2789
عنوان

عشق نافرجام

| مشاهده متن کامل بحث + 10431 بازدید | 137 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 




عشق ما از طرف اطرافیانمان شدیدا سرکوب میشد و هرکس هرطور که میتوانست سنگی جلوی پایمان می انداخت. در میان مخالفت های شدید خانواده ام . تنها دلخوشی ما دیدن یکدیگر در مسیر مدرسه بود. که حتی آن موقع هم آنقدر حیای بینمان عمیق بود که واضح و خیره بهم نگاه نمیکردیم. یکی دوبار که با دوستانم باید مسیری را با تاکسی میرفتیم، به جای تاکسی سوار ماشینش میشدیم، همچون مسافر، در مسیر نه صحبتی بینمان رد و بدل میشد و نه نگاهی. اما همان نزدیکی هم کم قند در دلم آب نمیکرد. خانواده ام در برابر درخواست های مکرر آنها برای آمدن به خاستگاری ، آنقدر بد برخورد میکردند که دیگر تکرار نشود. ولی دست بردارنبود. تا جایی که وقتی خیلی مودبانه و با منطق گفتم من میخواهمش. با برخورد های بد خانواده ام رو به رو شدم. گوشی تلفنم را گرفتند و برای رفت و آمد به مدرسه یا باید همراه یکی از برادرانم میرفتم یا مرا تعقیب میکردند. هر کس با من برخوردی داشت از طرف مادر توجیح به این شده بود که پیش من از او بد بگوید،شاید هوایش از سرم بیفتد. چه صفت ها و کارهایی که برای انداختنش از چشمم به او نسبت نمیدادند. ولی او پاک ترین و نجیب ترین پسری بود که من در زندگی دیده بودم. من هیچ چیز جز اعتراف به عشق پاکش از او ندیده بودم. یک روز برادرم مرا صدا زد و شروع کرد به نصیحت کردنم،میگفت؛ تو بچه ای عقلت نمیکشد که او در حد و اندازه ی خانواده ی ما نیست. بیچاره ی بی عقل فقط چشمانت می ارزد به کل هیکلش، اخر تو چه دیدی از این پسرک که عاشقش شدی. میگفت یا فراموشش میکنی یا قسم میخورم، تمام تلاشم را میکنم که هرگز هیچ راهی برای به سرانجام رسیدن این وصلت باقی نگذارم. آن شب از شدت فشاری که بابت حرف هایش به روح و جسمم وارد شد. دچار شوک عصبی شدم . چشمانم بر روی هم چفت شده و بود هرکار میکردم قادر به باز کردنشان نبودم. سرم هم داشت از درد منفجر میشد. آنقدر حالم بد شده بود که شب تا صبح در بیمارستان بستری شدم . با همان حال خراب و چشمام چفت شده، باید غر غر های مامان را تحمل میکردم که میگفت؛خاک بر سرمن با بچه بزرگ کردنم. مردم دختر دارن منم دختر دارم. فک میکردم دخترم غرور داره،آبرو و شان خانوادش واسش مهمه، نمیدونستم به نیت بی آبرو کردن خانوادش قدم بر میداره. زورم می امد از حرف های ناروایشان.


من پاک بودم ونجیب. گناه نکرده بودم. گناه من یک عشق پاک بود و چند کلامی حرف زدن از سر عشق با کسی که یقین داشتم به دوست داشتنش. در میان حرف ها وصحبت های ما هرگز اثری از هوس و ناپاکی نبود. اگر این گناه بود،پس من گناهکارم. آری گناه ما اعتراف به عشقمان بود، دوستت دارمی که از صمیم قلبمان بود. ما یکدیگر را به بهای جان دوست داشتیم. اما هرگز سرانگشت یکدیگر را هم لمس نکرده بودیم. چهره ی هم را از حفظ بودیم، و در خلوت خود، قربان صدقه میرفتیم. او برای من پسرک چشم عسلی بود من هم برای او دلبر ابرو کمون. اما ما روی اینکه به صورت هم خیره نگاه کنیم را هم نداشتیم. پاکی عشق بینمان از خود عشمان وسیع تر بود. اما اطرافیان کمر به قطع ریسمان عمیق و پاک بینمان بسته بودند. تا جایی که از یک طرف شرط میگذاشتند به مهریه ی سنگین و گرفتن حق طلاق. از یک طرف هم برادرانم به تعقیبش در خیابان ، میگرفتنش به باد کتک و آش و لاشش میکردن. گوشی اش را میگرفتندکه؛ پیامهایمان را که روی گوشی نگه داشته بود را بخوانند و چماغ کنند بر سر خواهرشان. اما خودشان هم با خواندن پیامهای ما ، یقین به پاکی احساسمان پیدا کردند. نمیدانم باز چرا دست از سرمان بر نمیداشتند. هرگز یادم نمیرود ،روزی که مادرم مجبورم کرد که کنار دستش زنگ بزنم به او و بگویم؛ حالا که خانواده ام راضی نیستند به این ازدواج،دیگر نمیتوانم ادامه دهم این رابطه را ، دیگر نمیخواهمت. گوشی روی بلندگو بود و مادرم صدایش را میشنید، صدای گریه هایش ، اینکه زارمیزد و میگفت برای به دست اوردنت همه کار میکنم به زمین و زمان متوسل میشوم اما از تو دست نمیکشم. اینکه میگفت از تمام دنیا بیشتر میخواهمت. حرفهایش و گریه های من. زجه هایمان که مگر ما چه کرده ایم با شما. مگر چه میخواهیم از شما جز اینکه دست از سرمان بردارید چه ضرری از عشق ما به شما میرسد. مادرم میدید و میشنید. وقتی گوشی را قطع کردم. با التماس به دست و پایش افتادم. که تو حداقل حرف دل مرا بفهم، تو یکم درکم کن،هوایم را داشته باش، تو کمکم کن. جوابش فقط یه جمله ی کوتاه بود؛ ای کاش نداشتمت. یک شب که معلوم نبود باز چه کسانی،مخ برادرم را شست و شو داده بودند و اورا نیمه شب به خراب کردن مغز پدرم وا میداشتند. از داخل اتاقم میشنیدم صدایش را؛ _بابا همه جا حرف از خواستن این پسرست. کسی را جا نذاشته ،هر کسی را میبینه واس راضی کردن تو میفرسته، آبرومون رفته. اسم خواهرمون افتاده سر زبونها، باید یه کاری کنی، اینکه هی شرط مهریه گنده و حق طلاق بذاری و اونم بگه قبول میکنم که نمیشه.


یه کاری کن که دیگه نیاد خاستگاری، یه کاری کن که خانوادش دیگه پشتش نباشن، تموم شه این ماجرا، آبرو برامون نمونده. بابا میترسم یه روز بیام خونه و ببینم خواهرم باهاش فرار کرده. با اینکه ما هرگز به فرار فکر نکرده بودیم. به هر راهی متوسل شده بودیم جز این. چون میدانستیم فرار یعنی مجوزِ سر بریده ی هر دوی ما. وآزار و اذیت کسان دیگری به بهانه ی بی آبرویی ناموسی. وما نمیخواستیم از عشقمان به کسی ضرری برسد. زندگی بد‌ون هم برای ما مزه ی مرگ میداد. اما میدانستم حتی اگر بخواهم به خودکشی هم فکر کنم و انجامش دهم. بعد از من خانواده ام از دست حرف و حدیث و نیش و کنایه ی مردم و اطرافیان تا هفت نسل نمیتوانند از زیر ننگ خودکشی دختر جوان نازپروده شان بیرون بیایند. ما دونفری میجنگیدیم با یه لشگر ادم که حتی نمیدانستیم،مشکلشان با رسیدن ما بهم چیست. که چه ضرری میبینند از وصال عشق ما. پدرم که با بد گویی ها و ذهنیتی که از او وخانواده اش برایش ساخته بودن ،ترس امانش را بریده بود از این وصلت و آنرا مایه ی ننگ و بی ابرویی برای خانواده اش میدانست. برادرم ،او که بزرگترین و سر سخت ترین سد راهمان بود. یقین داشتم تنها دلیلش هم همان حرفی بود که از سر دشمنی در سرش فرو کرده بودند. که میخواهد به زن تو نزدیک باشد،خواهرت را بهانه کرده.


آن شب برادرم با اینکه خبر داشت مادر پسر، مریض است و در بیمارستان بستری، واینکه همه ی خانواده اش در بیمارستانند و حال روحی خوبی ندارند. پدرم را وادار کرد تا همان نیمه شب با پدرش تماس بگیرد و بدترین و رکیک ترین فحش های ناموسی را نثارش کند که دیگر برای خاستگاری به در خانه ی ما نیاید. آن شب برای اولین بار از داشتن همچین پدر وبرادری شرمسار و خجالت زده شدم. در اتاقم اشک میریختم و آرزوی مرگ میکردم ، تا خلاص شوم از دست این قوم الظالمین دیگر جانم را به لبم رسانده بودن. مثل یه جنازه افتاده بودم و مچاله شدن قلبم را حس میکردم،مانده بودم چرا با این دردی که تحمل میکند باز هم میتپد. که برادرم به اتاقم امد و گفت؛ دیگر تمام شد. حالا مطمئن شو که هیچ راهی براتون نمونده. تقصیر خودم بود که حتی اگر میخاستم به مرگ و خودکشی فکر کنم اول فکر آبرو و شان خانوادگی آنها بودم. اما راست میگفت ،امشب خودم هم فهمیدم که دیگر راهی برایمان باقی نمانده است. و با این رفتار بابا همه چیز تمام شد. فصل امتحانات پایان سال بود. دوتا امتحان باقی مونده بود که سال تحصیلی تمام شود. یه روز تو مدرسه با گوشی یکی از بچه ها ،شمارشو گرفتم و باهاش حرف زدم. صداش گرفته بود و برخلاف همیشه خشک و جدی حرف میزند. بهش گفتم؛ بیا یکم صبر کنیم،یکم زمان بدیم،شاید گذر زمان شرایط را کمی بهتر کرد. باشه ای گفت و در ادامه؛ _فقط یادت نره چقدر دوست داشتم،چقدر میخاستمت،چقدر برات جنگیدم،به خاطرت کتک خوردم،فحش شنیدم،پیش خانوادم تحقیر شدم. همه ی اینها یادت باشه. هیچ وقت فراموش نکن. و در اخر؛ مواظب خودت باش. نمیدانم چرا حرف هایش بند دلم را پاره کرد و اضطراب را روانه ی قلبم کرد.


چند روز بعد به اصرار برادرم به پارک رفته بودیم. با مادر و برادرم در پارک قدم میزدیم. یه لحظه برادرم نگاهم کرد و با خوشحالی که در چهرش موج میزد گفت؛ میدونی امشب جشن نامزدی پسریه که خودتو واسش خفه کردی؟ دیروز تو محضر عقد کردن و امشب جشن گرفتند. چه میگفت؟ خیره نگاهش کردم. دروغ نیست اگر بگویم شنیدم صدای آوارشدن دنیا را برسرم. انقدر محکم وسنگین که از شدتش بر زمین افتادم. له شدم زیر بار حرفی که شنیدم ،خورد شدم. مادرم سعی داشت برای آبرو داری هم شده در میان مردمی که از کنارمان میگذشتند و با تعجب نگاهم میکردند که فرش بر زمین شده ام که وارفته ام. مرا به زور از زمین بلند کند. اما در پاهای من توانی برای ایستادن نمانده بود. توانی برایم نگذاشته بودند. هر طور که توانستند با تیشه به ریشه ام زدن. حال این پارک امدن جشن پیروزی شان بود. آری آن ها پیروز شدند. من هرچه تلاش کردم به جنگیدن و مقاومت تاثیری نداشت. من زمین خوردم ،من شکست خوردم. تمام تلاشم را کردم اما زورم نرسید. از دستانم میگیرند و مرا سوار ماشین میکنند. به خانه بر میگردیم. اخرین امتحانم باقی مانده است. اما دیگر هیچ چیز برایم اهمیتی ندارد. شب را تا صبح مثل یک مجسمه ی بهت زده بدون هیچ حرفی در سکوت یه ریز اشک ریختم. تمام قدرتم این بود که فردا صبحش با همان حال خراب و صورت داغون به سر جلسه ی امتحان رفتم. و برایم مهم نبود نگاه ها و حرف های دیگران در مورد قیافه ی داغونم. بعد از امتحان با گوشی دوستم شماره اش را گرفتم. اما خاموش بود. آن آخرین باری بود که شماره ای که هنوزم بعد از دوازده سال در ذهن دارم را میگرفتم.


دو روز تمام بدون خوردن چیزی فقط گریه کردم. مادرم که شاید حالا دلش برایم میسوخت و کمی نگران بود بلایی بر سرم بیاید. با کلی التماس و گریه و قسم دادن مرا با آن حال زار راضی به بازار رفتن و خرید کردن کرد که شاید حالم کمی روبه راه شود. منکه دنیایم به پایان رسیده بود خرید میخواستم چه کار؟ اما دل وامونده ام طاقت دیدن اشک هایش را نداشت، درست برخلاف او. در بازار اول با مادر وخانواده اش روبه رو شدیم که برای خرید آمده بودند. و کمی بعد، خودش و همسرش که سوار بر ماشینش از کنار ما گذشتند. چند بار خراب شود این دنیا برسرم؟ مرا که دید دور زد و باری دیگر از مقابلم گذشت. منکه تحمل دیدنش را کنار کس دیگر نداشتم. بی توجه به اینکه در بازار هستم و خیابان پر است از آدم که شاید خیلی ها مارا بشناسند با هر دو دستم صورتم را پوشاندم و زدم زیر گریه. یک ماه گذشته و من از اتاقم بیرون نمی آیم به قدری ضعیف شده ام که برای رفتن به توالت مجبور میشوم دستم را به دیوار بگیرم. یک روز یکی از همسایه هایمان که خیلی هم آدم سنجیده سخن گویی نیست ، به خانه ی ما آمده بود و مرا که از سرویس می آمدم اتفاقی دید. از بس از دیدنم شوک شد که نه برداشت و نه گذاشت به مادرم گفت؛ سرطان گرفته؟ همین یه سوال مزخرفش کافی بود که بعد رفتن سریعش مادرم را به جانم بندازد و با اشک و گریه و آه و نفرین و قسم دادن خون به جگرم کند. انقدر گفت و گریه کرد که قول دادم بهش از تارک دنیایی بیرون بیایم.


هر چه میتوانستند بد میگفتند از پسری که اورا ناباب و نا اهل و خراب میخواندند. همان که همه کار کردند تا عشقمان را از بین ببرند. همان که برای اینکه از چشمم بیاندازنش،به هر دری متوسل میشدند و تهمت هرزگی میزدن بهش. اما منکه باور نمیکردم. من قلب پاکش را دیده بودم. هرچند بگویند آنها از هرزگی اش،او انقدر نجیب بودکه یکبار هم به چشمانم زل نزد. آنها از بی بند وباریش میگفتند و من در تمام طول آن ۸ ماه که باهم درارتباط بودیم،یک کلمه ی ناپسند از او نشنیدم. او همان بود که میگفت به هر دری برای رسیدنمان بهم میزند. همان که با پای برهنه محرم در هیئت زنجیر میزد و سر به زیر برای حاجت گرفتنمان اشک میریخت. او برای من ثابت شده بود. هر چقدر دیگران از او بد بگویند. من به عشق پاکش ایمان داشتم. تنها آرزویمان این بود. برسد روزی که پیروز بر تمام این مشکلات و بدخواهی ها، که از راه درست و معقول،عشقمان به وصال رسد. که بدون نگرانی از حرف مردم و خشم خانواده هایمان،با خیال راحت از اینکه سهم هم شده ایم، رسیدنمان به یکدیگر را در آغوشی از جنس محبت و عشق جشن بگیریم. با خود میگفتم اگر بعد از جان دهم هم دیگر هیچ آرزویی بر دلم نمانده. اما نشد،نگذاشتند. ما تلاشمان را کردیم،تمام زورمان را زدیم . اما زورمان نرسید. آن‌ها زورشان بیشتر بود. بعد از تمام این درد ورنج ها دوست داشتم حالا که از این همه غصه نمرده ام. زودتر ازدواج کنم. یعنی بیشتر خواست خانواده ام بود و من مجبور به اطاعت. پرونده ی عشق نافرجامم را برای همیشه در قلبم بستم. تمام خاطراتم را در صندوقچه ای در پستوی قلبم پنهان کردم. هر چند سخت و غیر ممکن اما با داغی بزرگ بر سینه ام بستمش. هرچند با بسته شدن پرونده ی آن عشق، آن دخترک ابرو کمون هم دیگر زنده نبود و فقط کالبدی مانده بود شبیه به او که از دید دیگران زنده بود و زندگی میکرد. دقیقا سه ماه بعد از ازدواج او من هم ازدواج کردم به خواست و تایید خانواده ام. زندگی معقول و معمولی ای دارم با چند فرزند. هرگز در زندگی مشترکم حتی در فکر و خیال هم به خیانت نیندیشیده ام.


از آن ماجرا ۱۲ سال گذشته ،بعد از دوازده سال با اینکه هر دوی ما در یک شهر زندگی میکنیم و حتی محل زندگی یکدیگر را میدانیم ، هرگز با هم روبه رو نشده ایم. در عجبم از این تقدیر که اینگونه سخت ومحکم مارا از هم جدا کرد. بعد از ۱۲ سال که حالا هر دو تشکیل خانواده داده ایم و چند فرزند داریم. حال دیگر حتی شنیدن اسمی مشابه اسمش هم گوش هایم را تیز نمیکند. یک نیمه شب از خواب بر میخیزم. خوابی دیده ام؛ در خواب درهمان دوران بودم. اورا میبینم،با همان لحن همیشیگی اش میگوید؛ عشقم فردا تولدمه یادت که نرفته؟ ما ۸ ماه با هم در ارتباط بودیم که تولد هر دویمان هم در این تایم نبود. اما میدانستم تاریخ تولدش را. در همان نیمه شب که با دیدنش از خواب بیدارشده ام. کمی به ذهنم فشار می اورم و خاطراتم را مرور میکنم. آری درست میگوید فردا تولدش است. چه کنم که گریه امانم را میبرد . شاکی از زمین و زمان ،از خدایی که کاری برایمان نکرد. حالا بعد از ۱۲ سال این خواب ،این چنین دقیق. چه میخواهی خدایا از من؟ قلبم باز زیر و رو میشود. تا صبح گریه میکنم به حال دخترکی که چه سختی هایی از سر گذراند. بدون هیچ همدم و همراهی که کمی درکش کند. دخترکی پاک و نجیب که قلبش را پاره پاره کردند. خود مانع رسیدنش به عشقش شدند و هنوز هم بعد از این همه سال وقتی میخواهند مثالی از عشقی اشتباه بزنند در جمع خانواده او را نام میبرند. او که بدون هیچ گناهی راحت قضاوتش کردند. ناروا تهمت نانجیبی بهش زدن. او که عزیز ترین کسانش بد کردن با دلش،با غرورش. در همان ۱۶ سالگی روح دخترک را کشتند. این موجود بیست و اندی ساله که مادر چند کودک است، در درون خود مدفن آرزوها و جوانی اش است. او که در میان گریه میخندد و دستش را برای پاک کردن اشک هایش میبرد. زمزمه میکند؛ دیگر توانی در من نمانده،یا بهتر است بگویم منی در من نمانده که حتی با یاداوری تولدت، قدرتش را داشته باشد که دریغ نکند تبریکی کوچک به عشق جاودانه اش را.

ببخش بابت دیشب خواب رفتم

فدا سرت منم بچم تب کرد دیگه نشد گوشی دست بگیرم😁😁😁

می‌دونی من خوبم ....... ولی فقط زانوهایم زخمیه...دستام درد می‌کنه...پاهام دیگه توان نداره... چشمام میسوزه....قلبم شکسته .... اما مهم نیست...واقعامهم نیست🫀


من یک مادرم،مادر دخترانی که به خود قول میدهم همدم و همرازشان باشم. مادری که میخواهد دخترانش را از رنجی که دیگران روا میدانند بر انسانی به جرم دختر بودن مصون دارد. من مادرم و میخواهم مادرانگی کنم به حال دخترانم که پاکترین آفریده های خداوندند. به جبران همه ی دخترانی که همچون من، عزیزترین کسانشان چیدند بال و پرشان را، چه بسا نبریدند در ظاهر سرشان را ولی کشتند روحشان را. اشکی از چشمم میچکد و میگویم؛ اگر زورم برسد. "در حوالی ما دختربودن جرمیست سنگین،که تاوان دارد"

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792