خودش نعمت بزرگیه